۰۸ ۲۱ ۱۵.۳۶.۱۳

رمان در پناه آهیر پارت ۳۲ (آخر) 3.4 (9)

109 دیدگاه
با رفتن آهیر، و حرفی که در آخرین لحظه گفته بود، وسط سالن فرودگاه مثل یه تل درد ایستاده بودم و هر لحظه ممکن بود آوار بشم و فرو بریزم.. سامان بازومو گرفت و تکونی داد.. _افرا.. چرا خشکت زده؟ با تکونهای سامان به خودم اومدم و با ناباوری گفتم…
رمان عشق صوری

رمان در پناه آهیر پارت ۳۱ 4.2 (6)

43 دیدگاه
آهیر چمدونهای منو تو صندوق عقب ماشین میزاشت و پدرش هم بهمون سفارش میکرد که مواظب خودمون باشیم و حسابی خوش بگذرونیم.. وقتی آهیر حواسش به ما نبود و مشغول جابجا کردن وسایل بود، آقای امانی یه دسته دلار به من داد و گفت که آهیر ازش نگرفته و گفته…
۰۷ ۱۷ ۲۲.۴۵.۱۰

رمان در پناه آهیر پارت ۳۰ 3.8 (4)

67 دیدگاه
از حموم خارج شدم و لباس پوشیدم و خواستم سری به افرا بزنم.. هنوزم تو حال و هوای خواستنش بودم و صحنه ی چند دقیقه ی پیشش تو حموم از جلوی چشمم کنار نمیرفت.. پوفی کشیدم و سعی کردم فراموش کنم که چطور دیدمش.. تقه ای به در اتاقش زدم…
۰۶ ۱۷ ۱۴.۰۱.۱۴

رمان در پناه آهیر پارت ۲۹ 2 (3)

38 دیدگاه
غمی که بنظرم بخاطر جدایی از یه رفیق بود.. به من بعنوان یه رفیق و همخونه عادت کرده بود و شاید بخاطر رفتنم ناراحت میشد.. ولی اون ناراحتی جزئی، براحتی با وجود ترانه از بین میرفت و بعد از چند روز شاید منو به کل فراموش میکرد.. استارت ماشین رو…
۰۸ ۲۹ ۱۶.۲۸.۱۹

رمان در پناه آهیر پارت ۲۸ 5 (2)

36 دیدگاه
روزها گذشت و آهیر دیگه اون آهیر قبل نشد!.. نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود که رفتارش عوض شده بود.. با من سرد و دور نبود، ولی مثل سابق هم نبود.. لبخندهای قشنگش تلخ شده بود و نگاهش فرق کرده بود.. اکثرا نگاهش رو ازم میدزدید و گاهی که چشمم به…
۰۸ ۲۹ ۱۶.۲۹.۰۳

رمان در پناه آهیر پارت ۲۷ 5 (2)

20 دیدگاه
عسل بعد از بیمارستان، اساسی گیر داده بود که ابروهات بازم پر شده و باید بریم آرایشگاه.. هر چی میگفتم نمیخواد، ول کن نبود و میگفت باید بیای.. خودمم ته دلم راضی بودم و میخواستم بازم خوشگل و دختر باشم و قبول کردم که بریم.. روزی که وقت آرایشگاه داشتم…
۰۸ ۰۶ ۱۳.۴۸.۴۴

رمان در پناه آهیر پارت ۲۶ 4 (3)

17 دیدگاه
_نخیر توهم نزدم.. خوب یادمه.. من صداتو شنیدم لبخند شیطونی زد و گفت _نکنه بخاطر اون حرف به زندگی برگشتی؟ _نخیررر.. برگشتم که بهت بگم من دلبرت نیستم، فقط رفیقتم آهیر چپ چپ نگام کرد و من از ته دل خندیدم و همه جای تنم درد گرفت.. آخی گفتم که…
۰۸ ۰۳ ۱۷.۰۴.۳۴

رمان در پناه آهیر پارت ۲۵ 3.3 (3)

40 دیدگاه
وقتی رسیدیم به محله ی سالار، اهل محل و ریش سفیدها که دوستان قدیم سالار بودن، جمع شده بودن و جلوی پاش دو تا قربونی کردن و چند نفرشون با دیدن من باهام سلام و علیک کردن و یه عالمه دعام کردن که باعث آزادی سالار شدم.. مردی که اونروز…
۰۶ ۱۵ ۱۵.۴۷.۳۴

رمان در پناه آهیر پارت ۲۴ 3.8 (4)

77 دیدگاه
ماشین خوشگل آهیر رو بنا به سلیقه ی پروانه، گل صورتی زده بودیم و انقدر قشنگ شده بود که چشمهای پروانه جلوی آرایشگاه با دیدنش چراغونی شد.. اینکه بتونی آرزوی کسی رو برآورده کنی چقدر خوب بود.. با دیدن خوشحالی پروانه یاد سالار افتادم و ته دلم دعا کردم که…
۰۷ ۳۰ ۱۷.۴۷.۰۷

رمان در پناه آهیر پارت ۲۳ (طووولانی) 5 (3)

46 دیدگاه
کاری کردم باهاش که بعد از این نمیتونه حتی یه کار خلاف بکنه رفت توی اتاقش و منم دنبالش رفتم و تو چهارچوب در اتاقش وایسادم و نگاهش کردم.. کلاه و دستکش هاشو درآورد و انداخت روی زمین و گفت _انقدر مدرک جرم از کارها و قراردادهای خلافش تو گاوصندوقش…
۰۹ ۲۴ ۰۱.۳۸.۳۰

رمان در پناه آهیر پارت ۲۲ 4 (2)

99 دیدگاه
موتور سیاه خفنی شبیه موتور قبلیش پسندیده بود که منم گفتم عالیه و خریدش.. یه کلاه کاسکت قرمز قشنگ هم برای من خرید و گفت کلاه خودتو داشته باش، مشکیه هم مال من.. بدون ماشین رفته بودیم تا اگه موتور رو پسندیدیم و خریدیم، با همونم برگردیم.. موقع برگشتن مسیر…
۰۷ ۲۴ ۱۰.۱۱.۱۷

رمان در پناه آهیر پارت ۲۱ 2 (1)

60 دیدگاه
اومد نشست روی مبل مقابلم و گفت _آخرین بار ۲۰ سالم بود که رقصیدم.. قبل از زندان و زندگی جدیدم.. تو یه پارتی با دختری که نمیدونم کی بود.. تو باعث شدی بعد از ده سال دلم بخواد بازم برقصم از نگاه مستقیم و خیره ش، و حرفی که زد…
۰۷ ۲۱ ۲۲.۳۶.۱۱

رمان در پناه آهیر پارت ۲۰ (پارت عیدی) 4 (5)

59 دیدگاه
از هول شدنش خنده م گرفت و رسیدم بهش و مقابلش وایسادم.. ماتش برده بود و هنگ بود.. عسل با اونایی که پیش آهیر نشسته بودن دست داد و احوالپرسی کرد و منم دستمو دراز کردم سمت آهیر و گفتم _سلام چشماش درست مثل ایموجیِ متعجب، گرد شده بود.. به…
۰۷ ۱۳ ۱۶.۳۸.۲۲

رمان در پناه آهیر پارت ۱۹ 3.8 (4)

28 دیدگاه
از روی مبل بیحوصله بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و گفتم _خوبم.. کشیدم بیرون _باید ثابت کنی _چه جوری؟.. میگم خوبم خب _پایه ای یه کار خفن کثیف بکنیم؟ _یعنی چی؟ _یه کار مسخره که یه کم بخندیم _آره پایه م.. چی مثلا؟ تکیه داد به کابینت و گفت…
۰۷ ۱۷ ۲۲.۴۵.۱۰

رمان در پناه آهیر پارت ۱۸ 2.7 (3)

78 دیدگاه
آهیر اذیت کردن افرا و سر به سر گذاشتنش، برام لذتبخش بود و از هر فرصتی استفاده میکردم تا عصبانیش کنم و مثل یه ماده ببر دندونهاشو بهم نشون بده.. مدتی بود که مثل قبل با گفتن دختر و خانم و صفات مونث عصبانی نمیشد و از کوره درنمیرفت.. مدتی…