رمان آشپز باشی پارت 17

بدون دیدگاه
    خوشحال گونه‌ام را بوسید و پا تند کرد که برود اما صدایش زدم.   – حنا.   – جونم آجی… خندیدم… وقتی کاری داشت آجی می‌شدم بقیه‌ٔ وقت‌ها…

رمان آشپز باشی پارت 16

1 دیدگاه
    کفش خیسم را درآوردم… پاهایم یخ کرده بود…   – کجا رو دارم برم مامان جان… رستوران بودم…   کاپشنم را از دستم کشید و چپ‌چپی نگاهم کرد.…

رمان آشپز باشی پارت 15

بدون دیدگاه
    – گفتم که حامله نیستم! یه بار برای همیشه تو مخت فرو کن من جلوگیری دائم داشتم! بخامم آویزون شم می‌رم پای یه کوه بلند نه یه تپه!…

رمان آشپز باشی پارت 14

بدون دیدگاه
    دوست او بود اما انسانیت که حالی‌اش می‌شد… تنها راهی که به خاطرم آمد کمک خواستن از او بود…   – آقا کمکم کن… این منو خفت کرده……

رمان آشپز باشی پارت 13

4 دیدگاه
    – چه‌خبر از پایین مایینات؟ نرفتی پزشکی قانونی هنوز؟! منتظر احضاریه‌ت بودم!   پوزخند تمسخرآمیزی که گوشه‌ٔ لبش بود حرصم را در‌می‌آورد… به قول خودش می‌خواست حال من…

رمان آشپز باشی پارت 12

2 دیدگاه
  برف‌پاک‌کن را روشن کردم، باید آرام می‌راندم که شری گریبانم را نگیرد.   باران شدید بود و خیابان لیز اما انگار نحسی دیدن کیسان ول کنم نبود…   هنوز…

رمان آشپز باشی پارت 11

3 دیدگاه
    این خانه در یک محله‌ٔ خوب و خلوت… پر از درخت‌های نارنج…   پر از ساختمان‌های زیبا!   این همه پول عمو و کیسان کجا برایم خوشبختی آوردند…

رمان آشپز باشی پارت 10

2 دیدگاه
    در تابه‌ٔ مخصوص غذاهای چینی آب و مقدار کمی روغن قاطی کردم و روی شعله‌ٔ زیاد گذاشتم.   مرغ ها را ریختم و شروع به هم زدن کردم.…

رمان آشپز باشی پارت 9

3 دیدگاه
    – نه شازده! واستا ببینم حرف حسابت چیه؟ قبل طلاق ما دوست پسرش بودی نه؟ چه‌قدر می‌ارزید خراب کردن یه زندگی؟   فکر می‌کرد همه به کثیفی خودش…

رمان آشپز باشی پارت 8

5 دیدگاه
    خودم را عقب کشیدم و با اخم نگاهش کردم.   – این فقط یه اتفاقه آقای بردبار!   – بردبار؟ من بردبار نیستم!   اخم‌هایش دوباره در هم…

رمان آشپز باشی پارت 7

1 دیدگاه
    همان‌طور که به حرف‌هایش گوش می‌دادم به آشپزخانه رفتم و از آب‌سرد‌کن آبی‌رنگ لیوانی آب برایش آوردم.   – ببخشید دخترم تو هم زا‌به‌راه شدی…   لیوان را…

رمان آشپز باشی پارت 6

بدون دیدگاه
    روز بعد با کلی تلاش و التماس مامان را راضی کردم که به خانه‌ٔ خودم بیایم.   اما اول باید ماشینم را از کوچه‌پشتی هتل‌آپارتمان برمی‌داشتم.    …

رمان آشپز باشی پارت 5

3 دیدگاه
    اگر حنانه خانه بود قطعاً دروغم پیش حاج‌خانم لو می‌رفت…   شعور درست و حسابی که نداشت!   – مامان جان سر چه حسابی غریبه تعارف می‌کنی تو…

رمان آشپز باشی پارت 4

1 دیدگاه
        خانه هم می‌رفتم کلیدی نداشتم…   لحظه‌ای نفسم بالا نیامد، نفس‌زنان ایستادم و آرام پشت سرم را نگاه کردم…   ندیدمش… قلبم هنوز هم تند می‌زد……

رمان آشپز باشی پارت 3

1 دیدگاه
      – یعنی چی؟ وایسا ببینم! خیلی بهت رو دادم!   قفل مرکزی را زد و لب‌هایش را به طرز مسخره‌ای جمع کرد.   حال و هوایش را…