رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت آخر 3.4 (14)

7 دیدگاه
        یکم فکر کردم و گفتم :   – نمی دونم . تا حالا نداشتم و دربارش هم حرف نزده بودیم .   – آهان.   روش رو برگردوند.   – الان حس می کنی راضی نیستی ؟   – الان مهم نیست چه حسی دارم .…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 118 3.2 (5)

1 دیدگاه
        داشتم با قاشق هات چاکلت رو هم می زدم که صدای علی اومد   – الان بیست دقیقس داری با اون ور می ری . نمی خوای حرف بزنی دختر؟   نگاش کردم . خیلی حرف تو دلم بود .   ولی نمی دونستم چی بگم…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 117 2.3 (3)

بدون دیدگاه
        – گریه نکنید زن عمو. بمیرم الهی.   – خدا نکنه.   -مازیار بر می گرده. و من مطمئنم وقتی برگرده از بلاتکلیفی درتون میاره   – چی بگم. امیدوارم.   یکم که آروم شد گفت :   خب دخترم ببخشید. میون حرفت پریدم.   داشتی…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 116 2 (4)

بدون دیدگاه
        _از روز بعد چنان تیپی زدم که سابقه نداشت.   کلی هم عطر رو خودم خالی کردم. الان یادم میاد خندم میگیره.   خلاصه که بازم دیدمش. ولی این بار عزمم رو جزم کردم و سلام کردم.   اونم متوجه تغییرم شد.   بازم اومد سمتم.…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 115 2.3 (3)

9 دیدگاه
    خندید و گفت : خیلی هم مطمئن نباش   توی محیط کار خیلی چیزا هست که آدم رو عاصی و خسته می کنه.   حتی همین همکار ها.   آهی کشیدن و گفتم : درسته می فهمم.   رسیدیم توی پارکینگ.   گفت : ماشین آوردی؟ _ نه.…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 114 3 (2)

5 دیدگاه
  _ نیاز دارم تو خلوت با خودم و زندگیم کنار بیام.   برم سر کار. کار رو شروع کنم. وخودمو سرگرم کنم.   نمی تونم الان به فرد دیگه ای فکر کنم. زیر لب گفتم :   جز مازیار. امیدوار بودم که نشنیده باشن.   و خوشبختانه نشنیدن. بابام…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 113 3.8 (4)

3 دیدگاه
    دیگه تصمیم گرفتیم بریم از اتاق بیرون.   جلوی در بودیم که گفت : الان چی بهشون بگیم؟   یکم فکر کردم و گفتم :   اینکه اینقدر طول کشید می تونه بهونه خوبی باشه   واسه اینکه حسابی حرف زدیم و یه تفاهم نرسیدیم.   _ شاید.…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 112 2.3 (3)

2 دیدگاه
  _ خب… بریم داخل؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم :   بله بفرمایید. _ اول شما بفرمایید.   دیگه تعارف تیکه پاره نکردم و من جلوتر رفتم.   رفتم گلا رو گذاشتم توی ظرف آب که خشک نشن به سرعت.   بعدشم خواستم بیام که مامانم گفت :  …
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 111 3 (2)

3 دیدگاه
    یه نگاهی به خودم توی آینه انداختم و رفتم بیرون.   مامانم داشت کاراش رو می کرد هنوز خودش آماده نشده بود   تا خواست شروع کنه به غر زدن منو دید.   وایساد. خوب سر تا پام رو برانداز کرد. انگار نتونست ازم ایراد بگیره.   بعد…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 110 2.3 (6)

بدون دیدگاه
    سعی کردم اون شب رو به چیزی فکر نکنم.   و فقط کنار مامانم باشم. و لذت ببر م.   از زندگی. از بودن. از نفس کشیدن   از داشتن خانواده. از هرچی که داشتم. فقط لذت ببرم.   همین. چون فکر و خیال زیاد آدم رو پیر…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 109 3 (2)

5 دیدگاه
    سکوت کردم. ادامه داد :   الانم قرار نیست کسی بیاد برت داره ببره.   فقط اجازه گرفتن بیان خواستگاری. یکم حرف بزنیم. یه آشنایی صورت بگیره.   ته تهش اینه که میگی نمی خوام و می رن   _ مامان بببین من همین الانم میگم نمی خوام.…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 108 1.5 (2)

2 دیدگاه
    _ الان که دیگه به ثبات رسیدی. تکلیف زندگیت معلوم شده   مدرکت رو گرفتی. داری واسه کار اقدام می کنی.   دیگه مشکل چیه الحمدلله که با حال روحیت هم کنار اومدی   خواستم بگم نه کنار نیومدم. ولی پشیمون شدم.   بهتر بود اونا رو کمتر…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 107 3.7 (3)

3 دیدگاه
      مازیار قبل رفتنش بهم یه پیام داد.   و گفت که دیگه داره می ره. دلم خیلی گرفت.   نتونستم مقاومت کنم و چیزی نگم.   براش نوشتم : مراقب خودت باش.   اونم در جواب لبخند و قلب برام فرستاد. خیلی بی قرار شدم.   ولی…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 106 1 (1)

3 دیدگاه
      _ کاش می شد بیشتر پیشم بمونی.   _ نمیشه دیگه. باید برم.   _ باشه. مراقب خودت باش.   خواستم پیاده شم. که یهو سوالی به ذهنم رسید و برگشتم.   _ کی می ری؟ _ کجا؟ _ ماموریت؟   یکم مکث کرد و گفت :احتمالا…
رمان دل دیوانه پسندم

رمان دل دیوانه پسندم پارت 105 2.3 (3)

1 دیدگاه
      _ ولی الان هم نمی تونم با قطعیت جواب بدم که می تونم باهات ادامه بدم یا نه.   همین. چیز بیشتر ازم نخواه.   یکم خیره نگاهم کرد. اونقدر نگاهش عمیق بود که معذب شدم.   ولی چیزی نگفتم. آخرش خودش دست کشید.   معلوم بود…