۰۹ ۲۷ ۲۲.۵۴.۰۰

رمان بر دل نشسته پارت آخر 3.8 (4)

51 دیدگاه
گیج بودم که گفت _تو این پونزده روز به اندازه شش ماه هروئین ریختم تو خونش.. ولی خیلی سگ جونه هر کی بود سنکوپ میکرد و با لبخند پیروزی پاشد رفت وایساد سرجاش.. از درک و هضم کاری که با مهراد کرده بود عاجز بودم یا شایدم نمیخواستم باور کنم…
۰۹ ۲۷ ۱۵.۴۳.۴۵

رمان بر دل نشسته پارت ۴۱ 5 (2)

41 دیدگاه
منو محکم تو بغلش کشید و سرمو بوسید و گفت _شوهرت فدای اون زبون شیرینت بشه دلبر کمی تو بغل هم موندیم و عاشقانه زل زدیم به هم.. به شونه های لختم و ملحفه سفیدی که تا روی سینه مون کشیده بودیم نگاهی کرد و زمزمه کرد _دیگه رسما زنم…
۰۹ ۲۷ ۰۱.۰۱.۲۳

رمان بر دل نشسته پارت ۴۰ 4.3 (3)

16 دیدگاه
خرید جهیزیه من مثل برق و باد انجام گرفت چون دقیقا میدونستم چی میخوام و از کجا میتونم پیدا کنم.. وقتی در عرض کمتر از یکهفته همه وسایلمو خریدم یاد حرف مسیح افتادم که میگفت پول همه چیزو نمیتونه حل کنه، ولی خیلی چیزها رو میتونه سهل الوصول بکنه.. وقتی…
۰۹ ۲۶ ۱۵.۳۸.۴۶

رمان بر دل نشسته پارت ۳۹ 5 (3)

14 دیدگاه
نفس بعد از خواستگاری، بابام گفت که از مهراد خیلی خوشش اومده و عالیه که یک مردی صلابت و اونهمه عشق رو یکجا داشته باشه.. رفتار مثل همیشه پر جذبه و طرز صحبت قاطع و محکم مهراد با اون صدای تاثیرگذارش، کار خودشو کرده بود و بدجور قاپ بابامو دزدیده…
۰۹ ۲۶ ۰۳.۵۸.۳۶

رمان بر دل نشسته پارت ۳۸ 5 (3)

13 دیدگاه
مهراد تازه از بیمارستان مرخص شده بودم و اون دو روزی که بستری بودم برام مثل دو ماه گذشته بود.. از ترسم به نفس زنگ نزده بودم و اونم وقتی زنگ زده بود خوشبختانه زود قطع کرده بود.. میترسیدم صدای پیج کردن دکترا رو بشنوه و بفهمه بیمارستانم.. به اندازه…
۰۹ ۲۵ ۱۸.۴۴.۰۴

رمان بر دل نشسته پارت ۳۷ 5 (2)

4 دیدگاه
نفس نمایشگاه عالی برگزار شده بود و مهراد برام گزارش زنده تصویری داده بود.. تابلوهامو روی دیوار نمایشگاه نشونم داده بود و هر دومون از دیدنشون احساساتی شده بودیم.. تابلوهایی که هر کدومشون یه خاطره بودن برامون و الان برای کار خیری به فروش میرفتن مهراد پریشون و بیحوصله بود…
۰۹ ۲۵ ۰۳.۳۵.۰۵

رمان بر دل نشسته پارت ۳۶ 5 (2)

44 دیدگاه
لبامو کشید تو دهنش و طولانی و محکم بوسید و بوسید و بوسید.. انگار اونم داشت زجری که تو این دو سه روز کشیده بود رو تلافی میکرد.. وقتی هردومون نفس کم آوردیم بالاخره لبامونو از هم جدا کردیم و پیشونیمونو چسبوندیم به هم.. آروم گفت _رفتی چمدون خریدی دل…
Screenshot ۲۰۲۰ ۰۹ ۲۴ ۲۱ ۴۵ ۵۸ 1

رمان بر دل نشسته پارت ۳۵ 5 (2)

8 دیدگاه
از عشق هم مست بودیم.. که با یه تلفن مستی از سرم پرید.. مهراد رفته بود شرکت و من داشتم به گلم آب میدادم که تلفنم زنگ زد، شماره نیوفتاده بود و وقتی جواب دادم از شنیدن صدای افشین و از اینکه فراموشش کرده بودم به خودم لرزیدم.. چطور یادم…
۰۹ ۲۴ ۰۱.۳۸.۳۰

رمان بر دل نشسته پارت ۳۴ 5 (2)

بدون دیدگاه
به زمان نمایشگاه نزدیک میشدیم.. سه تا تابلو مونده بود تا بشه ده تا.. داشتیم به موضوع تابلو فکر میکردیم که مهراد گفت _یادته وقتی رفتیم پولونزکوی، گفتی دوست داری شبو اونجا بمونی؟ _آره، یادمم هست که یه شرلوک هولمز تیز زود فهمید که بخاطر شب تنها موندن باهاش تو…
۰۹ ۲۳ ۰۹.۵۴.۴۷

رمان بر دل نشسته پارت ۳۳ 5 (2)

10 دیدگاه
۱۱۰) هول شد و گفت _وای مهراد چی میخوای بگی بهشون؟ چه عجله ای داری گفتم _میخوام به مامانم بگم که بالاخره به آرزوش رسید و میخوام ازدواج کنم گوشیمو از جیبم درآوردم و از واتس اپ زدم روی تماس تصویری با مادرم.. تو اینهمه مدت ندیده بود با مادر…
۰۹ ۲۲ ۱۲.۱۷.۳۹

رمان بر دل نشسته پارت ۳۲ 5 (2)

16 دیدگاه
فقط شنیدم که زمزمه کرد _سوخت… نفس با دلی پر از کینه به مهراد، رفته بودم به جشن نامزدیش، و با دلی عاشق تر، همراه مهراد از اون خونه خارج شدم.. این مرد همیشه معادلاتمو به هم میریخت.. با دیدنم چنان آشفته شد که انگار آب سردی ریختن روی دلم…
۰۹ ۲۱ ۱۶.۴۱.۵۰

رمان بر دل نشسته پارت ۳۱ 5 (3)

15 دیدگاه
۹۸) وقتی جریان نامزدی رو می شنید، چه میکرد.. بعد از دیشب و اونهمه نزدیکی، چطور میتونستیم از هم جدا بشیم.. با فهمیدن قضیه، چطور میتونستم توی چشماش نگاه کنم، باید قبل از اینکه بیدار میشد فرار میکردم از اونجا.. من آدمِ از بهشت رانده شده بودم.. از خونه زدم…
۰۹ ۲۰ ۱۴.۱۶.۱۵

رمان بر دل نشسته پارت ۳۰ 4.7 (3)

9 دیدگاه
۹۵) همونطور سر به زیر گفتم _نه، تو برو بخواب _دیگه اینقدر غریبه شدم که بهم نمیگی چرا تو این حالی؟ سرمو آروم تکون دادم به معنی نه.. گفت _میخوای کمی پیشت بمونم؟ با صدایی که خودم به زور شنیدم گفتم _برو نفس آهسته پا شد از اتاق رفت بیرون..…
۰۹ ۱۹ ۲۳.۰۷.۳۸

رمان بر دل نشسته پارت ۲۹ 5 (2)

7 دیدگاه
چیزی نگفتم و روی یه صندلی نشستم بدجوری گیر افتاده بودم، نه راه پس داشتم نه راه پیش.. اگه فقط ملاحظه حال اسین رو میکردم و از ترس روانی شدنش باب میلش رفتار میکردم، یه وقتی به خودم میومدم که داشتم بچه مونو نام نویسی میکردم برای مدرسه.. اگه هم…
۰۹ ۱۹ ۱۱.۳۳.۵۷

رمان بر دل نشسته پارت ۲۸ 5 (2)

4 دیدگاه
بعد از اونروز اونم دیگه حرفی نزد، گرفته و سردرگم بود بخاطر تغییر ناگهانی رفتار من.. انگار هر دومون منتظر اتفاقی بودیم، تا اینکه اون اتفاق افتاد و یه روز عصر اسین بی خبر اومد خونه.. نفس درو براش باز کرد و از دیدنش تعجب کرد.. کمی قبلش با اسین…