شهیار با ابرو هایی بهم نزدیک شده ، مقابل دخترک می ایستد.
_ سردته؟
ثمر اما فورا سعی میکند انکار کند حرف مرد را …
_ نه ، فکر کنم چون هوای خونه گرم تر از بیرونه بخاطر تفاوت دما اینطوری شدم یه لحظه !
شهیار همچنان مشکوک نگاهش میکند و چیز دیگری نمی گوید
وسیله هایی که از بیرون آورده درون یخچال جا میدهد و وقتی میخواهد از آشپزخانه خارج شود ، برمیگردد و رو به او می گوید
_ بازم بهتره تا لباس گرم تری بپوشی … لباس پوشیدی بیا حال حرف دارم باهات
دخترک باشه ای می گوید و پشت سر او خارج شده به طرف اتاقش میرود
در کمد را باز میکند و تا لباسی بردارد که چشمش به لباس های مرد درون کمدش می افتد .
آن شب که پدر و مادرش به اینجا آمده بودند ، برای اینکه شک نکنند لباس های شهیار را با خودش به این اتاق اورده بود …
کرم درونش قلیان یافته بود و لباس هارا درون کمد خودش چیده بود .
برایش جای سوال داشت ، شهیار چرا هنوز پیِ شان را نگرفته بود !
به خودش تشر میزند
_ تو هر چیزی دنبال دلیل دلخواه خودت نگرد اون انقد لباس داره که شاید احتیاجی به اینا پیدا نکرده
احمقانه است که چشمش هودی سیاه او را گرفته و دلش تن کردن آن را میخواهد ، اما بیخیال شده به طرف لباس های خودش میرود
بافت طوسی گرمی برمیدارد و تنش میکند… با مرتب کردن موهایش در آینه به طرف در اتاق میرود .
جلوتر که میرود متوجه حرف زدن او با تلفن میشود .
پشتش به طرف دخترک است و او را نمی بیند .
_ گفتم میام حرف میزنیم ، خوبم الان ! نگران نباش … نه نمیخواد بیای اینجا ، مهمون دارم !
مهمان!
او مهمان بود یعنی ؟
آن پشت خطی کی بود که انقدر نگرانش شده بود اصلا ؟
_ مهمونت کیه مگه ؟
سر که بلند میکند ، سایه ی او را که میبیند ، دیگر جواب سوال پیچ کردن های پگاه را نمیدهد
_ میام حرف میزنیم ، فعلا باید برم
میگوید و تماس را خاتمه میدهد ، شنیده بود !
مطمئن بود که دخترک شنیده است او را مهمان خطاب کرده و اینگونه نگاهش میکرد…
تلفن را روی میز میگذارد و به او اشاره میکند
_ بیا بشین
بی حرف می آید و مقابلش می شیند ، نگاهش کدر است ، دیگر درون چشمانش نمی خندد
_ کی میری خونه جدیدت؟
بیهوا سوالی را میپرسد که شاید نباید می پرسید ! سوالی که پوزخند به لب دخترک می نشاند و به تلخی لب باز میکند
_ میرم ، بالاخره مهمونی کوتاهش بهتره !
ابروی شهیار بالا میپرد و لبش به بالا انحنا می یابد
_ شنیدی پس !
دخترک جسور است تند جواب میدهد
_ گوش دارم
شهیار دستی به گوشه لبش میکشد و به پشتی مبل تکیه میدهد
_ منظورم از مهمون اونی نبود که فکر میکنی
دخترک دوباره تلخ میشود ، در اصل میخندد اما خنده اش واقعی نیست، این را هر دو خوب میدانند
_ مگه مهمون چند تا معنی داره که من یجور دیگه متوجه شده باشم؟
شهیار می ماند چطور برساند منظورش را ، صاف میشیند و دستانش را در هم قفل میکند
_ ثمر من واقعا منظورم اونی که فکر میکنی نبود ، این خونه، خونه ی توام هست ، در اصل ، در اصل نمیخواستم کسی که پشت خطه بیاد اینجا واسه همین اونطوری گفتم …
شوکه میشود ، از واقعیت درونش که برای دخترک بازوگو کرده است شوکه میشود .
او واقعا نمیخواست پگاه به اینجا بیاید ؛ و دقیقا همان را برای دخترک اعتراف کرده بود ؟ چیزی که حتی اعترافش برای خودش هم سخت بود برای او اعتراف کرده بود؟
که فقط دلگیر نباشد ؟ که اینطور اخم آلود نگاهش نکند نه !
انگار حرفش قانع اش میکند دخترک را که دیگر اخم ندارد … تلخ نمیشود…
_ بازی بکنیم؟
بی ربط حرف میزدند هر دو امروز ، هیچکدام از حرف هایشان به قبلی و بعدی مرتبط نیستند اصلا !
با این حرفش مرد سوالی نگاهش میکند
_ چه بازیی ؟
_ جرأت حقیقیت !
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.











ببینم ثمر چه میکنه