رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 149 4.1 (115)

1 دیدگاه
      راوی   شهریار از توی ماشین دخترک را زیر نظر داشت… دقیقا با دخترها تبانی کرده بود که هر طور شده او را به بازار ببرند تا او راحت تر بتواند نقشه اش را پیش ببرد…     یک ساعتی منتظر ماند تا بالاخره دخترها از مغازه…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 148 4.2 (114)

2 دیدگاه
        -کی مادر…؟!   -یه خر گوش دراز… ولش کن ماهی هیچی نداری بخورم…؟!     سرش را تکان داد… -بیا تو آشپزخونه برات غذا گرم کنم…!!     ماه منیر جلوتر سمت آشپزخانه رفت… ناخودآگاه نگاهی به سرتاسر سالن انداختم و بوی عطر شهریار به دماغم…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 147 4.4 (110)

بدون دیدگاه
        مهوش چشم باریک کرد… بد فکری نبود… ماهرخ آنقدر لجباز و کله شق بود که باید دقیقا مثل خودش رفتار کرد…     سمت شهریار برگشت… -حق با مهگله… بهتره ملایمت رو کنار بزارین…!     شهریار هم متوجه منظور مهگل شده بود اما ترس داشت…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 146 4.3 (117)

بدون دیدگاه
        -باهاش حرف زدی…؟!     مهگل دست پاچه نگاهی به ترانه کرد… -نه هنوز… یعنی می ترسم سوتی بدم…!     ترانه چشم غره ای بهش رفت. -تو رو خدا ببین روی دیوار کی یادگاری می نویسیم…! خدا قسمتت کرد خارجم رفتی اما یکم سیاست یاد…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 145 4.4 (121)

بدون دیدگاه
      -بودن با شهریار تحمیل نیست… شما قبل از اون اتقاق زندگی داشتین… احساسی بینتون جریان داشت که اون زندگی رو محکم تر می کرد…!!!       حال بدم دست خودم نیست… می سوزم از روزهایی که دارد بهم یادآوری می کند که باید به خاطرش هم…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 144 4.4 (101)

بدون دیدگاه
        هوای این روزهای من مانند طوفانی بود که امده و همه جا را ویران کرده و حال ویرانه هایش برجای مانده تا دوباره آباد شود…     حضور مهگل شاید بهترین چیزی بود که حتی فکرش را هم نمی کردم… بزرگ شده بود و حرف هایش…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 143 4.3 (87)

1 دیدگاه
        -خوش اومدی مادر…!!!   مهگل لبخندی حواله ماه منیر کرد… -ازتون ممنونم خاله… خیلی بهتون زحمت دادم…!!!     ماه منیر چشم غره ای بهش رفت… -اصلا ابن حرف و نزن… تو و خواهرت برای من رحمتین…!!! اصلا با اومدنت دل من که هیچ، دل خواهرتم…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 142 4.3 (97)

بدون دیدگاه
          ماهرخ   قلبم محکم می زد و حس خوشی به قلبم سرازیر شده بود. بوسه اش بعد از این همه وقت جور عجیبی وجودم را گرم کرد… انگار از یک بلندی افتاده بودم.. نفسم تند شده بود… یاد و خاطرات روزهای بودنمان مانند فیلمی از…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 141 4.4 (113)

1 دیدگاه
          شهریار نفسش رفت و وق زده نگاهش به ماهرخ بود… کم کم رنگ صورتش رو به کبودی رفت و چشمانش سرخ شدند…   چنان خشم وجودش را به آتش کشید که ضربان قلبش بالا رفت و زبان به طاق دهانش چسبید…   ماهرخ با دیدن…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 140 4.2 (119)

1 دیدگاه
        ماهرخ زیبا بود و بد چشمش را گرفته بود. اینکه حالا یک مرد در کنارش به عنوان شوهرش،  خیلی مضحک بود…   -البته خانوم ببخشید مزاحم نمیشم،  بفرمایید…   شهریار تیز نگاه مرد کرد و سپس دست ماهرخ را کشید و سمت ماشینش رفتند…   ***…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 139 4.3 (109)

بدون دیدگاه
          شهریار ناراحت شد اما این قصه سر دراز داشت… باید صبوری کرد…   -درست میشه ماه منیر… درستش می کنم… نمیزارم زنم جلوی چشام همینجوری پر پر بشه… می تونیم… می تونیم دوباره بچه دار بشیم…!!!     ماه منیر با اشک هایی که پر…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 138 4.4 (107)

بدون دیدگاه
      برای من هم سخت گذشت و باز هم سخت تر می گذرد…   -بالاخره یه وقتایی تقدیر جوری رقم می خوره که آدم رو مجبور به کارهایی می کنه که اصلا دلش نمی خواد…     شهیاد دو طرف بازوهایم را گرفته و برای همدردی فشاری وارد…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 137 4.4 (132)

بدون دیدگاه
        بهزاد لبش را داخل دهان برد… -رامبد به خدا این مرد داره از پا درمیاد… به نظر من این جنگولک بازیا رو بریز دور و اگه من جای شهریار بودم، همچین زنم و برمی داشتم و می بردمش یه جای دور… اونوقت اگه حرفم میزد یکی…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 136 4.5 (125)

بدون دیدگاه
    شهریار لبخند کوچکی روی لبش شکل می گیرد… -منتظرم بودی…؟!   شهریار حتی فکرش را هم نمی کرد ماهرخ تا این حد تحویلش بگیرد… حرف های رامبد توی گوشش بود…   بدون آنکه هر دو متوجه باشند دوشادوش یک دیگر سمت دریا قدم برداشتند…   -انتظار خیلی چیزا…
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 135 4.4 (142)

1 دیدگاه
        ترانه چشم درشت کرد… -داری من و مسخره می کنی…   بهزاد روی دماغش زد… -نه عزیزم فقط دارم برات توضیح میدم…   ترانه با حرص نگاش کرد… – اونوقت شما چطوری قراره حالش رو خوب کنین…!   -در اصل شهریار حالش رو خوب می کنه…!…