رمان گرگها پارت ۷۴ (آخر)

587 دیدگاه
خنده م گرفته بود و خندیدن باعث میشد نتونم خودمو جمع کنم و فرار کنم.. بالاخره کم آوردم و از کمرم کشید و انداختم روی تخت.. خیمه زد روم و…

رمان گرگها پارت ۷۳

1252 دیدگاه
۲۴۸) کامیار جلوی آرایشگاه من و منیرو پیاده کرد و نوک انگشتشو فرو کرد تو چال گونه م و گفت _میام دنبالت عروس رویاها خندیدم و گفتم _منتظرم بیای آقای…

رمان گرگها پارت ۷۲

1067 دیدگاه
لیلی وقتی کامیار نشست توی ماشین و رو به من که داغون بودم و گریه میکردم کرد و پرسید “میتونی با یه دیوونه زندگی کنی” دلم هری ریخت و دست…

رمان گرگها پارت ۷۱

525 دیدگاه
۲۴۲) وقتی از زدن من خسته شد، خودشو پرت کرد روی مبل و نفس نفس زد.. منم همونجا روی زمین مچاله شدم و تو خودم جمع شدم.. همه جام درد…

رمان گرگها پارت ۷۰

293 دیدگاه
ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که به بهرام گفتم دیگه بریم و همه خسته ن.. خودم داغون بودم و روح و قلبم خسته تر از جسمم بود و دیگه…

رمان گرگها پارت 69

506 دیدگاه
۲۳۳) تعطیلات عید با عید دیدنی ها و رفتن به خونه ی فک و فامیل من و بهرام گذشت و من حتی یک ساعت هم از فکر روز سیزده بدر…

رمان گرگها پارت ۶۸

305 دیدگاه
۲۲۸) هنوز روی زمین نشسته بودم و به مسیری که کامیار رفته بود چشم دوخته بودم که مادرم بازومو گرفت و گفت _پاشو مادر… سرمو بلند کردم و نگاهش کردم..…

رمان گرگها پارت ۶۷

233 دیدگاه
لیلی از خونه ی کامیار تا رسیدن به آرایشگاه، های های گریه کردم و خودمم تعجب کردم که چطور تصادف نمیکنم با اون حالم.. وسطای راه آهنگ “ابر میبارد” همایون…

رمان گرگها پارت ۶۶

165 دیدگاه
۲۲۱) روزی که بهرام و مادر و خواهرش اومدن دنبال من و مامان که بریم برای خرید، توی کوچمون ناخوداگاه دور و برو نگاه میکردم و دنبال کامیار میگشتم.. انگار…

رمان گرگها پارت ۶۵

570 دیدگاه
کامیار نتونستم برای مراسم بله برون لیلی برم.. به زور لباس پوشیده و آماده شده بودم که برم، حتی ریش و سبیلمو که روزها بود نزده بودم و بلند شده…

رمان گرگها پارت ۶۴

237 دیدگاه
من و من کرد و من محکم و جدی گفتم که فقط میخوام راستشو بدونم.. _راستش کامیار بیماریهای روح و روان هیچوقت تضمین ندارن و نمیشه گفت که حتما کاملا…

رمان گرگها پارت۶۳

230 دیدگاه
https://d1.98share.com/upload/user/storage/4/3/1/egkdfhp96zwn4311f04a3dd38281da73d30423bb93fb.mp4   آهنگ بوی پیراهن یوسف ۲۱۲) وظایفمو انجام داده بودم و وقت خرابی خودم بود.. سیگاری روشن کردم و روی تختم دراز کشیدم.. چشم دوختم به سقف و تا…

رمان گرگها پارت ۶۲

260 دیدگاه
۲۰۹) کامیار لیلی که رفت دل دیوونه م خودشو کوبید به سینه م که دنبالش برم.. یه لحظه همه ی برنامه ها و تصمیمم یادم رفت و از رفتنش عقلمو…

رمان گرگها پارت ۶۱

164 دیدگاه
۲۰۵) کامیار به لیلی گفتم داریم با آذر میریم خرید ولی سر کوچه آذرو پیاده کردم و گفتم خودش با تاکسی بره خونشون.. اون شبی که به لیلی گفتم با…

رمان گرگها پارت ۶۰

133 دیدگاه
۲۰۱) با حرفهایی که لیلی در مورد وجود خدا زد، بُعد دیگه ای از شخصیتش و روح آگاه و فهمیش رو دیدم و بیشتر شیفته ش شدم.. دختری که از…