رمان گرداب

رمان گرداب پارت 305 4.3 (65)

3 دیدگاه
    درحالی که خودم رو تو جام تکون میدادم و یه جورایی نشسته انگار می رقصیدم، شروع کردم بلند بلند همراه اهنگ خوندن….   “درگیره عشق تو شدم تو که خواب و خیالِ شبامی قید همه چیزو زدم واسه اینکه الان تو باهامی هرچی تو دنیاست به کنار تو…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 304 4.1 (72)

4 دیدگاه
        یهو سوگل زد زیر گریه و همه با چشم های گرد شده نگاهش کردیم…   فاطمه خانم جلوشون ایستاد و گفت: -اِ سوگل..چرا گریه میکنی دخترم؟..   -من چطور مادریم..حتی نمیفهمم بچه ام چرا گریه میکنه…   همه زدیم زیر خنده و سامیار چشم غره ای…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 303 4.3 (83)

4 دیدگاه
        عسل لبخند خجول مصنوعی زد و سرش رو پایین انداخت که یعنی خجالت کشیده…   خنده ام گرفت و عسل با ارنج به پهلوم زد و زیرلب غرید: -کوفت..ادم فروش..   -خودش شنیده بود من که چیزی نگفتم..   سامان به سوگل نگاه کرد و تکرار…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 302 4.3 (89)

7 دیدگاه
        من و عسل ریز ریز خندیدیم و سامیار گفت: -بخور عزیزم..نفستو نگه دار یهو بده بالا..   خنده ی من و عسل بیشتر شد و سوگل چشم غره ای به سامیار رفت: -ممنون از راهنماییت..   بعد دوباره به لیوان نگاه کرد و با اکراه جرعه…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 301 4.4 (88)

1 دیدگاه
      بالاخره سوگل طاقت نیاورد و اروم سامیار رو صدا کرد…   تن سامیار لرزید و نگاهش مثل ادم های مسخ شده، چرخید سمت سوگل و با چشم های نم دار و مبهوت لب زد: -دختر منه!..   سوگل لبخند پر بغضی زد و اروم گفت: -چرا بغلش…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 300 4.3 (78)

1 دیدگاه
    سامیار اشک های سوگل و پاک کرد و کلافه گفت: -خیلی خب سوگل جان..الان میارنش بسه دیگه..اینقدر گریه نکن…   سوگل مثل بچه ها لب برچید و مظلومانه و با ناراحتی به سامیار نگاه کرد…   سامیار انگار که دلش از حالت سوگل ضعف رفته بود، با خنده…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 299 4.4 (92)

9 دیدگاه
        بعد اروم نگاهش رو به سمت سورن چرخوند و با مکث و بغض شدیدتری گفت: -کاش مامان و بابامم بودن..   سورن با لبخنده تلخی نگاهش کرد و زیرلب گفت: -کاش..   عسل با بغض گفت: -قربونت برم خواهری..اونا الان تورو میبینن..مطمئنم حالشون خوبه و خیلی…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 298 4.3 (89)

1 دیدگاه
        سامیار رفت سمتش و دستش رو توی جیب گرمکنش کرد و کیف پولی که نمی دونم کی وقت کرده بود برداره رو بیرون اورد….   بازش کرد و مقدار زیادی چک پول تا نخورده در اورد و گرفت سمت پرستار و با لحن جدی گفت: -الان…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 297 4.3 (101)

4 دیدگاه
      پرستار از لای در اومد بیرون و عصبی گفت: -صداتو بیار پایین تا نگهبانو صدا نکردم..مگه اینجا چاله میدونه صداتو انداختی رو سرت…   سامیار رفت تو صورت پرستار که من و عسل از جا پریدیم و هول شده صداشون کردیم…   سامان محکم سامیار رو عقب…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 296 4.4 (80)

3 دیدگاه
        با کلی ترس و نگرانی بالاخره برگه ی رضایت نامه رو امضا کرده بود…   دوباره صدای قدم های تند و شتاب زده ای از ته راهرو شنیدم و سرم چرخید…   با دیدن عسل، سامان و فاطمه خانم بی اختیار نفس راحتی کشیدم…   از…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 295 4.3 (90)

3 دیدگاه
      سوگل با صدایی پر از درد برای اینکه نگرانی مارو کم کنه نالید: -خو..خوبم..نگران..نباشید..   سعی می کرد جلوی جیغ های بلند و پر دردش رو بگیره اما خیلی نمی تونست…   درد زایمان رو تجربه نکرده بودم اما می دونستم چقدر غیرقابل تحمل و سخته…  …
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 294 4.4 (75)

4 دیدگاه
        سعی کردم لحنم اروم و دلداری دهنده باشه: -چیزی نیست..الان میریم نی نی نازتو به دنیا میاری عزیزم…   سوگل لای چشم های خیسش رو باز کرد و لبش رو محکم بین دندون هاش فشرد و با صدایی که به شدت می لرزید نالید: -هنو..هنوز..زود..بود..  …
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 293 4.4 (84)

1 دیدگاه
        دستم رو دور شونه های سوگل حلقه کردم و گفتم: -یه مانتو و شال براش بیار..زود باش باید ببریمش بیمارستان…   سامیار از جا پرید و دوید سمت کمد لباس هاشون و به سرعت با یک مانتو و شال برگشت…   دستم رو روی صورت عرق…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 292 4.2 (97)

3 دیدگاه
        فاطمه خانم با نگرانی گفت: -باشه مامان شما برین..بهتر شد به منم خبر بدین، اینطوری خوابم نمیبره…   سامیار سر تکون داد و سوگل از داخل ماشین دوباره گفت: -نگران نباشین خوبم..   صدای سامیار رو از بین صدای موتور ماشین شنیدم: -ساکت شو..من میدونم تو…
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 291 4.2 (93)

2 دیدگاه
      سوگل که دستش همچنان روی شکمش بود، سری به تاسف تکون داد…   سامان هم از خدا خواسته، سریع در ماشین رو برای عسل باز کرد و با عجله گفت: -بریم بریم..   عسل با چشم های گرد شده گفت: -بذار خدافظی کنم..   سامان دستی برای…