IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 16 4.5 (125)

1 دیدگاه
      * * *   – عمو …   نگاهش میخکوب چهره سرخ مرد بود   عمو جاویدش…   – فکر نمیکردم تا این حد احمق باشی مانلی   از لحن تند و خشمگین جاوید سر پایین انداخت و لب گزید   او بیش از آنچه فکرش را…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 15 4.4 (158)

6 دیدگاه
        انتخاب لباس عروس چندان طول نکشید   هاکان را به سمت مزون‌هایی رانده بود که مدتها قبل خود پا به آنها گذاشته بود   بارها آمده بود   بارها لباس عروس تن زده بود و در رویاهایش دست در دست کیارش وارد تالار شده بود  …
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 14 4.4 (158)

5 دیدگاه
        – حالا تو چرا دمغ شدی؟   نفس عمیقی کشید   نگاه برداشت از نیم رخ مرد پیش رویش و با مکثی طولانی لب زد   – کیارش نامزد سابقم بود …   تک ابروی مشکی رنگ مرد بالا پرید   – چرا بهم خورد؟  …
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 13 4.5 (165)

10 دیدگاه
        چشمانش گرد میشود از تعجب و در مقابل، لبخندِ روی لبهای هاکان عمق بیشتری میگیرد …   هر چند که گفته اش بخاطر حضور نوچه میرزا رضا در کنارشان بود اما چندان دروغ هم نگفته بود.   دخترک واقعا زیبا شده بود .   – خیلی…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 12 4.4 (184)

7 دیدگاه
        – وایسا ، حرف دارم باهات …   تمام وجودش پر از حرص و خشم بود   سر می چرخاند سمت مرد ایستاده پشت سرش و با صدایی لرز گرفته می توپد   – ولم کن..   کیارش اما کفری بود   باید حرف میزد  …
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 11 4.4 (164)

4 دیدگاه
        پا روی پا می اندازد ، نگاهش را به چشمان حیران مانلی میدهد و با لحنی جدی می گوید   – حاجی سرطان داره..   منظور از حاجی   حاج کمال بود؟   – با دکترش حرف زدم ، شرایطش طوری نیست که بتونن مانع پیشرفت…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 10 4.4 (165)

5 دیدگاه
      پس از چند لحظه سکوت میان جمع   حاج کمال مجلس را دست گرفت و شروع به صحبت کرد   از قراری که چندین سال پیش با میرزا رضا داشتند گفت و مشکلاتی که مانع آن شد   از کدورت و ناراحتی که به خاطر این مسئله…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 9 4.3 (150)

6 دیدگاه
        – چی شده؟   طلا دست روی بینی گذاشت   – هیش …آروم تر   گیج به او نگاه کرد   صدا پایین آورد و لب زد   – چی شده طلا جونم؟   طلا در حالی که استکان ها را روی میز چیده و دستمال…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 8 4.4 (142)

8 دیدگاه
    – پاشو در و باز کن دختر   سر به سمت پدربزرگش چرخاند   چشمی زیر لب گفت و از روی مبل برخاست   از خدایش بود که برای یک دقیقه هم که شده از این جمع خلاص شود   با بیرون آمدن از پذیرایی نفسی عمیق کشید…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 7 4.4 (171)

9 دیدگاه
#پارت_هفتم   دست پیش برد و تلفن همراهش را برداشت   هیچ صحبتی با او نداشت   اگر تا خود صبح هم زنگ میزد جواب نمیداد   پس از قطع تماس،   وارد لیست مخاطبین شد و شماره کیارش را مسدود کرد.   باید سیم کارتش را عوض میکرد  …
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 6 4.4 (141)

9 دیدگاه
  #پارت_ششم   یک هفته از آن روز میگذشت و در طی این مدت  او حق بیرون رفتن از خانه را نداشت   میرزا رضا در را به رویش قفل کرده بود و حتی خود، خوش نداشت روی او را ببیند.   چه رسد به مردمی که نقل دهانشان شده…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 5 4.4 (178)

13 دیدگاه
  #پارت_پنجم   نسترن پرسید؛از آنکه چه خبر شده است، نگفت ، توضیحی نداد! تنها تکرار کرد آنها به درد هم نمی خورند!   هر چه نسترن تلاش‌کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده است وا نداد.   از بچه بودن کیارش گفت، از عقل نداشته اش،از آنکه ترجیحش آن است آینده…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 4 4.4 (178)

13 دیدگاه
°|پارت_چهارم🪐☄️       مانلی اما برعکس گذشته با چشمانی که عاری از هر گونه احساسی بودند تماشایش کرد   – باید توضیح بدم؟   – مامان گفت اومدی دنبال من …   آمده بود و چقدر از این بابت خوشحال بود   هر چند که پذیرش اتفاق افتاده برایش…
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت3 4.3 (166)

17 دیدگاه
#پارت_3☄️🪐     نفس در س___””ینه نداشت   خشک شده بود   این صدا ، صدای نسیم بود …کسی که از بچگی با هم بزرگ شده بودند   نسیم تنها دختر داییش نبود   رفیقش بود … خواهرش بود   کسی که از علاقه اش به کیارش باخبر بود  …
IMG 20240130 154404

رمان سکوت تلخ پارت 2 4.3 (135)

10 دیدگاه
بچه ها من این رمان رو از کانال خود نویسنده پارت نمی‌ذارم،اگه اسمی یا هرچیزی از رمان فرق کرده مربوط به کاناله‌…اینو گفتم که اونایی ک اگ ی‌موقع جای‌دیگ خوندن بدونن…🤷🏻‍♀️🧡🙏       ت««ن»««ش خ««ی««س از ع««رق بود   تمام مدت سر جا ایستاده بود و حرف‌ و طعنه…