رمان خلسه پارت ۵۰ (پارت آخر)

123 دیدگاه
دوستان و مخاطبین عزیزم این پارت آخر هست و چند مورد بود که میخواستم بهتون بگم اول اینکه اون خواننده‌های با دقت و تیزم که فهمیدین پارت شب زفاف، مثل…

رمان خلسه پارت ۴۹

158 دیدگاه
  رمان خلسه: ۱۴۸پارت بعد از سرو شام موزیک لایتی پخش میشد و مهمانها مشغول صحبت بودند که معراج آرام گفت _یه بهونه‌ای پیدا کن بریم اتاقت با شیطنت گفتم…

رمان خلسه پارت 48

24 دیدگاه
  ۱۴۶پارت مارال روزی که به عقد معراج درآمدم بی‌ شک بهترین روز عمرم بود. پدرم برخلاف من که تصمیم داشتم در محضر عقد کنیم، خواست که مراسم در خانه…

رمان خلسه پارت 47

27 دیدگاه
  ۱۴۴پارت افرا و لیلی با شنیدن خبر خواستگاری به خانه‌ی مارال حمله کرده بودند و در اتاقش مشغول انتخاب لباس و کفش برای او بودند. از کارها و هیجانشان…

رمان خلسه پارت 46

42 دیدگاه
  ۱۴۱پارت دست در دست هم به سوی خانه رفتند و قبل از ورود به ساختمان دست هم را رها کردند و کامیار گفت _آقا این یارو خان میخواد مارو…

رمان خلسه پارت ۴۵

48 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۳۶پارت سرما و برودت هوا در دشت مغان به پرویزخان اجازه نداد آنطور که دلش میخواست بیرون برود و در فضای باز نفس بکشد. با پتوی نازکی که…

رمان خلسه پارت ۴۴

42 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۳۲پارت کنار پنجره ایستاده بود و کلاغ هایی را که در آسمان چرخ میزدند و قارقار میکردند نگاه میکرد. حال پدرش بعد از اولین شیمی درمانی کمی بهتر…

رمان خلسه پارت ۴۳

91 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۲۸پارت مارال آنروز معراج چند ساعت دیگر با مادرش در بیمارستان ماندند ولی من خداحافظی کردم و به خانه رفتم. ماندنم در بیمارستان جایز نبود و نمیخواستم چشم…

رمان خلسه پارت ۴۲

58 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۲۴پارت میکروفون را به خواننده بازگرداند و نگاه من میان کف زدنها و خوشحالی مهمانها به یک جفت چشم عسلی مغموم و غمگین که به من دوخته شده…

رمان خلسه پارت ۴۱

49 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۱۹پارت معراج زمان درازی بود که حال و هوای این روزها را تجربه نکرده بودم. شاید فقط آن زمانها که شب با فکر چشمهای درشت و سیاه مارال…

رمان خلسه پارت ۴۰

44 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۱۶پارت _هیفده سالم بود که عاشق تو شدم… ولی اونوقتا نمیشد که مال من باشی، گفتم دخترِخان سهم پسر فقیر نیست… ولی الان میفهمم که تو از اولش…

رمان خلسه پارت ۳۹

103 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۱۰پارت سه ساعت از بردن معراج به اورژانس گذشته بود و مارال و لیلی و کامیار در راهروی شلوغ بیمارستان منتظر ایستاده بودند که پرستاری آمد و گفت…

رمان خلسه پارت ۳۸

93 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۰۶پارت افرادی که دورش جمع شده بودند سعی میکردند آرامش کنند ولی مارال با گریه و زاری التماس میکرد که کمک کنند و معراج را بیرون بیاورند. همان…

رمان خلسه پارت ۳۷

50 دیدگاه
رمان خلسه: تابستان و مهر و آبان گذشته بود و آخرین ماه فصل خزان با سوز و سرمایش فرا رسیده بود. تلاشهای پرویزخان برای برقراری ارتباط نزدیک با معراج نتیجه…

رمان خلسه پارت ۳۶

39 دیدگاه
رمان خلسه: ۱۰۱پارت جمعه بود و کامیار اکیپ را به باغ دعوت کرده بود. افرا و آهیر، معراج و مبینا و شوهرش، مارال، فرید و بابک دوستان آهیر که در…