رمان سکانس عاشقانه پارت 90

رمان سکانس عاشقانه پارت 90 4.4 (8)

32 دیدگاه
  غذام رو از سمتی به سمت دیگه ی بشقاب هل میدم و امروز باید برم بیمارستان … مامان میگه : غذاتو بخور … بازی بازی نکن ! سر بلند میکنم و قاشق رو توی بشقاب ول میکنم … میگم : اشتها ندارم ! میگه : بابات برا تو حلیم…
رمان سکانس عاشقانه پارت 89

رمان سکانس عاشقانه پارت 89 4.7 (3)

22 دیدگاه
  آریا تند میگه : جاش رو تخم چشامه ! سمتش برمیگردم … اولین باریه این مدلی اونم جلو جمع داره از دوست داشتن حرف میزنه … بابا چوفی میکشه و درمونده روی مبل میشینه … مامان ولی بغض کرده بهم زل میزنه و میگه : _ میتونی کنار بیای…
رمان سکانس عاشقانه پارت 88

رمان سکانس عاشقانه پارت 88 5 (2)

8 دیدگاه
  _ چند دقیقه اجازه بده رها !  سمت اریا برمی گرده و میگه : واضح تر بگو باباجان … ما شر در نمیاریم … شوخی هم انقد کش دار نمیشه که بگیم شوخی می کنی !  آریا تک سرفه ای میکنه و به نظرم خودشم مونده از کجا شروع…
رمان سکانس عاشقانه پارت 87

رمان سکانس عاشقانه پارت 87 5 (2)

7 دیدگاه
  _ خیر باشه … یه دونه داشتیم اونم بردی … آریا لبخند کجی میزنه و هر دو رو سمت بابا میگیره … قبل از این که آریا چیزی بگه بابا با خنده میگه : _ د نه د من خودم زن و بچه دارم ! من می خندم و…
رمان سکانس عاشقانه پارت 86

رمان سکانس عاشقانه پارت 86 5 (1)

10 دیدگاه
  از خودم شاکی میشم که اصلت چرا طلاقش دادم !!! کلافه از این کلنجاره بی نتیجه سمت ماشین راه می افتم و دیشب تا صبح شیفت بودم . خسته م . راه می افتم سمت خونه ! خونه؟؟!؟! دلم خونه ی منو رها رو می خواد . بچه شدم…
رمان سکانس عاشقانه پارت 85

رمان سکانس عاشقانه پارت 85 5 (1)

13 دیدگاه
    _ یه شوهرم بیشتر نداری … هوای بابام رو داشته باش … می فهمه در رابطه با غر زدن های آخیرشه که بهش تدکر میدم …  لب میزنه : _ خودش اذیتم میکنه …. اصلا تا حالا دیدی هرچی من بگم گوش کنه ؟ … همه ش ساز…
رمان سکانس عاشقانه پارت 84

رمان سکانس عاشقانه پارت 84 4 (1)

11 دیدگاه
  آریایی که انگار تو این دنیا نیست و اونقدر به کارش ادامه می ده تا وقتی که لبام به گزگز بیفته … اونقدر که خودش خسته بشه و عقب بکشه … با فاصله ی کم از من ایستاده … منی که به نفس نفس زدن افتادم و بهش زل…
رمان سکانس عاشقانه پارت 83

رمان سکانس عاشقانه پارت 83 0 (0)

7 دیدگاه
  _ کم تو و مامانم خونه منو تو شیشه نکردینا … اصلا عشق و دوست داشتن رو از شما یاد گرفتم ! ابرو بالا می ندازم و به مامان نگاه میکنم … لابه لای اشکاش لبخند میزنه و باز صدای در میاد … زمان میگذره تا در باز بشه…
رمان سکانس عاشقانه پارت 82

رمان سکانس عاشقانه پارت 82 0 (0)

5 دیدگاه
  پر خنده میگم : _ بیشعور مامانمه ها ! ولی اون نمی خنده … برعکس اخم می کنه و لب میزنه : _ چون مادرته داره حرصت رو می خوره … درست و غلطش دیگه مهم نیست ! لبخند روی لبام می ماسه و میگم : _ داداشت رو…
رمان سکانس عاشقانه پارت 81

رمان سکانس عاشقانه پارت 81 5 (1)

6 دیدگاه
  زل زده مونده … خیره خیره ‌‌.‌… توقعش رو نداره و من فاصله میگیرم از روی صورتش و باز کنار تخت ایستاده می مونم … نمی دونم چی بگم تا جو عوض بشه و فضا رنگ بگیره … لب میزنم : _ با گل بیام ؟ … با مکث…
رمان سکانس عاشقانه پارت 80

رمان سکانس عاشقانه پارت 80 3.5 (2)

482 دیدگاه
  برام مهم نیست چی فکر میکنن ؟ بابا حسین گوشیش رو بیرون میاره و شماره میگیره … زمان میبره تا گوشی رو پایین بیاره و میگه : _ برنمیداره … نگرانش میشم … من می دونم تیر خورده … من می دونم هنوز سرپا نشده و دنباله من اومده…
رمان سکانس عاشقانه پارت 79

رمان سکانس عاشقانه پارت 79 5 (1)

14 دیدگاه
    از خم راهرو میگذرن نگاه میکنیم …. مامان پشت چشمی نازک میکنه و میاد کنارم میشینه … میگه : _ بیچاره امیر علی خان …. بابا نفس عمیقی میکشه و دونه ی تسبیحی که دستش مونده رو از بین انگشتاش رد میکنه … میگه : _ حق داره…
رمان سکانس عاشقانه پارت 78

رمان سکانس عاشقانه پارت 78 5 (1)

4 دیدگاه
    نمی تونم به خودم دروغ بگم … من این مردی که کنارم نشسته رو می پرستم … عشق وقتی همه چیز تموم میشه که معشوقه ت هم عشقه اولت باشه هم عشق آخرت … آریا برای من هم اوله هم اخر … تکیه میدم به صندلی و پلکام…
رمان سکانس عاشقانه پارت 77

رمان سکانس عاشقانه پارت 77 5 (1)

5 دیدگاه
  من ترسیدنش رو حس میکنم و از خودم بدم میاد که با بی فکریم اونو کشوندم از بیمارستان تا اینجا … تا میدونه مرگی که معلوم نیست توی اون زنده بمونیم یا نه … من حتی درهم شدن چهره ش رو حس میکنم از درد دستش … اما عرق…
رمان سکانس عاشقانه پارت 76

رمان سکانس عاشقانه پارت 76 5 (1)

11 دیدگاه
تا همون خط سینه ای که داره لمسش میکنه … با چشماش قورت میده منو … اندامم رو … لی میزنه : _ خواستنیه …. جیغ میزم و در نهایت یه صدای ضعیف ام ام گفتن از دهنم خارج میشه و تارخ با لذت می خنده … با دستش سرشونه…