رمان طلوع پارت ۲۸

5 دیدگاه
    با حس تکون خوردن بازوم پلک های خستمو باز میکنم…..   _ پاشو کارت دارم…..   رو زمین خوابیدم و حالا بدنم خشک شده…. تو دو روز زندگیم…

رمان طلوع پارت ۲۷

2 دیدگاه
    جلو چشام سیاهی میره و من آمار تعداد ضربه هایی که امشب به سرم خورده از دستم در میره….   کِی فکر میکردم امیرعلی که اینهمه از دوست…

رمان طلوع پارت ۲۶

2 دیدگاه
    تکیه دادم به کانتر پشت سرم…ناامیدتر از همیشه….چشمام مدام پر و خالی میشه و انگار ته خطی که میگن همین نقطه ای هست که من بدبخت وایسادم…. صدای…

رمان طلوع پارت ۲۵

4 دیدگاه
      _ طلوع…   با صدای بلندش از جا میپرم….. از اتاقش میزنه بیرون و میگه: برا چی جواب نمیدی هر چه صدات میزنم….   با تعجب میگم:…

رمان طلوع پارت ۲۴

4 دیدگاه
    کرایه رو حساب میکنم و از تاکسی پیاده میشم…   حسی بهم میگه کارم اشتباهه ولی با دیدنی عکسی که برام فرستاده بود به معنی واقعی کلمه از…

رمان طلوع پارت ۲۳

بدون دیدگاه
    _ امیرعلی چیزی نمیخوای بیارم؟….گشنه نیستی؟.. _ نه….. بدون حرف دیگه ای برمیگردم تو آشپزخونه و پشت میز میشینم….از وقتی از خونه ساره زدیم بیرون تا همین الان…

رمان طلوع پارت ۲۲

1 دیدگاه
    حرفی نمیزنم که بلند میشه و سمتم میاد….   با نگام دنبالش میکنم….دستش رو طرفم دراز میکنه و محکم میگه: پاشو…..     فقط نگاش میکنم که اینبار…

رمان طلوع پارت ۲۱

1 دیدگاه
  بلند میشم و سمت در میرم….اینجا موندنم فقط وقت تلف کردنه…… _ فک نکن اگه دارم میرم یعنی اینکه ولت کردم…تا زمانی که اسم و آدرس پدرم رو بهم…

رمان طلوع پارت ۲۰

3 دیدگاه
  _ آقا اگه میشه یکم تندتر برید…. از آینه بهم نگاه میکنه و میگه: از این تند تر که نمیشه دخترجون…   خشمم با مشت کردن رو پام و…

رمان طلوع پارت ۱۹

1 دیدگاه
    چسبیده به گوشم لب میزنه: یه چیزی ازت میخوام تو رو خدا نه نیار….   نفس نفس میزنم و میگم: چی؟…. _ بذار رابطه ی کامل داشته باشیم…قول…

رمان طلوع پارت 18

بدون دیدگاه
  بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنم تماس رو قطع مکنم… حیوون….تو دیگه از کدوم گوری پیدات شد…. اسم مدرک تو سرم چرخ چرخ میخوره…. چه مدرکی آخه میتونه…

رمان طلوع پارت ۱۷

4 دیدگاه
    با حس تکون خوردن تخت چشمامو باز میکنم و میخوام بچرخم که دستی رو بازوم قرار میگیره و از پشت تو آغوش گرمی فرو میرم…..   _ چطوری…

رمان طلوع پارت ۱۶

3 دیدگاه
  خودمو مشغول جمع کردن میز میکنم تا کمتر باهاش روبه رو شم…   بعد از صیغه ی محرمیتی که خوندیم ترجیح میدم فعلا در کنارش نباشم…   _ طلوع….تو…

رمان طلوع پارت 15

3 دیدگاه
  چشم از بسته های که تعدادشون از دستم در رفته میگیرم و میچرخم….. اگه بگم چهار گوشه ی دلم الان راضیه دروغ گفتم… میترسم….از آینده ای که رو به…

رمان طلوع پارت ۱۴

6 دیدگاه
_ به به….این میز جون میده برا یه عکس خوشگل که بذارم استوری….   چیزی نمیگم و اون پشت میز میشینه و زل میزنه بهم… _  چه کردی خوشگله!… همزمان…