IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت آخر 4.1 (11)

23 دیدگاه
      -نیازی نیست بابت چیزی که نمیخواستی اتفاق بیفته احساس تاسف داشته باشی… رو لبه تخت نشستم و گفتم: -ولی هستم….متاسفم که همش مایه ی دردسرتم. باید بپذیری قصه ی من یه قصه ی ساده نیست. باید برگردم تا نیفته سر لج…تا نره و با مامور نیاد. تا…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 147 4.5 (4)

2 دیدگاه
  دختری که نگرانش بود و دقیقا نفهمیدم چرا براش اونقور جلز و ولز میکرد اما کامل مشخص بود بخاطرش ار خودش بی نهایت عصبانیه! بی نهایت عصبانی و دلگیره! خیره به اون دختری که دو سه ساعت هر کاری میکردن تبش پایین نمیومد گفتم: -میدونی چیه یلدا…دیروز تازه فهمیدم…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 146 3.4 (5)

2 دیدگاه
  -سلام آقا…بردن…دیر اومدی…نیم ساعت پیش بردنشون! جسته گریخته حرف میزد و نامفهوم. همونطور که موتور رو نگه داشته بودم پرسید: -بردن !؟ کی رو بردن !؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی صفدر! کلهش رو از سر برداشت و جواب داد: -مامورا آقا…مامورا سلدا خانم و دوستاشو سوار یه…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 145 5 (1)

6 دیدگاه
    شغلت چیه که تورج با بنز میارت و با بنز میرسونت !؟ هان ؟ در برابرش حرف و سلحی نداشتم جز سکوت! راستش هرگز فکرش رو نمیکردم اون واسه فهمیدن حقیقتی که بارها ازش خواهش کرده بودم دنبالشو نگیره اینقدر سماجت به خرج بده! آب دهنمو قورت دادم…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 144 3.3 (4)

9 دیدگاه
  فقط بهم خیره موند. فکر کنم خودش هم جا خورد که چرا از یه طرف دست رد به سینه اش میزنم و از طرف دیگه دعوتش میکنم تا امشب رو توی یه اتاق و پیش هم بخوابیم. اما… من از خواسته ی خودم پشیمون نبودم. اینو ازش خواستم چون…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 143 2 (1)

8 دیدگاه
      رنگ و بعد هم دستهاش رو سمت دکمه های لباس تنم دراز کرد. خشکم زد و قلبم به تپش افتاد….   خشکم زد و قلبم به تپش افتاد. هیچ کاری نتونستم بکنم جز اینکه تماشاش بکنم. تک به تک دکمه های لباس منی که بدجور سرخ و…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 142 3 (1)

1 دیدگاه
    جوابم رو که شنید یکم سرعت موتور رو کم کرد اونقدر که حالا دیگه نیازی نبود واسه اینکه صداش به صدام برسه بلند بلند حرف بزنه. چند لحظه بعد حتی موتور رو هم نگه داشت و بعد دوتا پاهاش رو گذاشت رو زمین و سرش رو یه کوچولو…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 141 2 (1)

1 دیدگاه
      خیره به چشمهاش جواب دادم: -چی رو؟ لبخند محوی زد و گفت: -اینکه سه هیچ از همه جلوتری و… مکث کرد.صورتم رو با دقت از نظر گذروند ودرحالی که به شدت خودش رو کنترل کرده بود سی×نه هام رو دید نزنه ادامه داد:       -و…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 140 3.3 (4)

2 دیدگاه
      سوالش سوال خوبی نبود. بودن من اینجا فقط یه دلیل داشت. اجبار! من اینجا بودن چون پای جبر در میون بود نه خواست خودم. نه متل و اموال برادر اون. نفس عمیقی کشیدم و درحالی که دستم همچنان روی دستش بود جواب دادم: -نه! بازم یه پوزخند…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 139 0 (0)

4 دیدگاه
    درگیر من شده بود! میتونستم این درگیری رو به همه و حتی خودش اثبات کنم! یلدا سقلمه ای به پهلوم زد وبا بالا و پایین کردن ابروهاش گفت: -ای شیطون! شماره رد و بدل کردی باهاش آره !؟ از گوشه چشم نگاهی به صورتش که تلفیقی بود از…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 138 5 (2)

3 دیدگاه
    به محض شنیدن صدای نویان دیگه حرفهاش رو ادامه نداد. فورا لیوان توی دستش رو گذاشت کنار و با بلند شدن از روی مبل، چرخید سمت نویان و با زدن یه لبخند معنی دار گفت: -چه خوب که اومدی! کم کم داشت حوصله ام سر می رفت… نویان…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 137 5 (1)

2 دیدگاه
      مکث کرد.دستهاشو از دور بدنم رها کرد و با گرفتن انگشتهام درحالی که منو به سمت تخت میبرد گفت: -اما تو مثل هیچکدوم نبودی… درحالی که منو به سمت تخت میبرد گفت: -اما تو مثل هیچکدوم نبودی… پوزخندی زدم.این حرفها مزخرف و قصه بودن.      …
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 136 0 (0)

بدون دیدگاه
    «پارت قبل اشتباه بارگذاری شده بود این ادامه پارت ۱۳۵هست» ایستاد و دیگه پله هارو بالا نرفت. چشمهام از پشت سر روی قد و بالاش به گردش در اومد. من هیچوقت نمیتونستم حتی نویان چه مدلیه یا تو سرش چی میگذره خوبه، بده ، یدجنسه یا بدذات واقعا…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 135 0 (0)

6 دیدگاه
      به زور چند تیکه از اون استیک خوردم.شاید برای اینکه دیگه بهانه ای برای به اجبار نگه داشتن من در کنار خودش نداشته باشه. دلم میخواست زودتر پناه ببرم به خواب. عین بچه ای که دنبالش هستن و فکر میکنه اگه بره زیرپتو همه چیز امن و…
IMG 20220516 111447 726

رمان ناسپاس پارت 134 0 (0)

3 دیدگاه
        وقتی فهمید میخوام کنارش بشینم نیم خیز شد و پاهاش رو جمع کرد و آورد پایین. به صورتش خیره شدم و گفتم:     -من متاسفم…     پرسشی نگاهم کرد و با زدن یه لبخند پرسید:     -متاسفی؟تو چرا متاسفی؟     نفس عمیقی…