IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت آخر 4 (8)

46 دیدگاه
  مجبور می شد به بوسه ای بر پیشانی اکتفا کند و جلوتر نرود ………. خورشید خوب می دانست امیرعلی اهل باز کردن روابط خصوصی اشان در مقابل دیدگاه حتی مادرش هم نیست . با هم وارد اطاق خواب شدند و امیرعلی در را بست و کادو ها را همه…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 135 3 (4)

13 دیدگاه
  امیرعلی از همان لبخندهای یک طرفه اش زد و با نوک انگشتش ضربه ای به نوک بینی خورشید : – بهتره باورت بشه دختر جون …….. حتی حلقشم امروز بهش برگردوندم . دو ماه پیش وقتی با سروناز و سودابه روی مبل نشسته بودند و برای تولد امیرعلی برنامه…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادۀ نور پارت 134 4 (4)

6 دیدگاه
  ، آن هم دقیقا در روزی که قرار بود دفتر زندگی اش با لیلا برای همیشه بسته شود ، به او زنگ بزند . – دوست لیلام ………. زنت . و با خنده ای تمسخر آمیز ، ادامه داد : – البته اگر هنوز زنت مونده باشه . امیرعلی…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 133 5 (2)

13 دیدگاه
  خورشید که نیت او را با خم شدن کنارش و رد شدن یک دست از پشت کمرش و دست دیگر از زیر پایش ، فهمیده بود ، ابرو بالا داد : – امیرعلی به خدا می تونم راه بیام . امیرعلی بی توجه به حرف خورشید ، بلندش نمود…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 132 3.7 (3)

14 دیدگاه
  به سمت امیرعلی دوید و چادرش میان زمین و هوا موج گرفت و باز شد . – آقا ……. آقا …….. آقای کیان . امیرعلی با شنیدن صدای آشنای سروناز پلک گشود و نگاه سرخ و مرده اش را سمت او گرداند . – سروناز ……. خانم . سروناز…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 131 5 (2)

29 دیدگاه
  سر پرستار سمت بیمار رفت و ساعت فوت را زیر پرونده پزشکی اش یادداشت کرد و به پرستارها اشاره کرد تا سیم ها را از تن بیمار جدا کنند و برای انتقال به سردخانه آماده اش کنند . – این بیمار و سریعاً به سردخونه منتقلش کنید ، بیمار…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 130 5 (1)

20 دیدگاه
  – سلام . نیم رخ به در چسباند و گوش هایش را همچون خفاشی تیز کرد ………. دلیل برگشتن لیلا به این خانه را نمی دانست …….. صدای سروناز را هم خوب می توانست بشنود . – سلام لیلا خانم ……… از این طرف ها . لیلا شال حریرش…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 129 5 (1)

11 دیدگاه
  سینی را از مقابل دست او کشید و جلوی خودش گذاشت و مشغول پاک کردنش شد ……….. این بیکاری بدجوری خوره جانش شده بود . – من پاکش می کنم . سروناز اینبار با اخم چرخید و نگاهش را مستقیماً سمت خورشید گرفت . – مثل اینکه تو دلت…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 128 0 (0)

9 دیدگاه
  – چشم فاطیما جون . با رفتن دختر جوان ، خورشید بار دیگر خودش را درون آینه از بالا تا پایین رصد کرد …….. همه چیز مرتب و عالی و صد البته زیبا به نظر می رسید . – بهتره شوهرت و بیشتر از این منتظر نذاری عزیزم ……..…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 127 3.6 (5)

15 دیدگاه
  آقا رسول نگاهی به قیافه بی حال خورشید انداخت . – می خوای امروز تو خونه بمونی ؟ می ترسم بری بیرون حالت بد شه . خورشید همانطور سر چسبانده به بازوی امیرعلی و تکیه زده به او نگاهش را به پدرش که مقابلش نشسته بود داد : –…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 126 5 (1)

4 دیدگاه
  ندادیش ، خبر دارم …….. پدرتم خوب می دونست اگه بیفته گوشه زندان ، نباید هیچ توقعی از پسرش داشته باشه تا مواظب زن و بچش باشه ……… الکی خودت و غیرتی و عصبی نشون نده …….. وقتی چیزی سر سفره پدر مادرت نبود تا بخورن ، تو کجا…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 125 2.7 (3)

4 دیدگاه
  این شرایطی که در آن گیر افتاده بود را تحمل کند . دکتر دستگاه را از اسپکولوم گذراند و وارد رحمش کرد . – به نظر که ……. چیز خاصی به نظر نمی یاد ……. خدارو شکر همه چیز خوبه و خبری از خون ریزی داخلی هم نیست .…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 124 5 (2)

6 دیدگاه
  رسول شوکه از این پیشنهاد امیرعلی ، لبخند تصنعی بر لب آورد …….. کارخانه رفتن ؟ آن هم با رئیس کارخانه ای که همه از آن حساب می برند و زبان زد خاص و عام است ؟ – نه مهندس ، دستتون درد نکنه …….. خدا سایه مادرتون و…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 123 5 (1)

5 دیدگاه
  – برای همه امون همین جوجه رو بگیرید خوبه . امیرعلی سر تکان داد و از جا بلند شد و از خانه خارج شد . فرنگیس خانم باز هم بی طاقت خورشید را درون آغوشش کشید و سر و صورتش را بوسه باران کرد .. – باورم نمیشه دختر…
IMG 20220106 115454 997

رمان زادهٔ نور پارت 122 4.8 (4)

6 دیدگاه
  اون لواشکایی که از قزوین گرفته بودن و برای عروسم بیار ……. مثل اینکه ویار کرده . خورشید متعجب از چیزی که شنیده بود به خانم کیان نگاه کرد ……… خانم کیان به او لقب عروس داده بود………. حتی امیرعلی هم انگار از شنیدن این لفظ ، متعجب به…