رمان ممنوعه پارت 9

بدون دیدگاه
  -یه لحظه صبر کن. من هنوز اسمتو نمی دونم. -آرشیدا. می تونی آرشیدا صدام کنی. اومد و دقیقا جلوم ایستاد: به بعد هر شب ساعت 10 ،میارمت اینجا. سعی…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 83

5 دیدگاه
  خیلی‌وقت‌ها بی‌توجه به قوانین همانگونه که داشت رانندگی می‌کرد به تلفنش جواب می‌داد، اما حالا واقعا تمرکز درست و درمانی نداشت. همانگونه هم به زور داشت رانندگی می‌کرد. برای…

رمان دلارای پارت 88

17 دیدگاه
  هنگامه گفته بود صورت دخترک معمولی است تنها خوش آرایش است اما او از این حرف های دخترانه سر در نمی‌آورد از نظر هومن دلارای شبیه به عروسک بود…

رمان رسپینا پارت 2

11 دیدگاه
  سینی غذا رو بلند کردم و به سمت اتاقمون رفتم از نگاه خسته اش به من متوجه شدم دلش میخواد روی تخت دراز بکشه و از نشستن روی اون…

رمان گلاویژ پارت 90

29 دیدگاه
  به طرف رضا برگشتم.. لبخندی بی جون کنج لبم نشست.. _سلام آقا رضا.. ببخشید مزاحم شدم.. _سلام گلاویژ جان.. خواهش میکنم! خوش اومدی.. باکمک رضا توضیحات لازم و قرارهایی…

رمان گلادیاتور پارت 1

4 دیدگاه
  خلاصه : گندم از چهار سالگی تا نوجوانی زیر سایه حمایت های یزدان قد می کشه …… زمانی که یزدان به سن بیست و دو سالگی می رسه ،…

رمان زادهٔ نور پارت آخر

36 دیدگاه
  مجبور می شد به بوسه ای بر پیشانی اکتفا کند و جلوتر نرود ………. خورشید خوب می دانست امیرعلی اهل باز کردن روابط خصوصی اشان در مقابل دیدگاه حتی…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 15

2 دیدگاه
  دیگھ حرفی نزدم و با بیشترین سرعتی کھ میتونستم، بھسمت قصر دوئیدم. نمیخوام بیشتر از این سرما رو تحمل کنھ! کنار تخت ایستادم و بھ حرکت سریع دستھای زئوس…

رمان تارگت پارت 67

2 دیدگاه
  هرچند که بعید می دونستم تحقیق بقیه بچه ها به اندازه من احتیاج به اعتراض کردن داشته باشه.. اینو چند دقیقه بعد که استاد مشغول درس دادن یا به…

رمان آرزوی عروسک پارت 19

بدون دیدگاه
  بوسه ای تو هوا فرستاد و از اتاق رفت بیرون! چه غلطی کردم خدایا.. نزنه بلاملایی سرم بیاره.. غلط کرده.. بخدا به کوهیار میگم تا زنده به گورش کنه!…
رمان عشق ممنوعه استاد

رمان عشق ممنوعه استاد پارت 163

33 دیدگاه
  انگار پاهام به زمین چسبیده بود قادر به حرکتی نبودم حس بدی سراسر وجودم رو در برگرفته بود حسی که پاهام رو به لرزه در آورده و نمیتونستم قدم…

رمان عشق صوری پارت 162

1 دیدگاه
  بالاش یه کاغذ رنگی چسبیده بود و روش نوشته بود: “اگه من ناهار نبودم ، زنگ بزن برات غذا بیارن. شماره رو برات یادداشت میکنم” کف دستهامو بهمدیگه مالیدم…

رمان ممنوعه پارت 8

3 دیدگاه
  درو که باز کردم، هجوم رنگ صورتی، چشممو زد. ابرو هامو درهم کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم. تا به حال تو اتاق سیما نیومده بودم. البته چیز خاصی…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 82

8 دیدگاه
  از آرایشگاه که بیرون زدند آرزو با ملایمت از آن‌ها خواست شام را کنار هم بگذرانند. صحرا در حال نق زدن بود، اما با شنیدن اینکه مادرش برای قبولی‌اش…

رمان دلارای پارت 87

24 دیدگاه
  جوابی نداد ارسلان کام عمیقی از سیگارش کشید و ادامه داد _پیام پاک می کنی دختر حاجی صدای دلارای لرزش خفیفی داشت _ اشتباه فرستادم ارسلان پوزخند زد _…
فهرست