رمان ثمر پارت 73
شهیار با ابرو هایی بهم نزدیک شده ، مقابل دخترک می ایستد. _ سردته؟ ثمر اما...

شهیار با ابرو هایی بهم نزدیک شده ، مقابل دخترک می ایستد. _ سردته؟ ثمر اما...

رمان به رنگ شب نویسنده: اعظم طیاری عاشقانهاجتماعیدرامازدواج اجباریغمگین «به رنگ شب» رمانی است از اعظم طیاری که...

با دستی که حالا میلرزد به زحمت آستین مانتویم را بالا میدهم. چادرم را اما طوری میگیرم که...

پشت در خانهی عمو ایستادم و در زدم. تیر برقی که مابین خانهی ما و عمو بود یکهو...

رمان آرامش ابدی من نویسنده: ققنوس عاشقانهاجتماعیدرامروانشناسیازدواج اجباری «رمان آرامش ابدی من» رمانی عاشقانه و اجتماعی از ققنوس...

– ول کن دوباره الان دعوامون میشه، جایی چیزی انداختی من بخوابم؟ خیلی خستهم! هرهر میخندد. ...

نرگس آن روز قول داد رازمان پیشش بماند و هیچکس خبردار نشود که مچ فاطی را با یک...

خجالت کشیدم بگویم نماز خواندن بلد نیستم. منتظر نگاهم کرد، با آن نگرانی مشهود نگاهش: _ برام...

راوی آرامش داشت ، با خودش که تعارف نداشت لغزش انگشتان نرم دخترک میان موهایش آرامش تزریق...

آدم از یک جایی به بعد برای هر چیزی معنایِ مشخصی پیدا میکند و حالا زخمِ زبان زدنِ...

ساعت زندگی هفت و پنجاه و نه دقیقه است نویسنده: نشمیل قربانی عاشقانهاجتماعیخانوادگی «رمان ساعت زندگی هفت و...

ابرویی بالا انداخت. -زندگی با فراز حسابی پختتا! خواسته یا ناخواسته من هم هر روز تجربههایی جدید...

پک دیگری میزند و بوی تنباکو وسوسهام میکند من هم کمی قلیان بکشم. – نگو کابوستو فهمیده...

بی بی چادر گلدارش را از زیر دندانهایش رها کرد و با نارضایتی سرش را بالا انداخت. _الانو...

رمان واحد روبهرویی نویسنده: شیوا بادی عاشقانه رمان «واحد روبهرویی» نوشته شیوا بادی، داستانی عاشقانه درباره نگار و...