رمان دالاهو پارت 24

بدون دیدگاه
    نگاهش نا امید شد. برام زیاد اهمیتی نداشت. دوست نداشتم الکی امیدوارش کنم. هم خودم هم وجدانم راضی نمیشد که من بیخودی خانواده ها رو سر بدوونم. من…

رمان دالاهو پارت 23

بدون دیدگاه
    با انگشت، لبه شال کمی رنگ و حریرم رو گرفت و بالا اورد. – نازکه موهات از زیرش معلومه، مشکی بپوش!   ابرویی بالا انداختم و دست به…

رمان دالاهو پارت 22

بدون دیدگاه
    خجول خندیدم که از نگاه یاسر دور نموند و کارتش رو روی میز گذاشت و همزمان جواب داد: – گردن من از مو هم باریک تره.   بازو…

رمان دالاهو پارت 21

بدون دیدگاه
    دست به سینه شدم و پام رو روی زمین کوبیدم‌. – دختر رو چه به درس خودندن، چه به مکانیکی، چه به گوشی داشتن، چه به نفس کشیدن…

رمان دالاهو پارت 20

1 دیدگاه
    مشکوک نگاهی حواله‌م کرد. – خیلی خب بلند شو صبحانه بخور! یاسر و دایه گیان رفتن تو باغ گردو بیارن.   چشم هامد و مالیدم و بلند شدم.…

رمان دالاهو پارت 19

بدون دیدگاه
    مقاومتش تحسین بر انگیز بود اما من خیلی راه برای رسیدن به چنین ارزویی رو طی کرده بودم و نمی ذاشتم بدون همراهی کردن پا پس بکشه.  …

رمان دالاهو پارت 18

بدون دیدگاه
    با صدای مامان از فکر بیرون اومدم. – از قدیم گفتن یکی یه دونه خل و دیوونه …یک دم میخندی یک دم اینجوری تو خودتی؛ اگر مثل ما…

رمان دالاهو پارت 17

4 دیدگاه
    غیرتی شده بود؟ اونم برای من؟ دلم میخواست همین حالا انقدر لب هام از خنده کش بیاد تا به بنا گوشم برسه اما برای حفظ غرورم هم که…

رمان دالاهو پارت 16

بدون دیدگاه
    پسر قد بلند و خوش بر و رویی بود اما اصلا در حد یاسر جذابیتی برای من نداشت. یکم موس موس کرد و در نهایت جواب داد: –…

رمان دالاهو پارت 15

بدون دیدگاه
    دستم رو بالا بردم و در حالی که زیرش بودم به سمت قفسه سینه‌ش بردم. حتی سعی نکرد حرکاتم رو پیش‌بینی کنه و گذاشت من نبض زدن قلبش…

رمان دالاهو پارت 14

بدون دیدگاه
    ابرو هام بالا پرید. این اوج نامردی بود. با قهر پشتم رو بهش کردم. – یهو بگو نمی خوای بوسم کنی دیگه واسه چی بهونه های بنی اسرائیلی…

رمان دالاهو پارت 13

بدون دیدگاه
    قبل از این که از کنارش رد بشم مچ دستم اسیر شد و یاسد در حالی کا همچنام روس مبل نشسته بود به بالا نگاه کرد. – تو…

رمان دالاهو پارت 12

بدون دیدگاه
    همراهش از ماشین پیاده شدم که به بهونه سیگار کشیدن دیر تر داخل اومد.   مامان هنوز بیدار بود و دیدن من باعث شد نگاهش رو از روی…

رمان دالاهو پارت 11

بدون دیدگاه
    نفسش رو فوت کرد و به سقف نگاه کرد. انگار که داشت چشم ازم می دزدید. – من دلی برام نمونده که بخواد جایی بره!   لب و…

رمان دالاهو پارت 10

بدون دیدگاه
    حق به جانب نگاهم کرد. من حتی برای همین نگاه ساده هم تا مرز جون کشیده میشدم. با صدای دو رگه و آروم تر از قبل جواب داد:…