رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت آخر 4 (9)

69 دیدگاه
    سرباز غر زد: _ من از کجا بدونم. تارخ اخم کرد، اما چیزی نگفت. چیز دیگری که در این سه سال آموخته بود صبر در برابر کج خلقیهای دیگران بود. انتظار داشت از پشت شیشه سرهنگ را ملاقات کند ولی سرباز جوان او را به یک اتاق تاریک…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 136 4.3 (6)

33 دیدگاه
  حرارتی که هر دو با لذت به سوختن در آن تن داده بودند. ******* به افرا که چشمانش را محکم بسته و نفسنفس میزد نگاه کرد. لبخند روی لبهایش کش آمد. _ خوبی خانمم؟ افرا ملافهی رویش را تا گردن بالا کشید. بدون اینکه چشمانش را باز کند با…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 135 5 (4)

24 دیدگاه
  _ وایستا ببینم. تو کی هستی؟ چطوری اومدی تو؟ قدمهایش متوقف شدند. صدا آشنا بود. صدای پا به او نزدیکتر و نزدیکتر میشد. صدای داد یوسف مجدد بلند شد. _ با توام؟ تارخ با مکث کوتاهی کامل به سمت صدا چرخید. یوسف با دیدنش مات شد. _ تارخخان… حالا…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 134 5 (3)

14 دیدگاه
    اتاق در رفت و آمد بود نگاه کرد و حسرت خورد که چرا جای او نیست تا به تارخ نزدیکتر باشد. از این فاصله به سختی میتوانست چهره ی تارخ را تشخیص دهد بخصوص با وجود ماسک اکسیژنی که روی دهانش بود و دستگاههای مختلفی که دورش را…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 133 5 (3)

28 دیدگاه
  خوب کنی. میدونی که چقدر بهت وابسته س. پس اشکاتو پاک کن. دیگه م گریه نکن. صحرا انگار که صدای آرش را اصلا نشنیده باشد سوالی که در ذهنش بود را بر زبان آورد: _ آرش مزرعه رو عمدا آتیش زدن؟ آرش جواب این سوال را خوب میدانست، اما…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 132 5 (3)

6 دیدگاه
  چشمان گرد شده ی سرباز را دید ولی اهمیتی نداد. خواست به سمت در برود که سرباز جوان انگار که از مافوقش دستور تازهای گرفته بود دستبند دور مچ خود را باز کرد و از اتاق بیرون رفت. صدای مردی که لباس نظامی به تن داشت را شنید. _…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 131 5 (3)

11 دیدگاه
  _ شیرین جون همه راضی ان. البته اگه این خواهر زنم سنگ نندازه جلو پامون. شیرین به شوخی او لبخند کوتاهی زد. حالا دیگر مطمئن شده بود آرش شوخی میکند تا حال و هوای آنها عوض شود. _ هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. دست گذاشتی رو یه…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 130 5 (3)

19 دیدگاه
  _ اگه غیر این فکر میکردم بنظرتون الان اینجا روبهروی شما نشسته بودم؟ من پای اشتباهاتم هستم، اما نمیخوام بقیهی عمرم رو بجای مجرم اصلی گوشهی زندان بمونم. خانوادهم بیرون زندان به من نیاز دارن. اونم تو همچین موقعیتی که ممکنه نامیخان یه ثانیه هم راحتشون نذاره. مرد سر…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 129 5 (4)

10 دیدگاه
  _ اس ام اس میکنم به همین شمارهای که باهاش زنگ زدی. _ منتظرم! ***** عروسک کوچک را به سمت اسکای گرفت. _ اسکای بدو برو بازی کن. اسکای عروسک را به دندان گرفت، اما از جایش تکان نخورد. تینا پرسید: _ چند ساله اسکای رو داری؟ افرا به…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 128 5 (3)

32 دیدگاه
  افرا کنجکاو نگاهش کرد. _ چی؟ تارخ به سمت کاناپه ی خانه رفت و نشست. اسکای که تازه متوجه حضور او شده بود خودش را کنار او رساند و دمش را برای تارخ تکان داد. تارخ با بیحالی دستی روی سر او کشید. در مدتی که افرا در مزرعه…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 127 5 (3)

12 دیدگاه
  فرزین حرف او را قطع کرده و با لبخند مصنوعی که روی لبهایش نشاند از جایش برخاست. _ شما بفرمایین خانم. جناب نامدار از آشنایان هستن. تارخ پوزخند غلیظی زد. _ عجب! پس منو خوب میشناسی! منشی با صورتی که شبیه علامت سوال شده بود و بیحرف دیگری آنها…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 126 5 (3)

12 دیدگاه
  افرا بی ربط نالید: _ تارخ من چیکار کنم؟ ظاهرا سوالش در رابطه با آرزو بود، اما این فقط ظاهر قضیه بود در بطن ماجرا دلیل دیگری برای این سوال جریان داشت. تارخ چشمانش را با غصه بست. _ بهش فکر نکن افرا. افرا منزجر از دروغهایش و بخاطر…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 125 4 (4)

11 دیدگاه
  مرد سیگارش را آتش زد. جدیت تارخ انکار ناشدنی بود. وقتی با چنین جدیتی از او خواسته بود تا همه چیز را شروع کند دیگری جای بحثی نمیماند. _ راه پیش روت راه سختیه، اما… قبل از اینکه فرصت کند تارخ جملهاش را تکمیل کرد. _ اما انگیزهی خوبی…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 124 5 (3)

15 دیدگاه
  بود برا خارج از کشور است نگاه کرد. فکر نمی کرد به این زودی با او تماس بگیرند. اما با امید از اینکه خبرهای خوبی برایش دارند تماس را جواب داد. _بگو… شیری یا روباه؟ صدای مرد پشت خط هیجان زده شد. _شیرم تارخ خان… اونم چه شیری. اونقدر…
رمان الفبای سکوت

رمان الفبای سکوت پارت 123 5 (3)

15 دیدگاه
  افرا خنده اش را قورت داد و با عصبانیتی ساختگی غرید: _ نخیر! تارخ با تفریح پرسید: _ خب پس چرا پشتت رو کردی بهم؟ _ میخوام بخوابم. _ من حد و مرزارو بلدم میتونی تو بغلم بخوابی با خیال راحت. _ سربازی رفتی؟ تارخ یک تای ابرویش را…