رمان گلادیاتور پارت 84

12 دیدگاه
  با حس سنگینی نگاه گندم ، نگاهش را با مکثی از یزدان گرفت و روی گندم انداخت و ادامه داد : ـ الان برات یه پماد و یه قرص…

رمان گلادیاتور پارت 83

11 دیدگاه
  میترا هیچ نگفت و تنها نگاهش نمود . ـ چه آزمایشی ؟ ـ آزمایش تشخیص بیماری های مقاربتی و مهمتر از همه هپاتیت و اچ آی وی . ـ…

رمان گلادیاتور پارت 82

22 دیدگاه
  ـ هیچی . مهم نیست ……… اگر کار گندم تموم شده برم داخل . میترا با حس فاصله گرفتن یزدان ، به سرعت سمتش چرخید و از روی صندلی…

رمان گلادیاتور پارت 81

7 دیدگاه
  گندم به دستگاه بزرگ میان اطاق و آن تخت آهنین زیرش نگاه کرد . ـ اسمت چیه عزیزم ؟ ـ گندم . ـ چه اسم خاص و جالبی …..…

رمان گلادیاتور پارت 80

14 دیدگاه
  زن متعجب از جواب یزدان ، پلکی زد ……….. انگار مغزش در حال حلاجی کردن چیزی بود که یزدان گفت ……. به همان سرعت لبخند بازتری بر لب نشاند…

رمان گلادیاتور پارت 79

10 دیدگاه
  ـ اندفعه برای خودم نیومدم ………… برای ای دختر اومدم . و با ابرو به گندمی که یک قدم عقب تر از او ایستاده بود اشاره کرد . زن…

رمان گلادیاتور پارت 78

9 دیدگاه
  گندم نگاهش میخ نگاه نزدیک و تیره یزدان شد . نمی دانست هوا در این اطاقکِ مستطیل شکل این آسانسور کم است که انگار نفسش درست و درمان از…

رمان گلادیاتور پارت 77

10 دیدگاه
  پناهی با دیدن کبودی های بازوی گندمی که رو به سیاهی سوق پیدا کرده بود ، ابروانش را درهم کشید : ـ چی کار کردید با دست این دختر…

رمان گلادیاتور پارت 76

17 دیدگاه
  ـ اگه داخل کسی نیست برم داخل . منشی نگاه گذرایی به گندمی که نگاهش می کرد انداخت و به سرعت سری تکان داد و دستی به موی بیرون…

رمان گلادیاتور پارت 75

14 دیدگاه
  با رسیدن به bmw730li که چند ماه پیش در آخرین سفرش به دبی به صورت اختصاصی خریده بودش، در ماشین را برای گندم باز کرد و کمک کرد روی…

رمان گلادیاتور پارت 74

8 دیدگاه
  شلوار راحتی را از پای گندم درآورد و شلوار لی اَش را به کمک خودش پوشاند : ـ پس چه بلایی سر این بازوی بدبختت درآوردی که به این…

رمان گلادیاتور پارت 73

2 دیدگاه
  از مقابل گندم بلند شد و سمت تلفن کنار تخت رفت و گوشی را به گوشش چسباند و نگاهی به او انداخت : ـ از اطاقت چه لباسی می…

رمان گلادیاتور پارت 72

17 دیدگاه
  گندم نگاه به بازوی سیاه شده اش انداخت ………. انگار درد بازویش رفته رفته بیشتر و بیشتر می شد . ـ صدای داد ضعیف یکی رو شنیدم …….. مطمئنم…

رمان گلادیاتور پارت 71

8 دیدگاه
  گندم با همان چشمان خیس و مرطوبش ، چهره درهم کشید : ـ من بلا در نیاوردم ……….. اون نگهبان دیوونت تا تونست بازوم و فشار داد ……….. انگار…

رمان گلادیاتور پارت 70

10 دیدگاه
  با چشمانی گشاد شده از خشمی که انگار زبانه های آتش از آن بیرون می جهید ، آرام از مقابل گندم بلند شد و سمت سیروس چرخید و چنگ…