با دستی که حالا میلرزد به زحمت آستین مانتویم را بالا میدهم. چادرم را اما طوری میگیرم که دستم محفوظ از نگاه مرد بماند!
وقتی احساسی که از این مرد میگیرم حالم را دگرگون میکند.
مردی که از زیر چشم دیدم با کمی فاصله از من ایستاده است.
زن بالا سرم ایستاده و حین مالیدن پدِ الکلی روی دستم با خندهای میگوید:
-انقدر سفیدی و لاغر رگت قشنگ دیده میشه.
و بعد پد را داخل سطلی انداخته و کشی را دور بازویم بسته و محکم میکند.
-دستت و مشت کن و یه نفس عمیق بکش.
کاری که گفته است را انجام میدهم. اما سنگینیِ نگاه آن مرد را خیلی خوب میفهمم و همین هم بیشتر آزارم میدهد.
سوزن که در پوست دستم فرو میرود آخی که آوایی ندارد از میانِ لبهایم بیرون پریده و فورا چشم میبندم.
زن به آرامی میگوید:
-چه زود یخ کردی! احتیاجی به آزمایش خون از تو نبود اما خب ما طبق خواسته جناب کاتوشیان پیش میریم! بعد انجام آزمایش از اتاق برو بیرون و انتهای سالن یه سرویس بهداشتی هست. بهت ظرف میدم و نمونهی ادرارت رو داخلش بریز و ظرف رو بیرون سرویس بهداشتی روی سکویی که مخصوصِ نمونههاست بذار.
او توضیحاتش را میدهد و من حواسم مانده پیِ قسمتی از جملهی زن که گفته بود:
“احتیاجی به آزمایش خون از تو نبود اما خب ما طبق خواسته جناب کاتوشیان پیش میریم!”
او خواسته بود که از من هم آزمایش خون بگیرند. شاید میخواست اطمینان حاصل کند من دردِ لاعلاجی ندارم و یا…
-تموم شد.
با حرفِ زن رشتهیِ ناگسستنیِ افکارم پاره شده و حالا من عصبانیتر از دقایق قبل میشوم.
حرکات و کارهایِ این خانواده تماما توهین بود و نمیدانم شاید هم حق خودشان میدانستند که ببینند دختری که قرار است برایشان نوه آورده و آنها را صاحب نسل بعدی کند مشکلی دارد یا نه!
و تمامِ اینها در گروِ روزیست که قرار است من مادر شوم! منی که حتما باید پسر بدنیا میآوردم و شاید هم نه! همین که صاحبِ نوهای شوند برایشان کفایت میکند.
هوفی کرده و لب میگزم. افکارِ در سرم همچو مواد مذاب میمانند که هر صدم ثانیه با یک جرقهی کوچکی خواه حرفی باشد و یا حرکتی من را میسوزانند!
کاش تمام شود!
کاش جواب آزمایش من را مبتلا به یک بیماری لاعلاج نشان میداد و یا هر چیزی که منجر به ازدواج من با این مرد نشود اما.
پنبهای که روی دستم گذاشته را با چسبی محکم کرده و ظرف کوچک و پلاستیکیای که روی آن اسمم خودنمایی میکند را بدستم میسپرد.
-کارت که تموم شد حتما یه شکلاتی یا آبمیوهای بخور رنگ صورتت بدجوری پریده!
سری تکان میدهم و از جا بلند میشوم. برای لحظهای سرم گیج رفته و وادار میشوم چشمانم را ببندم.
ضعفِ لعنتی حالا باید خودش را به رخ میکشید؟ هر چند این روزها بیشترین غذای من خودخوری و اشک بود!
قدمی برمیدارم و کاش زن من را به حالِ خودم گذاشته و مقابل این مرد از ضعف کردنم مدام نگوید!
-اگه حالت خوب نیست چند دقیقهای روی صندلی بشین بعد برو.
چشم باز میکنم و دستم را مقابل سینهام تکان داده و اشاره میکنم.
-من حالم خوبه.
میبینم که زن متعجب ابرویی بالا انداخته و مبهوت نظارهگرِ من و ایما و اشارهام است و این اولین باری نیست که چنین نگاهِ متعجبی را میبینم. ریاکشنی که برایم تازگی ندارد.
دستم را پایین انداخته و در مقابل احوال هاج و واج او از اتاق بیرون میزنم.
هر لحظه که میگذرد بیشتر از این زندگی خسته میشوم! من اینجا چه میکردم؟ مگر نباید حالا خودم را با کتابهای غیر درسیام سرگرم میکردم؟
مسیری که زن گفته بود را طی کرده و با رسیدن به سرویس کمی تعلل میکنم اما آخرش که چه؟
این راهی بود که ناخواسته من را داخلش هل داده بودند و من ناچار به سرپا ایستادن بودم.
ناچار به تحمل فقط برای گذرانِ این دوران از زمانهی زمهریر و طاقتفرسای زندگیام!
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.











ممنونم