رمان عروسک پارت آخر

رمان عروسک پارت آخر 5 (3)

16 دیدگاه
  مات به سامیار نگاه کردم…منو فروخته بود.. عصبی رو به امیر گفت : – من باهات معامله نکردم…فقط جای اون پیش تو امن تره… به خاطر رفاقتم با اهورا اینکارو کردم! به خاطر خودش اینکارو کردم. امیر دست تو جیب شلوارش گذاشت و نیشخند زد : – منم به…
رمان عروسک پارت 56

رمان عروسک پارت 56 1 (1)

2 دیدگاه
براش نوشتم : – امشب دیر نیست؟ نگاهی بهم کرد و بعد به انگشترم… با دست اشاره ای بهش زد که سری تکون دادم مصمم نگاهم کرد که سریع نوشتم : – هدیه مادرمه. اصلا ربطی به امیر نداره! نچی کرد و نوشت : – اصلا حالا که گفتی ربطی…
رمان عروسک پارت 55

رمان عروسک پارت 55 5 (1)

4 دیدگاه
  خندید و به خودش اشاره کرد. گیج نگاهش کردم که نوشت : – من که طرف توام! لبخندی زدم و نوشتم : – نه که برات سودی هم نداره! منو میبری بازجویی میشم و توام ترفیع میگیری منم فرار میکنم. البته.. البته اگه زیر حرفت نزنی! اخمی کرد و…
رمان عروسک پارت 54

رمان عروسک پارت 54 5 (2)

2 دیدگاه
  قدردان نگاهش کردم که به سمت اشپزخونه رفت. – شام میخوری؟ بسته ها رو تو کیفم جا دادم و گفتم : – باید برم تا متوجه نشدن. هرچی بیشتر سرشون تو بیمارستان گرم باشه دیرتر یاد من میفتن گرچه… تا الان باید متو جه شده باشن. کوله رو برداشتم…
رمان عروسک پارت 53

رمان عروسک پارت 53 5 (2)

4 دیدگاه
شهریار عین ادمای مست خندید و گفت : – عاشق تهدیداتم! اینکه دهن پر میکنی و تهش… سر بالا داد و نچی کرد – تهش هیچ کاری نمیکنی ! میدونی چرا؟ چون ضعفت خونواده اس! چون از وقتی مامان اومد تو خونه زندگیمون. بهت گفتن برادر بزرگه ای گفتن حواست…
رمان عروسک پارت 52

رمان عروسک پارت 52 5 (2)

3 دیدگاه
  مات بهش نگاه کردم.. اون چی گفته بود؟! بدون حضور تیمسار؟ – تیمسار برای میترا یعتی یه قتل که دیر یا زود رخ میده یعنی یه خون که بالاخره ریخته میشه چه الان که حامله اس چه بعدها اما اگه نباشه…اگه ما برای خودمون قدرت داشته باشیم اگه شاهرودی…
رمان عروسک پارت 51

رمان عروسک پارت 51 5 (2)

1 دیدگاه
  باید میگفتم اره؟! یا میگفتم نه؟! اصلاً خوشبختی چی بود! چی رو میشد خوشبختی، معنا کرد! اینکه صبح با خستگی و کسلی بری سر میز صبحونه بعد کسی باشه که بهت برسه برات تو بشقابت غذا بریزه حواسش باشه چی میخوری چی دوست نداری بخوری، چی دوست داری بخوری!…
رمان عروسک پارت 50

رمان عروسک پارت 50 5 (2)

بدون دیدگاه
  ناراحت نگاهش کردم چرا همچین فکری می کرد؟! کی گفته بود که ازش متنفرم؟! مگه اصلاً میشد آدم از هم خونِ خودش… از برادر خودش…از کسی که باهاش نه ماه تو شکم مادرش بوده متنفر باشه؟! به خدا که نمی شد… من حتی وقتی نمیشناختمش هم دلم براش رفته…
رمان عروسک پارت 49

رمان عروسک پارت 49 5 (2)

بدون دیدگاه
  از راه پله بالا رفتم و به سمت اتاقن دویدم در رو باز کردم و خودم رو داخل پرت کردم در رو بستم و بهش تکیه دادم نفس نفس ز نان خیره به روبروم بودم.. اولین روزی که اهورا رو دیدم به ذهنم اومد جلوی مقبره اصلانی ها میگفت…
رمان عروسک پارت 48

رمان عروسک پارت 48 5 (2)

6 دیدگاه
  – تو…تو برادر شهریاری؟! اهورا با ارامش سر تکون داد و گفت : – من برادر امیرم! – امیر یا شهریار…جفتشون.. – دهنتو نبندی رفیق…میبندمش. واسه کسی که بیست و خورده ای سال بزرگم کرده خوب بلدم پسری کنم! سامیار مات نگاهش کرد و بعد نیشخند زد. – یه…
رمان عروسک پارت 48

رمان عروسک پارت 47 4.7 (3)

3 دیدگاه
  – داری امپر میچسبونیا حواست هست که چی میگی؟ که چیو راجع به کی میگی؟ – حواسم هست داداش من…حواسم هست… حواس شما بود؟ حواس شما بود دارین چیکار میکنین؟ دارین با کی چی کار میکنین؟ شنیدم قرار بوده میترا رو بکشی اره؟ صدایی از سپنتا درنیومد که صدای…
رمان عروسک پارت 46

رمان عروسک پارت 46 5 (2)

6 دیدگاه
  – اگه میتونستم پیداش کنم هیچوقت از خودتون نمیپرسیدم – چیزی که نمیتونی پیداش کنی رو چطور بهش رسیدی؟ چیزی که خودت نمیتونی دست بهش پیدا کنی چطور به عنوان سوالی که جواب هم داره مطرحش کردی؟ نگاهش کردم و گفتم : – تلخ حرف میزنی. شونه ای بالا…
رمان عروسک پارت 45

رمان عروسک پارت 45 3 (2)

4 دیدگاه
سرم سریع به سمت میترا برگشت و وقتی صورت تو هم رفته از دردش رو دیدم بازوش رو محکم گرفتم و فنجون رو پایین گذاشتم نگران نگاهش کردم و پرسیدم : – خوبی؟ دست دیگه اشو بالا اورد و به دستم که روی بازوش بود چنگ زد و گفت :…
رمان عروسک پارت 44

رمان عروسک پارت 44 5 (1)

8 دیدگاه
  باید ازش میپرسیدم که بسته به آدمش یعنی چی! که موقعیتش یعنی چی! اما با رسیدن اهورا حرفی نزدم. بلافاصله بعد اهورا گارسون به همراه میز حاوی سفارش های ما رسید. اهورا به پشتی صندلیش تکیه داد و با ریشخند نگاهی به میز کرد و گفت : – عاشق…
رمان عروسک پارت 43

رمان عروسک پارت 43 0 (0)

2 دیدگاه
  شهریار پر از حرص و آز به اهورا نگاه کرد و دندون رو هم سابید اما اهورا تو همون حالت نیم نگاهی به من کرد و بعد یقه شهریار رو رها کرد و خواست عقب بره که اینبار شهریار محکم یقه اش رو گرفت و جوری اونو جلو کشید…