رمان طلوع پارت ۸۱

1 دیدگاه
      سرش برا پیدا کردنمون به اطراف میچرخه و با دیدن بارمان سمتمون میاد….         با وجود سن و سالی که داره ولی واقعا خوشتیپه…..…

رمان طلوع پارت ۸۰

بدون دیدگاه
        به کمک نرده ها بلند میشم و بی توجه به دستی که برا کمک طرفم کشیده از آلاچیق میزنم بیرون..     دلخوش به پدربزرگی بودم…

رمان طلوع پارت ۷۹

8 دیدگاه
      تا آخرین بوق منتظر میمونم و وقتی جواب نمیده دوباره شمارش رو میگیرم…         اینبار با بوق چهارم پنجم جواب میده..   صدای شلوغی…

رمان طلوع پارت ۷۸

5 دیدگاه
      حرفی نمیزنه و از نگاش هم هیچی نمیشه فهمید‌..‌‌‌‌.       دلم پر میشه ازش.‌‌…یعنی همینقدر براش ارزش داشتم..‌‌‌‌.     _ این حرفا رو بیخیال…

رمان طلوع پارت ۷۷

3 دیدگاه
        _ تشخیص اینکه میتونه حرف بزنه یا نه به عهده ی خودشه،نه شما….     میدونم که دیر یا زود باید یه چیزی سر هم کنم…

رمان طلوع پارت ۷۶

17 دیدگاه
    راوی       فرمون رو محکم تو دستش فشار میده و تو دلش برا هزارمین بار به خودش لعنت میفرسته…   صدای بلند رعد برق تو فضای…

رمان طلوع پارت ۷۵

7 دیدگاه
      _ طلوع…طلوع…     با صدا زدنش فورا بلند میشم و از اتاق میزنم بیرون…       رو تخت تو حیاط نشسته و بلند بلند با…

رمان طلوع پارت ۷۴

6 دیدگاه
      سعی میکنم ندید بدید بازی در نیارم ولی واقعا نمیشه….همه چیز به طور عجیبی شیک و زیباست…     از آینه بهش نگاه میکنم که چیزی رو…

رمان طلوع پارت ۷۳

5 دیدگاه
      اینو دیگه از کجاش درآورده…..   اتاق بارمان با فاصله از اتاقای دیگه قرار داره…منم هر وقت باهاش حرف میزدم در بسته بود..بعید میدونم صدایی ازمون بیرون…

رمان طلوع پارت ۷۲

5 دیدگاه
        _ حالا من بعد از یه ماه اومدم تو گیر دادی بری سر کار؟…..نوبری بخدا…     میگه و ماشین و دور میزنه و میشینه….  …

رمان طلوع پارت ۷۱

2 دیدگاه
      _ یادت نرفته که حاج آقا چی گفته؟…   اخمو نگاش میکنم که ادامه میده: نمیدونم دلیل اینکه کسی مثل تو رو تا این حد به زندگیش…

رمان طلوع پارت ۷۰

3 دیدگاه
      _ عوض شدی طلوع…حس میکنم دیگه نمیشناسمت..     چشم از خیابون میگیرم و به رو به رو نگاه میکنم..‌   _ آدم خوبه عوضی نشه….وگرنه گاهی…

رمان طلوع پارت ۶۹

4 دیدگاه
      نمیدونم چهره م خیلی زار شده یا دلش به حال صدای بغض دارم میسوزه که تند تند میگه: هیچیت نشده عزیزم…نزدیکای صبح بود که یه آقایی آوردت…

رمان طلوع پارت ۶۸

4 دیدگاه
    _ طلوع این مسخره بازی ها چیه؟..مگه بچه ای؟..   _ برو اونور امیرعلی….دیگه نمیخوام برا یه لحظه هم اینجا بمونم‌….     چند قدم عقب میره….آرومتر میشه…

رمان طلوع پارت ۶۷

3 دیدگاه
      _ مجبور شدم طلوع…تو شرایط خیلی بدی بودم….از یه طرف بهم خوردن رابطم با تو از یه طرفم فشار های مامان…خسته شده بودم…فکر کردم با ازدواجم میتونم…