رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 122

40 دیدگاه
  هنوز گیج بود که با سوزش دستش از فکر بیرون آمد و چشم باز کرد. قسمتی از دستش شکافته و خون ازش پایین میچکید! با تعجب به اطرافش نگاه…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 121

79 دیدگاه
  چهره ارسلان تغییری نکرد و حتی برنگشت نگاهش کند. _پررو نشو یاسمین. برو… یاسمین خندید و مقابلش ایستاد و به پنجره تکیه کرد. چشم های ارسلان ماند به نگاه…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 120

19 دیدگاه
  تقریبا یک ساعت طول کشید تا دوش بگیرد و از شر آن لباس سنگین و ارایش خلاص شود. لباس خواب عروسکی اش را پوشید و کرم مرطوب کننده اش…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 119

12 دیدگاه
  یاسمین شوکه به پیراهن او چنگ انداخت و نفس هایش آمیخت به نفس های او که هر لحظه گرم تر میشد! ارسلان کمرش را محکم چنگ زد و چسباندش…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 118

27 دیدگاه
  ارسلان در را باز کرد و یاسمین زودتر از او بیرون رفت. محافظ ها با دیدنشان سریع صاف ایستادند که ارسلان زوتر گفت: شما برید پایین. همه چشمی گفتند…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 117

38 دیدگاه
  ارسلان نفس عمیقی کشید. تتمه ی خشم و حرص هنوز در جانش خوش رقصی میکرد. دیدن شیدا در هر شرایطی برایش عذاب بود! دخترک را رها نکرد و دست…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 116

7 دیدگاه
  _داداش… شاهرخ عصبی فریاد زد: _کی بهت گفت بیای اینجا کثافت؟ از جونت سیر شدی؟ شیدا به گریه افتاد. ارسلان قصد کرده بود جانش را بگیرد و از جایش…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 115

8 دیدگاه
  شیدا موهای کوتاهش را با دست لمس کرد و دندان های کامپوزیت کرده و زیادی سفیدش توی چشم یاسمین زد. _ارسلان مرد سرسختیه. فکر نکنم هنوز به مرحله ی…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 114

2 دیدگاه
  یاسمین دست هایش را در هم گره کرد: منتظرم باشم ببینم این ابمیوه میکشتت یا نه. چقدر قشنگ! متین جلوی خنده اش را گرفت و یاسمین با چشم دنبال…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 113

3 دیدگاه
  _زودتر بهم خبر دادن لب به چیزی نزدم. دهان دخترک باز مانده بود… فضا آنقدر شلوغ بود که صدایش را فقط ارسلان میشنید. _وای باورم نمیشه. کی میخواست اینکارو…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 112

7 دیدگاه
  یاسمین دامن پیراهنش را با یک دست جمع کرد و با دست دیگر خواست تقه ای به در اتاق ارسلان بکوبد که شنیدن صدای او متوقفش کرد. دست در…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 111

5 دیدگاه
  _بیا بابا شوخی کردم. خودت و نخور… _بخدا خیلی بی ادبی! یاسمین دلبرانه پلک زد و آسو به خنده افتاد. _بیا بشین بذار من لباس بپوشم… _خب من میرم…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 110

5 دیدگاه
  ارسلان کلافه نفسش را بیرون فرستاد. از هر راهی وارد میشد به بن بست میخورد و تلاش بیشتر از این تبر زدن به تنه ی غرورش بود. _من هیچ…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 109

6 دیدگاه
  _من اگه بخوامم با این اخلاق قشنگ و زبون درازت هیچ وقت نمیتونم عاشقت بشم. خیالت تخت! یاسمین زبان بست و چنان لب هایش را روی هم فشرد که…
رمان گریز از تو

رمان گریز از تو پارت 108

6 دیدگاه
  ارسلان کاغذ را روی میز انداخت و با سر بهش اشاره کرد: بنویس. متین با تعجب نگاهش میکرد: چی رو آقا؟ من که… _لیست خوراکی های که همیشه واسه…