رمان تدریس عاشقانه پارت آخر

رمان تدریس عاشقانه پارت آخر 4.1 (14)

18 دیدگاه
دوباره روی تخت نشستم. بازوم و گرفت … معلم بود حال خودشم خوب نیست و داره تحمل میکنه اینو از عرقی که کرده بود فهمیدم. به سختی گفتم _خوبم چیزی نیست میرم اتاق استراحت کنم صداش آروم شد _خیلی اذیت شدی؟ نگاهش کردم و گفتم _آره … وقتی چشای بسته تو…
رمان تدریس عاشقانه پارت 44

رمان تدریس عاشقانه پارت 44 4 (4)

1 دیدگاه
بعد از پوشیدن لباس مخصوص وارد کردن بخش مراقبت های ویژه شدم. دیگه مثل روزای اول گریه نمی توان کرد اما داغون شده بود که دیدم چشمان بسته ی آرمان به سختی دوران بارداری مو کرده است و استراحت مطلق است اما باز هم دلم را نمی خواهم آورد و…
رمان تدریس عاشقانه پارت 43

رمان تدریس عاشقانه پارت 43 3.8 (4)

45 دیدگاه
  این بار که چشمام و باز کردم اولین چیزی که به یاد آوردم آرمان بود. توی اتاق کسی نبود. به سختی تن خشک شدم و تکون دادم و نشستم. سوزن سرم رو از دستم کشیدم و بلند شدم. سرم گیج رفت و درد بدی توی ناحیه ی گردنم احساس…
رمان تدریس عاشقانه پارت 42

رمان تدریس عاشقانه پارت 42 5 (1)

25 دیدگاه
  به در کوبیدم و داد زدم _تو دیوونه شدی نه؟زده به سرت؟معلومه که باهات نمیام آرمان _من نگفتم باهام میای یا نه گفتم به زور میبرمت. کفری نگاهش کردم. باز به سرش زده بود… با غیظ گفتم _نگه دار آرمان….باز می‌خوای چه بلایی سرم بیاری؟ به خاطرت این همه…
رمان تدریس عاشقانه پارت 41َ

رمان تدریس عاشقانه پارت 41 3.7 (6)

14 دیدگاه
  دقیقا به هدفش رسیده بود.جلب توجه آرمان…. نگاه سرزنش بارش و ازم گرفت و با بلند شدنش نگاه همه رو کشوند سمت خودش… یکی از بچه ها گفت _ترسیدم داداش…آروم تر بلند شو! بدون جواب دادن از آشپزخونه رفت بیرون. بی طاقت خواستم بلند بشم که معین دستمو گرفت.…
رمان تدریس عاشقانه پارت 40

رمان تدریس عاشقانه پارت 40 4.3 (4)

20 دیدگاه
  در باز شد. فکر می‌کردم معینه اما در کمال تعجب آرمان بود که با بی رحمی گفت _سوگل اینجاست! لبمو گزیدم و با خشم به آرمان نگاه کردم بازومو گرفت و منو کشوند بیرون… معین با خونسردی ظاهری داشت نگاهم می‌کرد. مثل مجرما شروع کردم به حرف زدن _به…
رمان تدریس عاشقانه پارت 39

رمان تدریس عاشقانه پارت 39 4.3 (3)

10 دیدگاه
مثل طلبکارا بالای سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد ‌ حق به جانب گفتم _شعور نداری ؟ برو بیرون نمیبینی دارم شنا می‌کنم با همون اخمش گفت _بیا بیرون باید حرف بزنیم! بی اعتنا گفتم _من حرفی با تو ندارم بزن به چاک تا داد نزدم همه بریزن اینجا… بدجور…
رمان تدریس عاشقانه پارت 38

رمان تدریس عاشقانه پارت 38 4 (4)

11 دیدگاه
  در اتاق و باز کرد و منتظر موند تا من اول وارد بشم. اتاق هم مثل بقیه ویلا عالی بود . داشتم میرفتم سرک بکشم که بازومو کشید و بغلم کرد . تقلا کردم و گفتم _چی کار داری می‌کنی؟ کنار گوشم گفت _هیش الان آرمان میاد تو اتاق…
رمان تدریس عاشقانه پارت 37

رمان تدریس عاشقانه پارت 37 4 (4)

17 دیدگاه
  ای خدا منو مرگ بده از دست این دختر …تو می‌خوای منو بکشی ؟ یعنی چی که دارم از معین طلاق میگیرم؟کم پشتت حرفه تو فامیل؟ آبروی ما اصلا برات مهم نیست؟ نچی کردم _من چی ؟من مهم نیستم…بعدم نگران نباش مادر من زیاد ایران نمیمونم بعد طلاقم از…
رمان تدریس عاشقانه پارت 36

رمان تدریس عاشقانه پارت 36 3.7 (3)

15 دیدگاه
باورم نمیشد.با حرص گفتم _یعنی چی؟ خدا لعنتت کنه سه سال پیش چرا ولم کردی؟به خاطر یه حماقتی که تو بچگیم کرده بودم و بکارت نداشتم.الان خودت به یه زن شوهر دار تجاوز کردی و حالا ازم میخوای با یه بچه تو شکمم راه بیوفتم دنبال تو آمریکا؟ روپوشم و…
رمان تدریس عاشقانه پارت 35

رمان تدریس عاشقانه پارت 35 3.7 (3)

14 دیدگاه
  صبحونه شونو نخورده بلند شدن . لحظه ای که از کنارم می گذشتن معین نگاه تندی بهم انداخت که با لبخند براش ابرو بالا انداختم . از کافه که بیرون زدن برای خودم صبحونه سفارش دادم و دلی از عزا در اوردم . تقریبا آخرای صبحونم بود که کسی…
رمان تدریس عاشقانه پارت 34

رمان تدریس عاشقانه پارت 34 3.3 (3)

28 دیدگاه
  پیراهنم و که پایین کشید وحشتم هزار برابر شد ‌ به ملافه ی روی تخت چنگ انداختم و سعی داشتم پاهام و تکون بدم اما نمیشد . دکمه هاش و باز کرد . برای لحظه ای لب هاش و از لبهام فاصله داد که با تمام توان جیغ زدم…
رمان تدریس عاشقانه پارت 33

رمان تدریس عاشقانه پارت 33 5 (2)

37 دیدگاه
چرا نمیفهمید من همینجوریشم رو به جنونم و دارم از عشقش میمیرم ؟ فکر میکردم بعد این همه سال دیگه دوستش ندارم اما خودم و گول میزدم … اروم گفت _خیلی عوض شدی! با غیظ نگاهش کردم و گفتم _به تو ربطی نداره . خندید _ولی زبونت هنوز درازه ……
رمان تدریس عاشقانه پارت 32

رمان تدریس عاشقانه پارت 32 5 (1)

28 دیدگاه
آرمان نگاهی به من انداخت و گفت _من خیلی وقته ایرانم دایی جان! مات نگاه‌ش کردم که ادامه داد _امشب هم من به نامزدی بهترین دوستم دعوت شده بودم. نمیدونستم عروس دختر دایی خودمه! باز هم به من نگاه کرد گفت خیلی وقته ایرانه؟اما چه طور؟ دایی با اخم گفت…
رمان تدریس عاشقانه پارت 31

رمان تدریس عاشقانه پارت 31 3 (4)

13 دیدگاه
همگی از جا بلند شدیم و مامان گفت _حالا نشسته بودین کجا به این زودی؟ معین با لبخند محوی متواضع گفت _باید برم بیمارستان… انشالله از این به بعد زیاد مزاحم تون می‌شم! معنادار به من نگاه کرد که اخمام و در هم کشیدم. عوضی سواستفاده گر… مامان و بابا…