10531452226981427385

رمان نبض سرنوشت پارت آخر 4.2 (5)

54 دیدگاه
دستی لای موهاش میکشه و میگه : هیچی دیگه ، یه ذره ابرویی هم که داشتیم از بین رفت! . _ تقصیر خودته من که گفتم این لباس دنباله دار دردسرم داره . لبخند کجی میزنه و میگه : ولی فوق العاده به نظر میرسی . به سمتش خم میشم…
photo 2020 08 18 14 41 17

رمان نبض سرنوشت پارت۵۲ 4 (1)

15 دیدگاه
انا رفت کنار و من جاش نشستم . مسعود پیر تر و شکسته تر شده بود نسبت به اون روزی که دیدمش . _ فکر کنم میخواستین باهام حرف بزنین . به ساشا گفته بودید که حرفی باهام دارید . سرفه های پی در پیش امانی برای صحبت کردن رو…
photo 2020 08 18 14 41 14

رمان نبض سرنوشت پارت ۵۱ 4 (1)

17 دیدگاه
آذین با بهت خندید و گفت: خیلی جالبه! سهامدار شرکتی هستی که کلش مال خودته! من نمیفهمم واقعا!! نگاهی بهش انداختم و گفتم: کل شرکت مال ساشاست؛ من یه بخشی سهام دارم که با ماهان خریدیمش؛ که سودش و میگیریم و باهاش کارای اون شرکت و راه میندازیم؛ و خداروشکر…
photo 2020 08 18 14 41 15

رمان نبض سرنوشت پارت۵۰ 4.5 (2)

9 دیدگاه
از ماشین پیاده شدم و منتظر ساشا وایسادم تا ماشین و پارک کنه.. قرار گذاشته بودیم که بعد از جلسه هیئت مدیره بیایم با کمک من برای عروسی من و ماهان که نزدیکه، براش لباس بگیریم .. _بریم؟ با صدای ساشا سرم و تکون دادم.. باهم به داخل پاساژ رفتیم…
photo 2020 08 18 14 41 08

رمان نبض سرنوشت پارت۴۹ 5 (1)

11 دیدگاه
_اونجا چی کار میکنه؟ اصلا آدرس شرکت و از کجا آورده؟! بی توجه به سوالی که پرسید گفتم: عسل پاشو بیا اینجا،باهم حرف بزنید و یک بار واسه همیشه این بدبختی و دردسر و تموم کنید. با طولانی شدن سکوت عسل خواستم چیزی بگم که آروم گفت: باشه با گفتن…
photo 2020 08 18 14 41 23

رمان نبض سرنوشت پارت۴۸ 5 (1)

13 دیدگاه
بعدم بدون اینکه منتظر جوابی ازش باشم راه افتادم برم که ، قدم اولم به دوم نرسیده صدای مسعود به گوشم رسید: دخترم! برگشتم سمتش و با مکث گفتم : دیگه هیچوقت بهم نگو دخترم . از این رابطه پدر دختری اوقم میگیره یه کم صبر کردم ولی بعدش سریع…
photo 2020 08 02 01 51 22

رمان نبض سرنوشت پارت۴۷ 5 (1)

6 دیدگاه
چپ چپ نگاش کردم و گفتم: با من که نبودی احیانا؟! چونش و خاروند و گفت: نه بابا صداش و اورد پایین و گفت: هدیه رو میگم کلا کرمـ….آخخخخ با ضربه ای که هدیه تو سرش زد حرفش نصفه موند و به جاش با درموندگی گفت: چرا میزنی آخه عزیزم؟…
photo 2020 08 03 12 32 25

رمان نبض سرنوشت پارت۴۶ 5 (1)

14 دیدگاه
با توقف ماشین جلوی تالار، باهم پیاده شدیم.. ماهان بازوش و به سمتم گرفت که با لبخند دستم و دورش حلقه کردم و دوشادوش هم وارد تالار شدیم. چشم چرخوندم و با دیدن رعنا و بهزاد رو به ماهان گفتم: بریم پیش بچه ها سوالی گفت: کجان؟ با اشاره به…
images

رمان نبض سرنوشت پارت۴۵ 5 (1)

21 دیدگاه
کلید انداختم بریم تو خونه که با صدایی همونجا متوقف شدیم _عسل برگشتیم و با دیدن آرشام و هدیه لبخندی روی لبمون نشست عسل پرید بغل هدیه و منم با ارشام مشغول سلام و احوال پرسی شدم بعد از یکم خوش و بش کردن و ابراز دلتنگی همگی رفتیم تو…
39d43f05ff8b31eadada174b391d2496

رمان نبض سرنوشت پارت۴۴ 5 (1)

2 دیدگاه
_پس مدارک کافی، هست برای اینکار؟ _اره ولی خب قطعا تنها نبوده و یکی تو شرکت هست که بهش کمک میکنه چون اصلا چنین چیزی ازش بر نمیاد سری برای بهزاد تکون دادم و رفتم توی فکری که خیلی وقته ذهنمو مشغول کرده یعنی ممکنه کاره دایی فرید یا دایی…
photo 2020 02 24 09 44 29

رمان نبض سرنوشت پارت۴۳ 4.7 (3)

23 دیدگاه
یه چشم غره دیگه بهم رفت و روشو گرفت ، منم دیگه چیزی نگفتم و دوباره مشغول غذام شدم _شما رشته اتون چی بوده؟ با صدای ساشا که طرف صحبتش ماهان بود سرمو بلند کردم _من رشته ام معماریه و الانم با یکی از دوستان چند سالی هست یه شرکت…
fbd13d4b071be70a16566224c21418ce

رمان نبض سرنوشت پارت۴۲ 4 (1)

10 دیدگاه
نشسته بودیم تو شرکت و منتظر ساشا بودیم که آخرش صدای ماهان بلند شد:_ ای بابا چرا نمیاد پس? خواستم جوابشو بدم که همون لحظه در باز شد و با ورود ساشا ماهم از جامون بلند شدیم و سلام دادیم . خواست جواب بده که با دیدن ماهان ابروهاش بالا…
d3c4753234ac56c08895fcec5dbfa32d

رمان نبض سرنوشت پارت۴۱ 4 (1)

36 دیدگاه
کلید انداختم و در رو باز کردم . همینکه رفتم تو با بوی غذایی که تو کل خونه پیچیده بود چشمامو بستم و لبام به لبخندی باز شد. _سلام با صدای عسل چشمامو باز کردم دهنمو باز کردم جوابشو بدم که با دیدنش همونجوری ماتم برد.. باورم نمیشد این عسل…
photo 2020 08 03 01 29 24

رمان نبض سرنوشت پارت۴۰ 5 (1)

5 دیدگاه
لبخندی خجولی زدم و گفتم : خودت که شرایط رو بهتر میدونی حالا عیب نداره ببنیم کی وقت کنم، میرم بهشون سر میزنم . عروسی هم که بدون من نمیشه میشه ؟ رعنا دستش رو گذاشت پشت کمرم رو به سمت در هولم داد : نه خیر نمیشه . برو…
photo 2020 08 07 13 53 34

رمان نبض سرنوشت پارت۳۹ 5 (1)

10 دیدگاه
آروم کلیدمو در آوردم و درو باز کردم . کفشامو تو جاکفشی گذاشتم . پاهام دبگه جونی نداشت انقدر راه رفته بودم . چراغو روشن کردم . ماهان رو مبل نشسته بود و سرش رو میون دستاش گرفته بود . هنوز از دستش ناراحت بودم . باید بهم میگفت که…