رمان دلارای پارت 250

40 دیدگاه
      _ سردمه هنوز   _ پاشو لباس گرم بپوش   _ ندارم   _ کارت منو خالی کردی که حالا لباس نداشته باشی؟!   دلارای با مهربانی…

رمان دلارای پارت 249

32 دیدگاه
      دستش را روی چشمانش گذاشت و هم زمان دخترک عطسه کرد   توجهی نشان نداد   عطسه بعدی و یکی دیگر پشت سرش   بی اعصاب با…

رمان دلارای پارت 248

24 دیدگاه
    دلارای واکنشی نشان نداد   آلپ‌ارسلان پوف کشید بدنش به الکل عادت داشت و کمتر مست میشد اما در گردن و قفسه سینه اش احساس گرما داشت  …

رمان دلارای پارت 247

32 دیدگاه
    ارسلان بی اعصاب غرید   _ امشب بیشتر از کوپنت رو مخمی یک بار دیگه صدا زرزرت در بیاد میندازمت رو تراس تا صبح یخ بزنی   دلارای…

رمان دلارای پارت 246

28 دیدگاه
    سیگار بعدی را آتش زد و به محض تمام شدنش نخ بعدی   آرام نداشت هیچ وقت در زندگی‌اش سر چنین دوراهی قرار نگرفته بود   در آرام…

رمان دلارای پارت 245

17 دیدگاه
    آلپ‌ارسلان حرفی نزد   چقدر سرگذشتشان شبیه بود   پدر مادرهایی با ذهن بسته و حماقتی بی اندازه که خیال می‌کردند هیچکس جز خودشان هیچ چیز نمیفهمد  …

رمان دلارای پارت 244

59 دیدگاه
    آلپ ارسلان عصبی بازویش را کشید   _ مزخرف نگو انقدر عر زدی حالت بهم خورد وگرنه چیزی تو معدت نیست تلقین نکن الکی   روی نیمکت نشاندش…

رمان دلارای پارت 243

76 دیدگاه
    آلپ‌ارسلان کنار گوشش غرید   _ باز زبونت سمباده کشی میخواد نه؟   _ انقدر بهم گیر نده ببین صدام در میاد اصلا یا نه   _ مثل…

رمان دلارای پارت 242

30 دیدگاه
  دلارای سرش را به آیینه تکیه داد و در سکوت چشمانش را بست   همه‌ی زن های باردار برای نگه داشتن عزیزترینشان اینطور شکنجه می‌شدند؟   آرام لب زد…

رمان دلارای پارت 241

55 دیدگاه
        دلارای بازوی ارسلان را گرفت اما با دیدن دست های زن که سمت قاب عکس نوزاد میرفت پاهایش از حرکت ایستاد   لب هایش لرزید و…

رمان دلارای پارت 240

32 دیدگاه
  آلپ‌ارسلان دیگر طاقت نداشت دست دلارای را از روی تخت کشید و غرید _ برای همه مریضاتون انقدر تایم میذارید؟ دلارای با خجالت لباسش را درست کرد و زن…

رمان دلارای پارت 239

59 دیدگاه
  آلپ‌ارسلان ناخوداگاه از روی کاناپه بلند شد و دلارای تلخ لبخند زد _ آره زن پرده را کنار زد و دوباره درخواست کرد نزدیک شود هم زمان با خنده…

رمان دلارای پارت 238

66 دیدگاه
  _ عزیزم تماس گرفتم بالا پرسیدم سرشون خلوته ، بفرمایید دلارای بدون حرف سمت آسانسور راه افتاد و آلپ‌ارسلان به خیال معاینه انگشت هایش پشت سرش قدم برداشت ابروهایش…

رمان دلارای پارت 237

97 دیدگاه
  ارسلان عصبی تر چاقو را عقب کشید دلارای نالید و پاره شدن انگشت هایش را حس کرد چشمان آلپ‌ارسلان به خونی که کف آشپزخانه را سرخ کرد خیره ماند…

رمان دلارای پارت 236

40 دیدگاه
  ارسلان سمت مخالف برگشت و پلک هایش را روی هم فشرد کاش دخترک خفه میشد! _ تو توی تاریکی زندگی من نور بودی ارسلان تو رو که دیدم حس…