رمان گلاویژ پارت 90

28 دیدگاه
  به طرف رضا برگشتم.. لبخندی بی جون کنج لبم نشست.. _سلام آقا رضا.. ببخشید مزاحم شدم.. _سلام گلاویژ جان.. خواهش میکنم! خوش اومدی.. باکمک رضا توضیحات لازم و قرارهایی…

رمان گلاویژ پارت 89

12 دیدگاه
  لب هامو کج وکوله کردم و با دو دلی گفتم: _اما دلیل نمیشه که من قبول کنم و برم اونجا… بارفتنم چیزی جز عذاب کشیدن خودم عوض نمیشه! باحرص…

رمان گلاویژ پارت 88

69 دیدگاه
  خلاصه اون شب مثل همیشه تانزدیکی های صبح حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که حرف های من وبهارهیچوقت تمومی نداره.. درکنار تصمیم هایی که گرفته بودیم من…

رمان گلاویژ پارت 87

35 دیدگاه
  برگشتیم خونه و بهار به زور منو فرستاد حموم و توی اون فاصله لباس هامو ازچمدون درآورده و توی کمدم چیده بود… مادرانه موهامو سشوار کشید و قرص آرام…

رمان گلاویژ پارت 86

89 دیدگاه
  _کور کردی خودتو.. اگه من یه ذره برات ارزش دارم گریه نکن… به فکر دل منم باش.. _ازخوشحالیه.. ازاینکه یه خواهر دارم که مثل کوه پشتمه… گونه ام رو…

رمان گلاویژ پارت 85

33 دیدگاه
  بعدشم حتی مثل سگ جلو خونه ام زوزه بکشه و التماس کنه و احساس ندامت وپشیمونی کنه نمیذارم حتی سایه ات رو ببینه! خودتم بکشی عماد تموم شده پس…

رمان گلاویژ پارت 84

77 دیدگاه
  مردی که انگار راننده تاکسی داخل ترمینال بود و پشت یکی از بوته ها خوابیده بود و من خنگ متوجهش نشده بودم از جاش بلند شد و من هم…

رمان گلاویژ پارت 83

65 دیدگاه
  تاکسی دربست گرفتم و تا خونه گریه کردم! میدونستم بهار سرکاره و باید تا قبل از اومدنش وسایلم رو جمع میکردم و از اونجا میرفتم! به خونه که رسیدم…

رمان گلاویژ پارت 82

32 دیدگاه
  رفتم بغلش کردم وگفتم: _منم… اصلا من ازدواج نمیکنم توهم به رضا بگو گلاویژ سرجهازیمه باید باخودمون زندگی کنه، اگرم قبول نکرد ازش جداشو! خندید.. _همین دیونه بازی ها…

رمان گلاویژ پارت 81

7 دیدگاه
  هرچقدر اصرار کردم عزیز نمیذاشت کارکنم و بخاطر شستن ظرف های صبحونه فکرمیکرد خسته شدم.. خبرنداشت که بخاطر شغل سخت بهار از سرکار برمیگردم هم باید آشپزی کنم! عماد…

رمان گلاویژ پارت 80

32 دیدگاه
  دست هامو باحوله ی کنار سینک خشک کردم و خجالت زده از نگاه های سنگین عزیز، سرم روپایین انداخته بودم و دلم میخواست تا اومدن عماد خودمو به کاری…

رمان گلاویژ پارت 79

15 دیدگاه
  باحرف عماد من شک زده شدم اما پروانه خندید و انگار با این شوخی های عماد از قبل آشنایی داشت! _پاشو ببینم مردگنده خودشو واسه مامانش لوس کرده…! فرداهم…

رمان گلاویژ پارت 78

30 دیدگاه
  عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد و تلفنش رو جواب داد: _بله؟ …. _سلام بهارخانوم، نه خواهش میکنم، بیدار بودیم! …………. _چطور؟ اتفاقی افتاده؟ رضا حالش خوبه؟ با این حرف عماد…

رمان گلاویژ پارت 77

67 دیدگاه
  بی اراده ترس توی وجودم نشست و قلبم به سرعت نور شروع به تند تپیدن کرد! عماد باید کلید داشته باشه و این زنگ و توی این ساعت از…

رمان گلاویژ پارت 76

114 دیدگاه
  بعدازاینکه حسابی هم خندید و همه وجودش سراسر لذت شد.. همونطور که یک دستش به فرمون بود دست ازادشو به طرفم آورد و کشیدم توی بلغش و روی موهامو…
فهرست