رمان دلارای پارت 88

17 دیدگاه
  هنگامه گفته بود صورت دخترک معمولی است تنها خوش آرایش است اما او از این حرف های دخترانه سر در نمی‌آورد از نظر هومن دلارای شبیه به عروسک بود…

رمان دلارای پارت 87

24 دیدگاه
  جوابی نداد ارسلان کام عمیقی از سیگارش کشید و ادامه داد _پیام پاک می کنی دختر حاجی صدای دلارای لرزش خفیفی داشت _ اشتباه فرستادم ارسلان پوزخند زد _…

رمان دلارای پارت 86

55 دیدگاه
  هومن جلو آمد و دلارای زیر لب جوابش را داد _ سلام حاجی اما بلند گفت : _سلام پسرم خوش اومدی دلارای زیرچشمی نگاهش کرد به ارسلان حق داد…

رمان دلارای پارت 85

607 دیدگاه
  کسی به خودش اجازه نمی داد بی احترامی کند همانطور که زیر لب غر میزد سمت اتاق برگشت تا وسایل را جابجا کند رژ قرمز و موهای افشان دخترک…

رمان دلارای پارت 84

550 دیدگاه
  دلارای آرام پوزخند زد خواست فریاد بزند می‌ماند حاج خانم کس دیگری می ماند آلپ‌ارسلان ، برادر ناتنی هومن! پسر خانواده ملک شاهان کسی که به هوس بازی معروف…

رمان دلارای پارت 83

452 دیدگاه
  گوشه تخت نشست و آرام غرید : _ خدایا چی رو میخوای بهم نشون بدی؟ سرش را بالا گرفت : _ من که دیگه همه چیزو ول کردم من…

رمان دلارای پارت 82

233 دیدگاه
  دلارای نفس زنان غرید : _ هیچ غلطی نمیتونی بکنی ارسلان ابرو بالا انداخت دخترک عوض شده بود! در چشمانش هنوز هم ضعف و عشق را می‌دید اما این…

رمان دلارای پارت 81

61 دیدگاه
  در اصل مشکلی هم نبود اگر ارسلان آنطور با سرگرمی و تمسخر خیره‌اش نمی‌شد موبایل را از جیب کتش در راهرو بیرون آورد و خواست سمت پذیرایی برگردد که…

رمان دلارای پارت 80

164 دیدگاه
  نفس عمیقی کشید و سمت در رفت اما پشیمان شد عقب برگشت و روبه روی اینه ایستاد خودش هم باورش نمیشد اما با حماقت رژلبش را پررنگ کرد و…

رمان دلارای پارت 79

79 دیدگاه
  _ زنگ زدم بیای اینجا ، جمع شدیم دور هم خواستیم تو هم باشی نمی‌آمد… اگر نمی‌فهمید نمی آمد و دلارای امیدوار بود نفهمد _ اره منم گفتم سرت…

رمان دلارای پارت 78

72 دیدگاه
  شباهت عجیبی به هنگامه داشت چش و ابروی هر دو تیره بود و بینی خوش فرم و استخوانی داشتند کمی شبیه به الپ‌ارسلان حرفش را اصلاح کرد در اصل…

رمان دلارای پارت 77

35 دیدگاه
  دامون سرگردان نگاهش کرد _نه اون حتی تو مراسم خودشونم شرکت نمیکنه پدر و مادرش خودشونو میکشن حاضر نمی شه بیاد اونوقت الان بیاد خواستگاری زیر دست باباش؟! یک…

رمان دلارای پارت 76

93 دیدگاه
  صدای سلام و احوالپرسی از بیرون اتاق آمد دامون خواست خارج شود که دلارای دستش را کشید _ دامون تو رو خدا بگو _آشنا میشی دیگه حالا مگر اهمیتی…

رمان دلارای پارت 75

154 دیدگاه
    دستمال را با خشونت زیر چشمانش کشید و از ماشین پیاده شد سمت در خانه رفت کلیدش را از جیبش بیرون آورد و در خانه را باز کرد…

رمان دلارای پارت 74

66 دیدگاه
  _ حرفام جواب نداشت ارسلان من دنبال ترمیم این رابطه نیستم که باهات بحث کنم همه چیز تموم شده _ اگر فکر کردی دنبالت میام اشتباه کردی برگرد روی…
فهرست