رمان یاکان پارت 63

بدون دیدگاه
      کنارش روی تخت دراز کشیدم و به نیم‌رخش خیره شدم. چشم‌هاش رو بسته بود و قفسه‌ی سینه‌ش به‌آرومی بالا و پایین می‌شد.   می‌دونستم خوشش نمی‌آد کسی…

رمان یاکان پارت 62

4 دیدگاه
      بازوم رو گرفت تا به چشم‌هاش نگاه کنم. – یعنی می‌خوای بگی شبنم قراره بشه جاسوس ما توی اون عمارت؟ – خودت چی فکر می‌کنی؟   گیج‌شده…

رمان یاکان پارت 61

1 دیدگاه
      سریع ازجا پرید و کف دستش رو به پیشونیم چسبوند. – وای تب نکنی دوباره، علی…   اجازه ندادم ازم فاصله بگیره، محکم بین بازوهام حبسش کردم.…

رمان یاکان پارت 60

3 دیدگاه
      جفتمون با تعجب به‌طرفش برگشتیم. امیرعلی با اخم نگاهش کرد. – که چی بشه؟   نوید ازجا بلند شد. – از من با چک و لگد حرف…

رمان یاکان پارت 59

بدون دیدگاه
      چند لحظه با دندون‌های به‌هم‌فشرده نگاهش کردم. – خب حرف بزن.   کمی صبر کرد تا آروم‌تر بشم، هنوز نفس‌نفس می‌زدم، بالاخره بااحتياط دست‌وپام رو ول کرد.…

رمان یاکان پارت 58

1 دیدگاه
    دندون‌هام رو به‌هم فشار دادم که به‌سمتم خم شد. – مگه نمی‌خوای همه‌چیز رو راجع‌به قاتل بابات بدونی؟ مگه کلی سؤال توی اون سر کوچیکت حبس نشده؟ مگه…

رمان یاکان پارت 57

5 دیدگاه
      امیرعلی ابرویی بالا انداخت. – حالا شد بنده‌خدا؟ چشم و ابرویی واسه‌ش اومدم که سوتی نده من قبلاً چه‌قدر ازش بیزار بودم.   شبنم آروم گفت: همیشه…

رمان یاکان پارت 56

بدون دیدگاه
  دستش رو روی دستی که صورتش رو لمس می‌کرد گذاشت و با لذت عجیبی چشم‌هاش رو بست. – هیچ‌کدوم… من وطن شوکام! هرجا که بری همیشه به من برمی‌گردی!…

رمان یاکان پارت 55

بدون دیدگاه
  یاسمن با دیدنم توی آشپزخونه لبخندی زد. – پس کی قراره این آقا داماد رو نشون بدید؟ بابا دلمون آب شد. ببینم داداشی، رفیقی، چیزی نداره؟ سرفه‌ای کردم. مسلماً…

رمان یاکان پارت 54

1 دیدگاه
  کمی مکث کرد. – کجا می‌ریم؟ نگاهی به صورت مضطربش انداختم. – خونه‌مون! توی نگاهش پر از شک و ترس بود، ولی به‌روی خودش نمی‌آورد. حق هم داشت، قرار…

رمان یاکان پارت 53

2 دیدگاه
  با نگرانی نگاهش کردم. – گریه نکن حالت بد می‌شه، آروم باش! لب‌هاش لرزید. – گفتن می‌کشنت… مثل بابا. فکم منقبض شد و با اعصابی داغون و به‌هم‌ریخته بهش…

رمان یاکان پارت 52

1 دیدگاه
  مسلماً هیچ آمادگی‌ای برای شروع این رابطه نداشتم و نمی‌دونستم ممکنه چه بلایی سر خودم و اون بیارم. – آره عمو، همه‌چیز خوبه. ان‌قدر نگران نباش. – به‌زودی می‌آم…

رمان یاکان پارت 51

1 دیدگاه
  ماشین رو جلوی یه طلافروشی بزرگ پارک کرد و پیاده شد. هیج عقیده‌ای نداشتم که قراره برای سر عقد چی بخریم. وارد طلافروشی که شدیم مرد فروشنده ازجا بلند…

رمان یاکان پارت 50

بدون دیدگاه
  راشد همون‌طورکه چاییش رو سر می‌کشید گفت: اون موقع هم که تعقیبش می‌کردم همچین به نظرم اومد رفتارش عادی نیستا. چپ‌چپ نگاهش کردم. – هیچ‌کدوم از این حرف‌ها رو…

رمان یاکان پارت 49

5 دیدگاه
  چشم‌هاش رو گرد کرد. – به من دستور نده، یاکان! از طرز حرف زدنش گره اخم‌هام محکم‌تر شد. پیاده شدم و در ماشین رو واسه‌ش باز کردم. امیرعلی که…