رمان حورا

رمان حورا پارت 240 4.3 (189)

2 دیدگاه
            با خنده‌ی دردناک کیومرث زیر دستانش، بی اراده مکث کرد، به امید اینکه حرف بزند، اما او وقیحانه لب زد:   _ اینقدر…بی‌، غیرتی…که…نمیدونی زنت، کجاست، میای…از مرد غریبه…میپرسـ…   حرفش تمام نشده، مشت دیگری نثار صورتش شد.       _ خاله یعنی…
رمان حورا

رمان حورا پارت 239 4.3 (152)

2 دیدگاه
            فریاد زد و صدای جیغ دخترانه‌ای که شنید را هم بی اهمیت کرد، کیومرث شوکه بود و نمیدانست چه خبر است، اما مگر میشد قباد را نشناخت؟   دهان گشود حرفی بزند، اما مشت محکمی به صورتش کوبیده شد. اینبار ان جیغ دخترانه بلندتر…
رمان حورا

رمان حورا پارت 238 4.3 (216)

13 دیدگاه
            مقابل آدرسی که برایش فرستاده بود ایستاد، همان که لاله را تعقیب میکرد، گفته بود به محض اینکه وارد خانه شده خبر داده است. پس مردک هنوز هم در خانه‌اش است، مردی که خواستگار نمادین حورا بود و لاله را به دکتر میرساند!  …
رمان حورا

رمان حورا پارت 237 4.1 (199)

9 دیدگاه
            خشکش زد، با دهان باز به کیمیا خیره بود و نمیدانست چه بگوید، از هرکسی توقع داشت جز مادرش، فکر میکرد لجبازی حورا و لاله با هم است!   اب دهانش را قورت داد، حورا بدون آنکه از او بپرسد عمل کرده بود، بدون…
رمان حورا

رمان حورا پارت 236 4.2 (249)

11 دیدگاه
            _ تو وقتی شک کردی چرا به من نگفتی آخه کیمیا؟ هااان؟ من باید بعد هفت ماه بفهمم این زنیکه جنده‌س؟ بفهمم بچه‌ی تو شکمش از من نیست؟   دهان کیمیا از شوک شنیده‌هایش باز مانده بود، از جا برخاست و با همان بهت…
رمان حورا

رمان حورا پارت 235 4.3 (201)

10 دیدگاه
              استکان را مقابل قباد گذاشت و روبه‌رویش نشست: _ مامان خوبه؟   سری تکان داد: _ خوبه…   _ پس چرا تو خودتی؟   نگاهش را به کیمیا دوخت: _ حورا کجاست کیمیا؟   کلافه نفسی کشید و به جلو خم شد: _…
رمان حورا

رمان حورا پارت 234 4.3 (212)

5 دیدگاه
            دهان دکتر از تعجب باز مانده بود، از جا برخاست و دستی به جیب‌هایش کشید تا سوییچ‌ ماشین را بیرون بکشد:   _ لطفا به منشیتون بگید، اگه به لاله خبر بده زندگیشو با زندگی لاله سیاه و خاکستر میکنم!   دکتر هم از…
رمان حورا

رمان حورا پارت 233 4.2 (243)

15 دیدگاه
            صدای پوزخند قباد که به گوش دکتر رسید، سکوت کرد:   _ اسم؟ من جز یه صیغه چیزی باهاش ندارم…جز یکی دوبار اوایل هم باهاش نخوابیدم که بخواد از من بچه دار شه…   _ اما امکانش هست غیرممکن نیست!   پوزخندش پررنگ‌تر شد،…
رمان حورا

رمان حورا پارت 232 4.3 (219)

8 دیدگاه
            _ اقای کاشفی، خوش اومدین…مشکلی پیش اومده؟   از جا برخاست و مقابل دکتر قرار گرفت: _ اومدم ببینم زنم چندماهه حامله‌س و ازم پنهون کردین، مثلا اینکه شکمش بزرگتر از یه شکم شش هفت ماهه‌س، یا مثلا اینکه دزدکی اومدنت و حرف زدناتونو…
رمان حورا

رمان حورا پارت 231 4.3 (225)

2 دیدگاه
            _ متوجه نمیشم اقای کاشفی، مگه نباید شما بهتر از ما بدونید؟   زبان به لب‌هایش کشید و برای کنترل خشمش چشم بست: _ میخوام بدونم، لاله، چند ماهه، بارداره…لازمه تکرار کنم؟   منشی دست به سمت تلفن برد که محکم کف دستش را…
رمان حورا

رمان حورا پارت 230 4.3 (222)

6 دیدگاه
            حاجیه خاتون خوش خیال بود، قباد حتی باور نکرده که لاله خائن است، حتی سراغم را نگرفته جز یک تلاش بیهوده و جزئی هم زحمتی نکشیده!   انگار حتی برایش مهم نیست چه شده باشد! _ نمیخوام خاتون، تا حلقومم رو غصه گرفته، نمیذارم…
رمان حورا

رمان حورا پارت 229 4.3 (192)

6 دیدگاه
            _ آخرشم بعد سه سال خودش افتاد گوشه قبرستون، دوباره وحیدو دادن مادرش، دلشون برا خواهرم سوختا، وگرنه خونه بابابزرگ وحید نمیدادنش که…   شوکه‌تر از این نمیشدم، من فکر میکردم پدر وحید فوت شده، یعنی…فقط اینطور فکر میکردم! نمیدانستم چه سرگذشتی داشته‌اند و…
رمان حورا

رمان حورا پارت 228 4.2 (193)

3 دیدگاه
            _ وحید اونقدر نصیحت کرده که هواتو داشته باشم که اگه بذارم اینو هم جمع کنی عذاب وجدان یقه‌مو میگیره!   خندیدم و به سمتش رفتم: _ ولش کن خاتون، وحید بزرگش کرده…خطری نیست که!   نگاهش را به شکمم دوخت:   _ باباشو…
رمان حورا

رمان حورا پارت 227 4.1 (210)

10 دیدگاه
                خنده‌ی بی صدا و صورت خندانش میگفت که حسابی از سرخ شدنم لذت برده است. عصبی بودم، حس میکردم وزنم هم رو به افزایش است، کمی سینه‌هایم هم گاهی درد داشت، دکتر گفت طبیعیست.   _ اگه خنده‌ت تموم شد ببین شام…
رمان حورا

رمان حورا پارت 226 4.3 (188)

12 دیدگاه
            آخرین چاقاله را در دهان گذاشته کتابم را باز کردم، مشغول مطالعه شدم و حواسم پی اطراف نبود، که صدای موبایلم بلند شد، کم پیش می‌آمد پیغام‌ها رد و بدل شوند.   موبایلم را برداشته به اعلان‌هایش نگاهی انداختم، پیام کیمیا بود:   _…