بی بی چادر گلدارش را از زیر دندانهایش رها کرد و با نارضایتی سرش را بالا انداخت.
_الانو نبین گلی خانم، الان دیگه بچه بازی شده.
گلستان خانم که معلوم بود از بساط امشب خوشحال است با لبخند گفت:
_خیلی خوبه که بی بی خانم، هر جا جوونا و بچهها باشن خوب و…
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای ترقهای همهمان را از جا پراند.
دو بچهی هفت هشت ساله جیغ کشان به صورت مارپیچ بین جمعیت دویدند و از مقابلمان دور شدند.
بی بی عصایش را که به قصد زدن بچهها بالا برده بود ناکام پایین آورد و با حرص و جوش گفت:
_بفرما، قوم عجوج و مجوجن!
فاطی خندید.
_عجوج مجوج چیه بی بی؟ یأجوج مأجوج.
بی بی هیچ از اینکه فاطی توی جمع اشتباهش را به رویش آورده خوشش نیامد و با نوک عصایش به پای فاطی کوبید.
کمی دیگر ایستادیم و بعد فاطی گفت:
_گلستان خانم شما نمیای بریم از رو آتیش بپریم؟
گلستان خانم به مادر و زن عمو نگاه کرد.
_شما تشریف نمیارید؟
زن عمو گفت:
_میذاریم یه کم تندی آتیش بخوابه بعد، شما
چادر سرتون نیست راحتترین بفرمایید.
فاطی دست گلستان خانم را گرفت و به طرف آتش رفت و من هم پشت شان روانه شدم.
سمیه و دو تا از دخترهای محله، آمدنِ گلستان خانم را که دیدند کنار کشیدند تا او اول صف باشد.
گلستان خانم با لبخند و محبت از آنها تشکر کرد، پالتوی مشکیاش را جمع کرد و با احتیاط از روی آتش کوچکی پرید.
نوبت من و فاطی که شد، دست یکدیگر را گرفتیم به هم نگاه کردیم و همزمان از روی آتش پریدیم و خواندیم:
_زردی من از تو، سرخی تو از من.
گلستان خانم یک بار دیگر از روی آتش رد شد و بعد به طرف جایی که مادر و زن عمو ایستاده بودند رفت؛ من و فاطی اما قاتی جمعیت دخترها و نزدیک شعلهی آتش ایستادیم.
دستم را بالای شعلهی کوچک گرفته بودم و داشتم از گرمایش لذت میبردم که فاطی به بازویم زد و کنار گوشم پچ پچ کرد:
_اونجا رو نگاه.
فوری ردِ نگاهش را گرفتم و به جمعیت پسرها رسیدم و با دیدن تصویر پیش رویم قلبم شروع کرد تند تند زدن.
بین جمعیت، کنار مسعود ایستاده بود و مشغول حرف زدن با هم بودند.
فاطی دوباره سرش را به گوشم نزدیک کرد و با لحن شوخی گفت:
_برادر زن و دوماد.
کاش میدانستم چه میگویند.
قلبم پر از شوق و امید شد؛ نمیدانم چرا اما همصحبت شدنش با مسعود را گذاشتم به پای سر جا بودن رابطهمان.
آنقدر خیرهاش شدم که سرش به سمتم چرخید و نگاهم کرد.
چند لحظهی طولانی نگاهش را توی چشمهایم نگه داشت و من دلم خواست تمام آدمهای اطرافمان محو بشوند تا به طرفش بدوم و توی بغلش فرو بروم و بگویم چه اندازه دلتنگش هستم.
فاطی زیرلبی گفت:
_بسه بابا تابلو بازی در نیارین.
حتی اخطار فاطی هم نتوانست جهت نگاهم را عوض کند و او بود که آرام پلک زد و بعد بند نگاهمان را پاره کرد و رو برگرداند.
و همین پلک زدن ساده برای من کافی بود تا مطمئن شوم که امشب یا فردا حتما پیام خواهد داد و دوباره میتوانم غرق بودنش شوم.
****
زیادی ساده و خوشخیال بودم که تا دو ساعت بعد از سالِ تحویل همچنان منتظر پیامش مانده بودم.
همهی آن اعتماد و اطمینانی که غروبِ سه شنبه با نگاه و پلک زدنش به دلم سرازیر شده بود دود شده و به هوا رفته بود و من مانده بودم و یک گوشی خالی از پیام و زنگ که داشت دیوانهام میکرد.
ساعت از یازده صبح گذشته بود و همه در تکاپوی آماده شدن و رفتن به خانهی عمو بشیر بودند. مثل هر سال اولین عید دیدنی از خانهی عمو بشیر که بزرگترین عموی بابا بود، شروع میشد.
عمه احترام هم که همسایهی عمو بشیر بود شب قبل زنگ زده بود که برای فردا سبزی پلو با ماهی تدارک میبیند و ناهار را آنجا مهمان هستیم.
هیچ دلم نمیخواست بروم. حوصلهی مهمانی، آن هم در خانهی عمه احترام را اصلا نداشتم؛ اما اگر این بار هم نمیرفتم بابا از دستم ناراحت میشد.
صدای در اتاق که آمد سریع گوشی را ته کمد انداختم و سرم را بیرون کشیدم.
ملیحه وارد شد و به طرف چوب لباسی رفت.
_میخوای همه رو علاف خودت کنی؟ پاشو آماده شو دیگه.
دو روسریِ رنگی برداشت، کنار مانتویش گرفت و رو به من پرسید:
_کدوم؟
_تو که آخرش همونیو انتخاب میکنی که خودت میخوای دیگه چرا میپرسی؟
یکی از روسریها را سرجایش گذاشت و در حالی که بیرون میرفت گفت:
_نه همیشه.
در کمد را بستم و بیمیل از جا بلند شدم، نمیخواستم وقتی سرحال نیستم لباسهای عیدم را حیف کنم.
یک پیراهن مشکی ساده تا روی مچ پا تن کردم و رویش کتی را پوشیدم که ملیحه از پارچهی مخمل گلستان خانم برایم دوخته بود.
از توی هال سر و صدا آمد؛ سرم را بیرون بردم و مادر را پوشیده در کت و دامن آبی کاربنیاش دیدم. روسری مرا سر کرده بود و کمی از موهای قهوهای رنگش را هم بیرون گذاشته بود؛ بالاخره با دخالت مریم، مادر راضی شده بود موهایش را رنگ کند.
پسرها معمولا دربارهی تغییرات ظاهری ما اظهار نظر نمیکردند اما انگار تیپ جدید مادر به هیجان آورده بودشان.
مسعود خندان به مادر نزدیک شد.
_مامان الان میتونی راحت خودتو جای دختر بابا جا بزنی.
بابا معذب چشم از مادر گرفت و دست توی کتش کرد و گوشیاش را بیرون آورد و خودش را مشغول آن نشان داد.
مادر هم آشکارا از توجه بقیه خجالت کشیده بود و سعی کرد تقصیر را گردن ما بیندازد.
_نمیدونم سر پیری اینا چیه دخترا پوشوندن به من آخه.
راحله که چادر مشکیاش را روی میز اتو پهن کرده و مشغول اتوکشی آن بود، گفت:
_پیر چیه مامان؟ بزرگتر از شما فکر میکنن تازه اول جوونیشونه.
ملیحه دستش را روی قسمت سرشانهی کت کشید.
_یکی هم حواسشو بده به هنر من. عجب چیزی دوختم، نه؟
محمدجواد گفت:
_لباس مردونه هم یاد بگیر ما اینقد پول ندیم به لباس دیگه.
کاش حالم خوش بود تا همراهیشان میکردم.
برگشتم به اتاق و باز در کمد را باز کردم و گوشی را نگاه کردم. هنوز خبری نبود؛ کُفرم داشت در میآمد. دلتنگ و عصبانی و عاصی بودم. حالا باید چه میکردم؟ یعنی منتظر بود من برای تبریک گفتن پیشقدم شوم؟ پس غرورم چه میشد؟
یک لحظه وسوسه شدم گوشی را بردارم و یک صفحه فحش برایش بنویسم و بفرستم و دلم را خنک کنم. آخه چرا اینقدر حرصم میداد؟ اگر میخواست این قهر مزخرف را ادامه دهد چرا پریروز آن طور نگاهم کرده بود که احساس کنم نرم شده؟! اصلا چرا جایمان عوض شده بود؟ من طلبکار بودم و حالا مثل بدهکارها شده بودم! منتظر و بیچاره!
_لیلی؟
سرم را از کمد بیرون آوردم و به در اتاق نگاه کردم.
راحله بود که کلهاش را داخل آورده بود.
_بله؟
وارد شد، در اتاق را روی هم گذاشت، جلو آمد.
_خوبی؟
_آره، چطور؟
_نمیخوای بگی چته یه هفتهس تو خودتی؟ انگار کشتیهات غرق شده.
لبهایم به لبخندِ زورکی کِش آمدند.
_یه کم بیحوصلهام فقط، همین.
روی دو زانو کنارم نشست.
_مشکل همینه که بیحوصلهای، تو که عاشق عید بودی همیشه، الان چته اصلا ذوق نداری؟
لبهایم را به هم فشردم و هیچ نگفتم.
برگشت به در اتاق نگاه کرد و یواش گفت:
_باهاش به مشکل خوردی؟ بینتون اتفاقی افتاده؟
آه عمیقی کشیدم، جای انکار نبود و از دروغ گفتن خسته بودم. خلاصه گفتم:
_قهر کردیم.
_برای همینه یه هفتهس مثل مرغ سر کندهای؟
فقط سرم را بالا و پایین کردم.
_هر قهری آشتی داره، هر آشتی هم بعدش باز قهر داره. همینه دیگه زندگی، برای یه قهر اینقدر به هم ریختی؟
با شرم نگاهش کردم.
_من تحملشو ندارم آخه، دلم داره میترکه.
_اگه به خوشیِ آشتی فکر کنی قهر اونقدها هم بد نیست، اینجوری زانوی غم بغل نگیر، دلم نمیخواد ناراحت ببینمت.
غمگین و ناامید گفتم:
_فعلا که به آشتی نرسیدیم.
دستش را روی پایم گذاشت و تکانی به آن داد.
_ببینم نکنه اذیتت کرده؟ وقتشه که ببینمش باهاش حرف بزنم؟
چشمهایم درشت شدند و سریع مخالفت کردم.
_نه نه اصلا.
کمی نگاهم کرد و من هنوز باورم نمیشد راحله رازم را میداند و اینطور خوب باهام راه میآید.
_نه اذیتت نکرده یا نه نبینمش؟
_هر دو.
_اولین بار نیست که قهر میکنید نه؟ قبلا هم یه هفتهای همینطوری شده بودی.
چطور به راحله توضیح میدادم کلِ رابطهی ما بین قهر و آشتی و سوءتفاهم در نوسان بوده است.
از نگاه دقیقش فرار کردم.
_آره اولین بار نیست ولی این دفعه خیلی داره سخت میگذره.
دستش را دراز کرد و صورتم را کوتاه نوازش کرد.
_تو جواهری لیلی اما میدونم چقدر مغرور و کلهشقی، وای به حال اونی که راهش به راهت بیفته.
اخم کردم.
_من خیلی هم منطقی و مهربونم، کجام کله شقه؟
لبخند مهربانی زد.
_برای همین تو این هشت سال یه بار پاتو نذاشتی خونه من؟
خجالت کشیدم.
_راحل!
آرام خندید.
کمی من و من کردم.
_ببخشید. ولی واقعا نمیتونستم، حس بدی داشتم.
از جایش بلند شد و گفت:
_میدونی من از اون مجلهها چی یاد گرفتم؟
سرم را بالا بردم.
_چی؟
_اینکه حرف بزنم؛ هیچ چیز اندازه حرف زدن یه رابطه رو محکم نگه نمیداره. من خیلی سعی کردم به کارش ببرم اما وقتی طرفت آدم نباشه یه طرفه جنگیدن فایده نداره… طرف تو ارزش جنگیدن داره، مگه نه؟
از ته دل و مطمئن گفتم:
_داره.
_این روزا همه خاطره میشن برای آیندهتون، بذار بیشترش خاطرهی خوش باشه.
راحله رفت و مرا به فکر فرو برد.
در این چند دقیقه سه بار دستم به سمت گوشی رفت که پیام دهم اما باز جلوی خودم را گرفتم.
چرا او اول پیام ندهد؟ او بود که جواب آخرین پیام مرا نداده بود و منطقیاش این بود که او شروع کند.
_لیلی بیا دیگه رفتیم ما.
کیف پولم را از کمد بیرون آوردم، مقداری پول برای گوشی نرگس جدا کردم و در جیب کتم گذاشتم.
در کمد را قفل کردم و از جا بلند شدم.
شالی از روی چوب لباسی برداشتم و سر کردم و بیرون رفتم.
همگی دم در هال تجمع کرده و داشتند کفشهایشان را میپوشیدند.
خم شدم و صندلهای مشکیام را از جا کفشی بیرون کشیدم.
مادر اینها به در حیاط رسیده بودند که من بند صندلها را بستم.
قدم تند کردم و پشت سر ملیحه از در بیرون رفتم. مسعود آخرین نفر بود و آمد در حیاط را ببندد که در یک لحظه خودم را عقب کشیدم، در را هل دادم و بلند گفتم:
_نه نبند.
و از زیر دستش خزیدم داخل حیاط.
صدای اعتراض همه پشت سرم بلند شد.
مسعود پرسید:
_کجا میری؟
_یه لحظه صبر کنین الان میام.
با عجله کلیدهای هال را از توی کفش بابا بیرون آوردم و به در انداختم.
دویدم داخل اتاقم و در کمدم را باز کردم و موبایل را بیرون آوردم.
هول هولکی برایش نوشتم:
«بهارت مبارک زمان عوضی بد»
و بی هیچ فکر اضافهای ارسالش کردم.
شال سیاهم را از سرم کشیدم و تندی یک شال سبز از روی جالباسی بیرون کشیدم و به طرف در هال رفتم.
مسعود وقتی توی کوچه با شال سبز دیدم خندید:
_الان خیلی تغییر کردی مثلا؟
قلبم هنوز از هیجانِ تصمیم ناگهانیام تند میکوبید.
لبخند بی معنی زدم و به سوی فاطی رفتم.
خانهی عمو بشیر جای سوزن انداختن نبود؛ چهار دختر و پسرش که در شهرهای دیگر زندگی میکردند برای سال تحویل خودشان را رسانده بودند و آنقدر نوه و نتیجه آنجا ریخته بود که داشتیم سر سام میگرفتیم.
نیم ساعت نشستیم و عید مبارک گفتیم و بعد راهی خانهی عمه احترام شدیم؛ آنجا هم خلوت نبود؛ اما اوضاع بهتر بود.
حداقلش این بود که نوههای عمه احترام بزرگتر بودند و مثل لشکرِ جنگی توی خانه نمیدویدند و همزمان جیغ نمیکشیدند.
خانوادهی عمه اکرم دقیقا وقت پهن کردن سفرهی ناهار به خانهی عمه احترام رسیدند و نرگس و همسرش هم بعد از ناهار رسیدند و من و فاطی چهار چشمی میپاییدیمش تا یک جایی تنها گیرش بیاوریم و پول گوشی را تقدیمش کنیم.
در آخر وقتی شوهرش بعد از بیست دقیقه عزم رفتن کرد و نرگس برای بدرقهاش تا توی کوچه رفت، دنبالش رفتیم و توی حیاط منتظرش شدیم و تا آمد فاطی پولهایی را که دستش داده بودم از جیب شلوارش بیرون آورد و با هزار تعارف و تشکر، در آخر به ضرب و زور توی دست نرگس گذاشت.
خوشحال بودم دارد مأموریتش را به خوبی انجام میدهد و در مقابل امتناع کردنهای نرگس کوتاه نمیآید.
نرگس کلافه از اصرارهای فاطی پول را قبول کرد و گفت:
_خیلی کارت زشته بهخدا، من خواهرتم، آدم از خواهرش پول میگیره؟
_تو همین که گوشیتو دادی کلی لطف کردی ممنونتم.
و با لحن شوخی اضافه کرد:
_البته من روی رازداری تو حساب کرده بودم توقع نداشتم بری به راحله بگی. بد زدی تو پرم!
اعتماد ما به نرگس و رازداریاش به دو سال پیش برمیگشت.
روزی که نرگس به صورت کاملا اتفاقی مچ ما را سر قرار با یک پسر گرفته بود؛ البته مچ ما را که نه، در واقع مچ فاطی را.
اول دبیرستان بودیم و سرشار از هورمونهای نوجوانی و هیجانهای کاذب.
یک دبیرستان پسرانه که الان دیگر تبدیل شده بود به دبستان پسرانه، در خیابانِ کناری مدرسهمان بود و سر و گوش پسرهایش بدجور برای تیک و تاک زدن با دخترهای مدرسهی ما میجنبید و این برای کادر دو مدرسه حسابی دردسر ایجاد کرده بود.
من آن روزها هم زیادی ترسو بودم و هم هیچ علاقهای به پسرهای آن سنی نداشتم، بنابراین هیچ به جنگولک بازیهایی که برای جلب توجه ما انجام میدادند نگاه نمیکردم؛ اما فاطی که همیشه سر نترسی داشت، هر از گاهی سبک و سنگینشان میکرد تا روزی که بالاخره یکیشان به چشمش آمد و با ایما و اشاره او را به دنبالمان کشاند.
جای اینکه راه خانه را پیش بگیریم از مدرسه و خیابان دور و دورتر شدیم تا جلوی یک پارک ایستادیم.
من که داشتم سکته میکردم و فاطی را التماس میکردم داخل پارک نشویم اما فاطی کلهخرتر از این حرفها بود و با پسر خوش بر و رویی که دنبالمان آمده بود، قدم زنان وارد پارک شد و شروع کرد حرف زدن.
من هم مثل لولو سر خرمن پشتشان قدم برمیداشتم.
هر دو روی نیمکت نشستند و من هم روبرویشان روی نیمکت دیگری نشستم و هی خدا رو به این و آن قسم میدادم که از چشم آشنایان پنهان نگهمان دارد و خدا هم که قربانش بروم همیشه منتظر شنیدن دعاهای من است دقیقا همان لحظه نرگس را به سراغمان فرستاد که البته ممنونش شدم؛ چرا که تنبیه خوبی برای فاطی بود.
نرگس با چند دختر دیگر که معلوم بود در حال رفتن یا برگشتن از دانشگاه هستند توی پارک پیدایش شد و غافلگیرمان کرد و کاسه کوزهها را در هم شکست.
فاطی صد بار به نرگس التماس کرد و دویست بار قول داد دیگر این خبطش را تکرار نکند تا نرگس راضی شد شتری را که دیده فراموش کند؛ آن هم بعد از اینکه فاطی را مجبور کرد جان عمو محمود را قسم بخورد که فعلا دنبال این برنامهها نمیرود.
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












ممنونم