رمان تاوان دل پارت 85

بدون دیدگاه
      مامان زهره نگاه چپ چپی بهم کرد و گفت : چرا این کارا رو انجام می دی!؟ با این پسره بدبخت درست رفتار کن.. این همه دوستت…

رمان تاوان دل پارت 84

      بابا با یادآوری گذشته اخم پرنگ کرد و خودشو جلو کشیده.. _اسم اون عوضی رو نیار کاری نداره که دیپلم گرفتن فقط باید دوباره سال چهارم ر…

رمان تاوان دل پارت 83

1 دیدگاه
      بابا با یادآوری گذشته اخم پرنگ کرد و خودشو جلو کشیده.. _اسم اون عوضی رو نیار کاری نداره که دیپلم گرفتن فقط باید دوباره سال چهارم ر…

رمان تاوان دل پارت 82

        جمشید بی حوصله چشم هاش روتوی حلقه چرخوند و از جاش بلند شد و بعد اروم شروع کرد به حرکت کردن.. حوصله نداشت می خواست ذهنی…

رمان تاوان دل پارت 81

بدون دیدگاه
      جمشید نگاه عمیقی به سارا کرد انگشتش رو نوازش بار روی پوست صورت سارا کشید.. سارا کمی خودش رو جمع کرد خودم رو کشیدم جلو با اخم…

رمان تاوان دل پارت 80

1 دیدگاه
      _برای چی دخترم اینو می گی تو که کاری نکردی اروم خندیدم : بگو می بخشی یانه.. خودش رو کشید جلو و پیشونیم رو بوسید :اره گل…

رمان تاوان دل پارت 79

2 دیدگاه
  بالا سر قبر الینا وایسادم دومین نفری که برام عزیز بود توی این قبرستون خاک شده بود باورم نمیشد اشک از چشم هام شروع کرد به اومدن… کنار خاک…

رمان تاوان دل پارت 78

4 دیدگاه
  _چون نمی تونن درست نفس بکشن بابا دپرس شد _خوشحال شدم نوه دار شدم ها زدم روی شونه اش و گفتم : نوه دار شدی بابا فقط باید صبر…

رمان تاوان دل پارت 77

بدون دیدگاه
  چشم هام رو گذاشتم روی هم دیگه و باشه ای گفتم مامان لبخندی زد دستی به پشت کمرم گذاشت و منو به جلو روند.. _برو پسرم عروست رو حجله…

رمان تاوان دل پارت 76

5 دیدگاه
  نگاه اونگ سمتم کشیده شد اول تعجب کرد بعد چهار روز دست از اون قهر کردن برداشتم تک ابرویی بالا انداخت و گفت: اشتی کردی ؟؟ مامان ستاره تعجب…

رمان تاوان دل پارت 75

بدون دیدگاه
  خندید با ناباوری بهم نگاه کرد _ گفتم آره دوست دارم و باهات ازدواج می کنم.. منم دنبال همین بودم که بهت بگم دوست دارم.. ولی خجالت نمی گذشت…

رمان تاوان دل پارت 74

6 دیدگاه
  داشتم با چهار تا عکس حرف می زدم!؟ حتما دیوونه شده بودم!؟ لبام روبه حالت خنده کش دادم.. _دیوونه شدم نبود شما منو دیوونه کرده حالا هم واقعا دارم…

رمان تاوان دل پارت 73

  ستاره خانم منو که دید چنگی به گونه‌اش زد و گفت : خدا مرگم بده دختر چرا اینجوری شدی رنگ رو نداری چی شده!؟ لبخند زوری زدم حتی بی…

رمان تاوان دل پارت 72

4 دیدگاه
  _نگران خودش هستم داره خودش رو نابود می کنه عمه داره خودش رو نابود می کنه وقتی یکی دوسش نداره چرا اون خودش رو دوست داشته باشه!؟ چراااا!؟ اون…

رمان تاوان دل پارت 71

  راست می گفت من می ترسیدم من دوسش داشتم ولی از این حس هم می ترسیدم.. نباید دیگه بهش امون می دادم یبار بهم زد حال زده بود دیگه…