آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 47 4.3 (120)

5 دیدگاه
        -ازتون پرسیدم که این فرید…     -دوست جدیدشونه تو پارک با هم آشنا شدن.     با صدای دنیز سر چرخاند و سیلی از سوال هایی که در سرش بود با جمله‌ی بعدی دنیز محو شدند.     -اونم پنج سالشه. نگران نباشید بچه‌ی خیلی…
سکوت تلخ

رمان سکوت تلخ پارت 53 4.2 (136)

4 دیدگاه
        دستانش را درهم می پیچد   این یک وجب فاصله نزدیک میانشان و آن صدای بم و آرام مردانه ای که به گوشش میرسید داشت اذیتش میکرد   – با من قهری یا قدرت تکلمت رو از دست دادی؟   – قهر نیستم …   –…
رمان حورا

رمان حورا پارت 240 4.3 (189)

2 دیدگاه
            با خنده‌ی دردناک کیومرث زیر دستانش، بی اراده مکث کرد، به امید اینکه حرف بزند، اما او وقیحانه لب زد:   _ اینقدر…بی‌، غیرتی…که…نمیدونی زنت، کجاست، میای…از مرد غریبه…میپرسـ…   حرفش تمام نشده، مشت دیگری نثار صورتش شد.       _ خاله یعنی…
رمان ملورین

رمان ملورین پارت 57 4.3 (68)

بدون دیدگاه
      ملورین با حالی داغون به دیواره اتاق عمل تکیه داد و سرش را در دستش گرفت.   چگونه می‌توانست تحمل کند؟! حس می‌کرد قلبش چنان درد می‌کند که حال از هوش می‌رود.   محمد روی زانوهایش نشست و دستش را روی شونه ملورین گذاشت، از طرفی محمد…
IMG 20240522 075749 599

دانلود رمان آتشم بزن ( جلد سوم ) به صورت pdf کامل از طاهره مافی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   « جلد اول :: خردم کن »   من یه ساعت شنیام. هفده سال از سالهای زندگیام فرو ریخته و من رو تمام و کمال زیر خودش دفن کرده. احساس میکنم پاهام پر از شن و میخ شده است، و همانطور که زمان پایان جسمم سر…
IMG 20240522 075103 721

دانلود رمان طالع آغشته به خون به صورت pdf کامل از مهلا حامدی 5 (2)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان :   بهش میگن گورکن یه قاتل زنجیره‌ای حرفه‌ای که هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره… تشنه به خون و زخم دیدست… رحم و مروت تو وجود تاریکش یعنی افسانه… چشمان سیاه نافذش و هیکل تومندش همچون گرگی درندست… حالا چی…
رمان گلادیاتور

رمان گلادیاتور پارت 293 4.3 (73)

1 دیدگاه
          گندم ابرو بالا داد ………….. کم پیش می آمد که یزدان بخواهد بر روی لباس های در تن او ایرادی بگذارد و یا بخواهد عیب و ایرادی به آنها بگیرد …………… در اکثر مواقع همه چیز در اختیار خودش بود ……………….. از پوشش بگیر تا…
رمان هامین

رمان هامین پارت 155 4.3 (18)

بدون دیدگاه
      لبخندش خیلی خوشگل بود.   _ خوبه.   سرشو عقب کشید و نگاشو به مامانش اینا دوخت.   آه…   چی شد الان؟   چه مهمونی؟   اصلا چه آشی؛ چه کشکی؟   یکم دستشو کشیدم.   نگاش دوباره سمتم چرخید.   _ کِی؟   _ فردا…
رمان حورا

رمان حورا پارت 239 4.3 (152)

2 دیدگاه
            فریاد زد و صدای جیغ دخترانه‌ای که شنید را هم بی اهمیت کرد، کیومرث شوکه بود و نمیدانست چه خبر است، اما مگر میشد قباد را نشناخت؟   دهان گشود حرفی بزند، اما مشت محکمی به صورتش کوبیده شد. اینبار ان جیغ دخترانه بلندتر…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۶ 4.3 (139)

17 دیدگاه
      تکرار کرد:     – فرهاد… فخرشوکت… از ته دل راضی هستی؟     بلند شده و عقب سرم آمده بود، برم گرداند.     – آره خانوم؟!       معذب و لرزان از شرم چشمان براقش گفتم: – ها… بله… فرهاد فخرشوکت!      …
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 152 4.4 (108)

2 دیدگاه
        با عجله خودش را به بیرون خانه رساند و حاج آقا را پشت فرمان دید. کنارش نشست و یک وری سمت او چرخید و با دقت تمام حالاتش را زیر نظر گرفت.   یک جای کار این پیرمرد می لنگید و او جان میداد برای فهمیدنش!…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۵ 4.3 (144)

23 دیدگاه
    نگاهش هزار حرف داشت اما دهان باز نکرد. سکوتش دلم را زیادی می‌لرزاند.     – خانوم‌جان، ارواح خاک میرزا آقام بگو چه پیشامد کرده؟     صدای تک سرفه‌ی آرام والا، نگاه متصل ما را به خودش کشید. هلن خواب رفته را روی دست داشت، اخم آرامی…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 292 4.2 (90)

3 دیدگاه
        فاطمه خانم با نگرانی گفت: -باشه مامان شما برین..بهتر شد به منم خبر بدین، اینطوری خوابم نمیبره…   سامیار سر تکون داد و سوگل از داخل ماشین دوباره گفت: -نگران نباشین خوبم..   صدای سامیار رو از بین صدای موتور ماشین شنیدم: -ساکت شو..من میدونم تو…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 151 4.4 (117)

4 دیدگاه
        _ چرا؟!   صدای گرفته و زمخت حامی باعث شد تکخندی زده و کمی از طبع شوخش را به کار گیرد.   _ اون قسمت از حرفمو که گفتم چیزی نپرسی رو نشنیدی؟ گوشات گزینشی کار میکنن پسر؟!   حامی هم به تقلید از او، تکخندی…
رمان حورا

رمان حورا پارت 238 4.3 (216)

13 دیدگاه
            مقابل آدرسی که برایش فرستاده بود ایستاد، همان که لاله را تعقیب میکرد، گفته بود به محض اینکه وارد خانه شده خبر داده است. پس مردک هنوز هم در خانه‌اش است، مردی که خواستگار نمادین حورا بود و لاله را به دکتر میرساند!  …