رمان سرگیجه های تنهایی من

رمان سرگیجه های تنهایی من پارت یک 5 (1)

1 دیدگاه
نام رمان : سرگیجه های تنهایی من نویسنده : سید آوید محتشم   فصل اول اتابک تمام قدرتم رو برای آخرین پک به کار گرفتم و دود غلیظ رو از بینی و دهنم بیرون فرستادم و نالیدم-نمیشه! صدای همیشه خونسرد بابک پیچید تو گوشم-حالا من یه چیزی ازت خواستما! سیگار…

رمان رئیس مغرور من پارت آخر 3.4 (5)

43 دیدگاه
  _منظورت چی بود از زدن اون حرف ها!؟ به سمتم برگشت در حالی که خیره به چشمهام بود گفت: _اون دختره از من حامله نبوده و نیست ، من هیچوقت باهاش همخواب نشده بودم اینا یه سری نقشه ی پیش پا افتاده ی معین بود که به هدفش نرسید.…

رمان رئیس مغرور من پارت 32 3 (2)

3 دیدگاه
  _هی خوشگل خانوم مطمئن باش تو رو از سر راهم برمیدارم ، آریا مال منه و برای همیشه هم مال من میشه! با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم: _تموم شد حرف هات! به اندازه کافی وقتم رو گرفتی الان از سر راهم برو کنار میخوام برم به کار…

رمان رئیس مغرور من پارت 31 3 (2)

9 دیدگاه
  از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم بچه ها رو به سختی خوابونده بودم ، با دیدن آریا که تو تاریکی نشسته بود لامپ رو روشن کردم و به سمتش رفتم شیشه مشروب دستش بود بوی گند الکل داشت میومد ، اخمام رو تو هم کشیدم _از بس…

رمان رئیس مغرور من پارت 30 2.3 (3)

6 دیدگاه
  _این خانوم و آقا باهات انگار دارند عزیزم آریا به سمتمون برگشت با دیدن من برای یه لحظه جا خورد اما زود خودش رو جمع و جور کرد و اخماش رو تو هم کشید نگاهش و به آرسین دوخت که قبل از من صدای آرسین بلند شد: _ببخشید آقا…

رمان رئیس مغرور من پارت 29 1 (1)

8 دیدگاه
_اون دختره ی احمق هم حسابش رو میرسم تا دفعه بعدی یاد بگیره اراجیف بهم نبافه _آریا لطفا با فاطمه کاری نداشته باش اون قصدی نداشت به چشمهام خیره شد و گفت: _لعنتی ، اینبار رو ازش بخاطر تو میگذرم اما دفعه ی بعدی وجود نداره لبخند شیطونی روی لبهام…

رمان رئیس مغرور من پارت 28 1 (1)

9 دیدگاه
با صدای تقریبا عصبی پرسید: _اینجا چیکار میکنی!؟ _صدات داشت میومد داد میزدی ترسیدم اومدم ببینم چخبر شده! کلافه موهاش رو چنگ زد پی در پی داشت نفس عمیق میکشید انگار میخواست خودش رو کنترل کنه با صدای گرفته ای گفت: _چیزی نیست تلفن کاری بود کارام بهم ریخته مشکوک…

رمان رئیس مغرور من پارت 27 1.5 (2)

6 دیدگاه
  بدون توجه به شنیدن حرفم من رو بیشتر به سمت خودش کشید و رو به آرسین بدون هیچ خجالتی گفت: _چه خوب منم باهات کار داشتم میخواستم بیام دیدنت به سمتم برگشت و گفت: _برای من و آرسین دو تا چایی بیار بعد زدن این حرفش دستش رو از…

رمان رئیس مغرور من پارت 26 2.3 (3)

33 دیدگاه
  با شنیدن حرف هام هر لحظه اخماش بیشتر تو هم میرفت ، وقتی حرفم تموم شد با عصبانیت از سر جاش بلند شد و بدون توجه به من و سئوالی که ازش پرسیده بودم گذاشت رفت بهت زده به جای خالیش خیره شده بودم که صدای آریا بلند شد…

رمان رئیس مغرور من پارت 25 1.3 (3)

2 دیدگاه
  با دیدن برگه ها قلبم داشت از جاش کنده میشد یعنی واقعا من اینارو امضا کرده بودم _خوب! با شنیدن صدای آریا عصبی به سمتش برگشتم و داد زدم: _ازت شکایت میکنم میفهمی تو من و گول زدی من اصلا نمیدونستم همچین چیزایی اونجا نوشته شده. با خونسردی بهم…

رمان رئیس مغرور من پارت 24 3.8 (4)

2 دیدگاه
  _میخوام تو شرکت من مشغول به کار بشی و یه خونه هست که میتونی اونجا زندگی کنی ماهانه پول اجاره اش رو از حقوقت کم میکنم! با شنیدن حرف هاش به فکر فرو رفتم نمیتونستم پیشنهاد یه پسر غریبه که هیچ شناختی ازش نداشتم رو قبول کنم اما جایی…

رمان رئیس مغرور من پارت 23 3.8 (4)

بدون دیدگاه
  آریا چجوری میتونست انقدر راحت احساسات من رو خورد کنه و راحت از کنارش رد بشه یعنی انقدر بی ارزش شده بودم براش دیگه نمیتونستم تحمل کنم که بیشتر از این من رو خورد کنه به هر جون کندنی بود از سر جام بلند شدم و به سمت اتاق…

رمان رئیس مغرور من پارت 22 5 (1)

10 دیدگاه
  نصف شب شده و من اصلا خوابم نمیبرد آریا هنوز از مهمونی برنگشته بود دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید داخل اتاق خواب روی تخت نشسته بودم و چشم به در دوخته بودم پس چرا نمیاد نمیدونم چقدر بیدار موندم تقریبا نیمه های صبح بود که خوابم برد…

رمان رئیس مغرور من پارت 21 3.8 (4)

بدون دیدگاه
  به سمت آریا برگشتم و عصبی بهش خیره شدم و گفتم: _من این و نمیپوشم پوزخندی زد و گفت: _مگه دست خودته که میگی نمیپوشم هان!؟ با شنیدن این حرفش با عصبانیت بیشتری داد زدم: _بسه آریا تمومش کن من این لباس رو نمیپوشم. اومدم از کنارش رد بشم…

رمان رئیس مغرور من پارت 20 3.3 (3)

3 دیدگاه
  بلند شد روبروم ایستاد با لحن گستاخانه ای گفت: _میدونی عزیزم من چرا برگشتم اونم خونه ی آقاجونی که تحقیرم کرد و به بدترین شکل من و از ارث محروم کرد و از خونش انداخت بیرون ابرویی بالا انداختم و بهش خیره شدم که خودش ادامه داد: _تا ازت…