InShot ۲۰۲۱۰۹۲۶ ۰۱۰۳۴۰۴۰۵

رمان نفوذی پارت آخر 4.3 (4)

23 دیدگاه
با حرف بهروز دلم هُری ریخت انگار که گوشام اشتباهی شنیدن باشن بهت زده و ناباور نگاهی به یاشار کردم که اونم نگاهم کرد و از نگاهش میتونستم بفهمم که اونم تعجب کرده مسیح به بهروز گفت : -بگو بیان داخل و بهروز چشمی گفت و سریع به سمت در…
InShot ۲۰۲۱۰۹۱۱ ۱۴۴۵۰۴۲۱۲

رمان نفوذی پارت 55 5 (1)

23 دیدگاه
مو به مو حرفاشو گوش می کردم و ادامه داد : -از اول بگم؟ -آره -داستان زندگی من و مسیح و خلافکار شدنمون از جای شروع شد که خونه ای فرهاد رو دشمنانش به آتیش کشوند و مهتاب توی اتیش سوخت ولی مسیح رو بابام نجات داد با ناراحتی گفتم…
InShot ۲۰۲۱۰۹۱۱ ۱۴۴۶۳۷۰۹۰

رمان نفوذی پارت 54 1 (1)

23 دیدگاه
(یاشار) باید حرف دلمو به هانا می زدم یا اونم حس متقابل به من داشت یا پَسم می زد اعتراف کردم شاید پَسم می زد ولی بعدا حسرت الانو نمی خوردم که چرا حرفِ دلمو بهش نگفتم و گذاشتم پرنده از قفس بپره.. نگاهم توی صورتش می چرخید مردمک چشم…
۱۶۲۰۲۳

رمان نفوذی پارت 53 0 (0)

7 دیدگاه
°هانا° کارهای عمارت تموم شده بود و من زود تر از آیلین و شبنم به اتاق رفته بودم تا گردنبندِ صدفی رو تمام کنم و به بهونه ای دادن گردنبند برم اتاق یاشار و ازش سوال های که توی ذهنم این طرف و اون طرف می رفتن بپرسم.. دو ساعت…
۱۶۲۰۱۴

رمان نفوذی پارت 52 0 (0)

بدون دیدگاه
به آیلین و شبنم گفتم که حرفای مسیح و یاشار شنیدم و این دو خلافکارِ قلابی پلیس هستن، هر دوشون باورشون نمی شد؛ آیلین می گفت پس چرا ما رو دزدیدن؟ و چرا ما رو اینجا نگه داشتن؟ اگه پلیس هستن پس چرا ما رو نمی فرستن ایران؟ سوال های…
۱۶۲۱۳۸

رمان نفوذی پارت 51 1 (1)

1 دیدگاه
فرهاد با چشم های که درشت شده بود بلند ‌شد و به سمت اون ادم هیکلی رفت و لب زد : -پلیسا چی؟؟ ادمش بیرون رفت و فرهاد هم دنبالش رفت و قبلی که در بسته بشه شنیدم که گفت پلیسا کلبه رو محاصره کردن! با حرفی که ادم فرهاد…
InShot ۲۰۲۱۰۹۰۲ ۱۴۳۷۵۳۹۷۳

رمان نفوذی پارت 50 2 (1)

7 دیدگاه
پووفی از سر کلافی کشیدم و مأیوس به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم.. باید سعی می کردم خودمو به هانا وابسته نکنم و بیشتر از این دلبسته نشم بهش، چون رفتنش بدجور نابودم میکنه بهترین کار همین بودم.. با کنج لبم لبخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم :…
InShot ۲۰۲۱۰۹۰۳ ۱۶۰۸۴۰۲۱۹

رمان نفوذی پارت 49 5 (1)

بدون دیدگاه
بعد از درست کردن اتیش همه به شکل دایره دور اتیش نشستیم و مشغول حرف زدن بودیم که ترانه گفت بچه ها بیاین شجاعت و جرعت بازی کنیم بچه ها قبول کردن ولی من دو دل بودم و نمیدونستم بازی کنم یا نه؟ یاشار هم لب نمی زد چیزی بگه…
InShot ۲۰۲۱۰۹۰۱ ۱۴۱۱۵۰۹۷۵

رمان نفوذی پارت 48 1 (1)

4 دیدگاه
از کنارم گذشت و به سمت آسانسور رفت و منم پشت سرش رفتم و در حالیکه وارد آسانسور می شد گفت :   -تو فکر کن پلیسم..   داخل آسانسور رو به روش ایستادم و گفتم :   -آتوسا و سونیا رو فرستادی ایران؛ اره؟   یاشار ابرو سمت راستشو…
InShot ۲۰۲۱۰۸۲۷ ۰۱۲۰۳۷۱۹۲

رمان نفوذی پارت 47 0 (0)

بدون دیدگاه
:::میلاد:::   همراه پلیس رفتیم به عمارت فرهاد ولی کسی اونجا نبود! همه جا رو زیر و رو کردن ولی هیچ سرنخی نبود ادم های که باهاش معامله کرده بودن و میگفتن فرهاد کجا ها لونه داره، همه ادرس های که داده بودن رو رفتم ولی هیچی به هیچی.. شایان…
InShot ۲۰۲۱۰۸۲۳ ۰۰۳۷۱۸۰۲۹

رمان نفوذی پارت 46 0 (0)

9 دیدگاه
بعد از رفتن دانیال و تینا بچه ها هم تعجب کرده بودن هم با کنایه پشت سر دانیال و تینا حرف می زدن.. مسیح که عصبی بود و شات پشت شات مشروب می زد بالا و یاشار هم بهش می گفت انقدر مشروب نخور برای معده ای واموندت خوب نیست..…
۰۳۴۶۴۲

رمان نفوذی پارت 45 5 (1)

5 دیدگاه
-ولی قیافه ی تینا خیلی دیدنی بود، کم مونده بود دو شاخ بالا سرش سبز بده!   -حالا اینکه اولشه.. صحنه ای اصلی هنوز مونده   دستمو گذاشتم روی میز و چونمو تیکه دادم به دستم و لب زدم :   -آره.. یادم رفته بود.. ولی یه چیزی، این تینا…
رمان صیغه استاد

رمان نفوذی پارت 44 1.7 (3)

بدون دیدگاه
انگار منو که اینجوری دید کمی تعجب کرد ولی بازم اخم کرد و گفت :   -بیا پایین آقا یاشار منتظرته..   پالتو پشمی که رنگ مختلط مشکی و قهوه ای داشت رو برداشتم ولی نپوشیدم تا موقعی که سردم شد،بپوشمش.. خودمو آیلین و شبنم از اتاق اومدیم بیرون.. شران…
IMG 20210814 174122 388

رمان نفوذی پارت 43 5 (1)

بدون دیدگاه
از اینکه شران منو خطاب قرار داده بود تعجب کردم و با خودم گفتم ‌خدا به خیر بگذرونه! انگار زبونم قفل کرده بود که بگم من هانام ولی به زور هم که شد بود،دهن وا کردم و گفتم :   -من هانا ام..چی شده؟   شران چشماشو به چشمام دوخت…
۱۷۲۰۱۷

رمان نفوذی پارت 42 5 (1)

بدون دیدگاه
چیزی نگفتم و فقط با نفرت و عصبانیت نگاهش می کردم که فکمو رها کرد و بلند شد سر پا.. هشدار آمیز انگشتشو جلو صورتم تکون داد و گفت :   -یه بار دیگه بشنوم بخاطر اون پدر… سر من داد میزنی خودم میفرستمش توی گور   فرهاد می‌شناختم و…