رمان گرداب پارت 89

1 دیدگاه
    نگاهش رو ازم دزدید و با لحن عصبی تری گفت: -چرا متوجه نیستی..من نمی تونم مسئولیت یه بچه رو قبول کنم..حتی بهش فکرم میکنم عصبی میشم..تو اسمشو میذاری…

رمان گرداب پارت 88

4 دیدگاه
    زد زیر خنده و من هم خندیدم و با تعجب گفتم: -نه؟..هنوز داری اون دروغو ادامه میدی؟..   -اره خیلی به کارم میاد..باهاش حرصش میدم..یه اهرم فشاری شده…

رمان گرداب پارت 87

7 دیدگاه
    خودم رو روی مبل جمع کردم و با مظلومیت گفتم: -دلم می خواست الان به همه ی دنیا خبر بدم..   -خب چرا نمیدی؟..میتونی هرکیو که میخواهی بهش…

رمان گرداب پارت 86

3 دیدگاه
    انگار که متوجه نشده باشه چی میگم با تعجب نگاهم کرد و گفت: -چی؟..   -من..حامله..   داشت از بهت و گیجی درمیومد و کم کم چشم هاش…

رمان گرداب پارت 85

7 دیدگاه
    خم شدم و با همون لبخنده تلخ روی لب هام و بغضی که داشت خفه ام می کرد، لب هام رو روی موهاش چسبوندم و نگه داشتم….  …

رمان گرداب پارت 84

6 دیدگاه
    ***************************************   لبخندی به مادرجون زدم که جوابم رو داد و گفت: -دخترم من کجا نمازمو بخونم؟..   -بفرمایید بریم تو اتاق مهمان..ساکت و ارومه..اینجا با این همه…

رمان گرداب پارت 83

بدون دیدگاه
    از دیدن قیافه ش با اون مدل خوردنش خنده ام گرفت و سرم رو تکون دادم: -خوبه خداروشکر..چند روزی خونه موند و الان برگشته سرکار دوباره…   خم…

رمان گرداب پارت 82

بدون دیدگاه
    اخم هام بیشتر تو هم رفت و گفتم: -چرا اینجوری میگفت؟..   شونه ای بالا انداخت و صدای پوزخندش رو شنیدم: -یه چیزایی فهمیده بود و نگران شده…

رمان گرداب پارت 81

3 دیدگاه
          با حرص و تعجب صداش کردم: -سامیار..چی میگی…   -نه من میگم چرا این بنده خداهارو تو زحمت انداخته..فکر کرده من صبر می کردم تا…

رمان گرداب پارت 80

2 دیدگاه
        لب هام رو بهم فشردم..واقعا خوابیده بود…   چپ چپ از بالا تا پایین نگاهش کردم و رفتم داخل و در رو هم پشت سرم بستم……

رمان گرداب پارت 79

1 دیدگاه
  نگاهی به سامیار انداختم که داشت از عمه ام بابت هدیه ش تشکر میرد… یه زنجیر کلفت از طلا سفید مردونه براش گرفته بود..که داشت با کمک خوده سامیار…

رمان گرداب پارت 78

1 دیدگاه
  طبق معمول اخم کرده بود و با حرصی پنهان به مهمون ها نگاه می کرد: -مادر ما فکر کرده عروسیه که اینقد مهمون دعوت کرده.. خنده ام گرفت از…

رمان گرداب پارت 77

5 دیدگاه
  شونه بالا انداختم و لب هام رو جمع کردم: -نمی دونم..ازش بپرس.. چپ چپ نگاهم کرد و با حرص گفت: -من بپرسم؟..خاک تو اون سرت تو باید واسم استین…

رمان گرداب پارت 76

2 دیدگاه
  دست مادرجون که دورم پیچید و تنگ تر تو بغلش فشردم، بغضم سرباز کرد و اشک اروم اروم از چشم هام روی گونه هام سر خورد…. بی اختیار هق…

رمان گرداب پارت 75

1 دیدگاه
  از جوابی که داد انقدر ذوق کردم که کاملا یادم رفت چی می خواستم بگم… دست هام رو روی سینه ش گذاشتم و کشیدم تا روی شونه هاش و…