رمان گلادیاتور پارت 411
گندم پلک گشود و نگاهش را سمت فرهاد چرخاند …….. هیچ وقت این پیر کفتار صفت را نشناخته...

گندم پلک گشود و نگاهش را سمت فرهاد چرخاند …….. هیچ وقت این پیر کفتار صفت را نشناخته...

بابک نیشخندی به چشمان گشاد مانده و رنگ و روی پریده و لبان به رنگ گچ درآمده او...

نیم ساعتی گذشته بود که تلفن عمارت به صدا در آمد و بابک گوشی را برداشت و نگاهش...

ـ به جلال هم زنگ بزن بگو هر چی دستشه بذاره زمین و سریعاً خودش و به عمارت...

جلال باید ضربه اش را می کوبید …………. باید هر چه زودتر یزدان را به عمارت فرهاد می...

نفس های خرناس مانند یزدان تنها نوای پس زمینه ای بود که در اطاق شنیده میشد : ...

یزدان نفهمید لپتابِ بر روی پاهایش را چطوری برداشت و کجا قرارش داد ……….. تنها از جایش پرید...

بیشتر از ده دقیقه بود که فیلم دروبین را روی دور تند رو به عقب گذاشته بود و...

نسرین با دیدن واکنش ضربتی یزدان ، به سرعت عقب نشینی کرد و تنها به زدن لبخندی لرزان...

نفس در سینه گندم حبس شد و قلبش فرو ریخت ……… فکر می کرد با رفتنش از اطاق...

نگاهش را به سمت پای او و شلوار و لباس زیر سفید مچاله شده به دور مچش کشید...

مستقیماً با قدم هایی که بی اختیار کوتاه شده بود ، به سمت اطاقش قدم برداشت و نزدیکی...

ابروان فرهاد با تمسخر بالا رفت . – شایدم نه بار ؟؟؟ …….. عروس هزار داماد...

فرهاد دستی به دور لبش کشید …….. دیگر تمایلی به شنیدن ادامه ماجرا نداشت...

آنقدر به سرعت درون اطاق هول داده شد و در را به رویش با صدا...