رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت آخر 3.6 (7)

27 دیدگاه
  تیرم به سنگ خورد … *** – کجا رفته بودی؟ چرا انقدر دیر برگشتی؟ پیش خودت نگفتی منو به این هیولا خان تنها میزاری ممکنه … از این که پشت سر هم سوال میپرسیدم مامان عاطفه به تنگ اومد. – نفس بگیر دختر جان! دلت واسه خودم تنگ نشده…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 43 4.5 (4)

4 دیدگاه
  – یه کاری کن زیر دو روز بتونم هم کار سند خونه رو انجام بدم هم طلاق! نمیخوام زیاد طول بکشه. انگار که این مرد حسابی توی کارش خبره بود که خنده مردونه ای تحویل یاسر داد. – نگران نباش دو سه روزه تموم میشه به وصال غزالت هم…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 42 3 (2)

8 دیدگاه
    طرفم چرخید. – نزدیک اذان صبحه …یا صبر میکنیم آفتاب زد ببرمت پیش دایه گیان یا برمیگردیم ریجاب. باز هم افکار احمقانه سمت مغزم سرازیر شد. – نمیبریم خونه خودمون؟ سمتم چرخید. جلو اومد و تذکر داد: – به جان خودت که یه تار موی گندیدت رو به…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 41 5 (2)

3 دیدگاه
  نگاهت نکنه هیچ چیز بد تر از این نیست …اما تو اگر دختر من بودی بیشتر از این که گناهت برام مهم باشه، روانت واسم اهمیت داشت که خودت رو اینجوری بابت عشقی که دست خودت نبوده اذیت نکنی. سرم رو روی پاش گذاشتم. – کاش یه نسبت دیگه…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 40 2 (1)

3 دیدگاه
    روی مبلش نشستم که لب زد: – اینجا سرده پاشو برو توی اتاق برات بخاری روشن میکنم.   واقعا سرد بود و با این که هوا بهاری بود اما هوای کرمانشاه همیشه چند درجه ای تفاوت داشت. داخل اتاقش رفتم و روی تختش نشستم. با احساس خفگی شال…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 39 1.3 (3)

2 دیدگاه
    انگار که بارون قصد بند اومدن نداشت و یاسر باز هم پناهم شد تا قطره ای خیسم نکنه و تا خود ماشین با کتش واسم چتر ساخت.   به محض نشستن موهای خیسش رو دست کشید که غر زدم: – اخرش سرما میخوری! ببین کی گفتم.   خنده…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 38 5 (2)

5 دیدگاه
    پاهام کف ماشین ضرب گرفت. چه اهمیتی داشت که چقدر بچه قراره داشته باشه؟ تا رسیدن به خونشون دیگه چیزی از پوست لبم برای جوییدن نمونده بود.   از ماشین پایین اومدم. اون ها رسما برای اولین بار بود که میخواستند با یاسر ملاقات داشته باشند و یه…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 37 5 (2)

بدون دیدگاه
    طاقت نیوردم. کسری از ثانیه رو برای باز کردن چشم هام هدر ندادم و فقط پلک هام رو از روی هم برداشتم.   مامان شالی که هنوز خودم هم نپوشیده بودم رو سرش کرده بود. – سحر خیز شدی.   جوابش رو با نگاه سنگینی روی سرش دادم.…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 36 4.8 (4)

7 دیدگاه
    من بهتر از خودش می دونستم این تنها یک بهونه بود اما حاضر نبود به زبون بیارتش. – پنج روز …فقط پنج روز دیگه می تونم دووم بیار که برگردم.   نفسم رو توی گردنش خالی کردم‌ – اون موقع تعطیلات تموم میشه باید برگردم خوابگاه.   محکم…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 35 5 (2)

4 دیدگاه
  عاطفه دست پاچه بود. دوباره اتاق رو نگاه کرد. هیچ دستمال کاغذی جا نمونده بود …تمام ملحفه‌های رو تخت رو عوض کرد که صدای بلبلی زنگ از توی حیاط پیچید.   صاحب خونه‌ش با گوش های سنگینش تا الان نتونسته بود بفهمه کی به خونه‌ش رفت و آمد میکنه.…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 34 5 (4)

4 دیدگاه
        منظورش رو نفهمیدم. – یعنی چی؟   دستی لای موهاش کشید. – واضح گفتم، مامانت سنش یکم بالا رفته نه میتونه بچه بزرگ کنه نه میتونه حاملگی پر خطر تجربه کنه …خوش ندارم به خاطر خودت جون یکی دیگه رو به خطر بندازم.   پوست لبم…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 33 4.5 (2)

3 دیدگاه
    یاسر که پشت سرم ایستاده بود، زود پرسید: – سراغشون گرفتن که چی بشه؟   مامان چشمکی زد. – اونجا همه چشما روش بود، خب مشخصه دیگه منم اگر پسر مجرد داشتم می رفتم سراغ دخترای خوشگل فامیل!   من از نظر مامان خوشگل بودم؟ تا حالا پیش…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 32 3.5 (2)

1 دیدگاه
    با رسیدن یاسر رژ لب قرمزم رو پر رنگ تر زدم که نگاهش مستقیم روم افتاد. می خواستم وادارش کنم با این کار سرم غر بزنه و به حرف بیاد اما بی فایده بود.   با رفتن مامان از خونه، ساک کوچیکی که لباس هام توش برود رو…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 31 2.5 (4)

10 دیدگاه
    با حس تکون خوردنش مجدد چشم باز کردم. شاید فکر می کرد تا الان خوابم برده باشه. یقه پیراهنش رو آروم چسبیدم. – من هنوز نخوابیدم!   زیر لب “نوچ” کرد که توی گردنش نفسم رو خالی کردم. – می تونی بری، فردا بیرون میشه!   آروم از…
رمان دالاهو

رمان دالاهو پارت 30 5 (1)

1 دیدگاه
    عقب عقب رفتم. سر گیجه اجازه نمیداد روی پاهام بند بشم. – جواب ندادی!   شونه بالا انداخت و دکمه بالای لباسش رو باز کرد. – من از کجا بدونم؟ راستی مامانت کجاست؟   شونه بالا انداخت. – رفت خونه یکی از فامیلاشون که اینجا زندگی میکنه!  …