رمان تارگت

رمان تارگت پارت 336

8 دیدگاه
نگاهش انقدر طولانی شد که چند تا از بچه های ردیف جلو سرشون و به عقب برگردوندن تا ببینن مسیر این نگاه خیره دقیقاً کجاست و همه اشون به من..…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 335

13 دیدگاه
          اونا هم انگار.. بدجوری حساب می بردن از این درین جدید و بیش از حد جدی و مصممی که فرق داشت با اون دختر سر…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 334

1 دیدگاه
        – روز اول ترم گرفتی خوابیدی؟ با دو تا انگشت چشمام و که دیگه حتی انگیزه ای برای آرایش کردنشون نداشتم مالیدم و لب زدم: –…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 333

6 دیدگاه
          پوزخند ناباورانه ای زد و با حرص غرید: – این بود اون تصمیم عاقلانه ای که گرفتی؟ این که سر تا پا دیوونگیه! شونه ای…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 332

2 دیدگاه
        ولی نه لزومی داشت معذرت خواهی کنم.. نه این پشیمونی رو به زبون بیارم.. همین سکوت کافی بود که بفهمه بهش حق دادم و اونم جری…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 331

9 دیدگاه
          اما بعد از اتفاق اون شب.. بعد از تعریف کردن ماجرا.. اینبار از زبون من.. بعد از این که فهمید با کوروش همدست شدم تو…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 330

11 دیدگاه
      تو جیب پشتیشم.. یه کاغذ هست.. که توش همه چی و نوشتم! اینکه چرا بهت نزدیک شدم.. چرا باهات طرح دوستی ریختم و هرکاری کردم تا.. بهم…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 329

10 دیدگاه
        مکثی کردم و شاید فقط برای این که نشون بدم قرار نیست از این به بعد آدم بده قصه من باشم و حتی اگه طرف مقابلم…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 328

8 دیدگاه
          درحالیکه با تکیه به تخت خودم و سر پا نگه داشته بودم که این ضعف من و پخش زمین نکنه.. بی اهمیت به حضور مهناز..…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 327

8 دیدگاه
        عجیب بود که حالم ثانیه ای عوض می شد.. کل این نیم ساعت.. تا همین چند ثانیه گذشته دلم می خواست ببینمش و حالا.. به حد…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 326

9 دیدگاه
        همین دو کلمه هم با جون کندن گفتم و امیدوار بودم بفهمه که می خوام از وضعیتش با خبر بشم که گفت: – تا بد و…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 325

25 دیدگاه
        نیم ساعت گذشته بود و هنوز خبری از مهناز نشده بود.. نگرانی همه وجودم و درگیر کرد با این فکر که نکنه حالش انقدری بد بوده…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 324

13 دیدگاه
        اون اولین و آخرین باری که به زبون آورد.. بدجوری روی دلم موند و منی که.. می ترسیدم حتی تا همین حیاط بیمارستان بیام تا یه…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 323

6 دیدگاه
      نفسی گرفتم و با اطمینان بیشتری اضافه کردم: – ولی الآن دیگه همه چیز عوض شده.. حداقل میران با کارش این و بهم فهموند.. که دیگه هیچ…
رمان تارگت

رمان تارگت پارت 322

5 دیدگاه
        – من اصلاً نمی دونستم اون زن یه دخترم داره.. فکر می کردم بچه اش همون پسریه که مرد.. بعد از اون.. جریان هم.. خیلی به…