رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 98

4 دیدگاه
  _ میشه تمومش کنی چون واقعا دیگه داری اعصابم رو خورد میکنی ! با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد متعجب یهو گفت : _ چت شد یهو…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 97

3 دیدگاه
  وقتی چشم باز کردم لخت و پتیل تو بغل کیانوش بودم روی تخت نشستم اشکام روی صورتم جاری شده بودند ، صدای خش دار شده ی کیانوش اومد :…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 96

1 دیدگاه
  طرلان بیشتر از هممون داشت اذیت میشد حقم داشت از بچه هاش دور شده بود _ طرلان با شنیدن صدام به سمتم برگشت و با صدایی که گرفته شده…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 95

1 دیدگاه
  اصلا دوست نداشتم اینجا باشه اما انگار اصلا هیچ چاره ای نبود بلند شدم خواستم برم سمت اتاقم اما منصرف شدم دوباره نشستم چرا من بخاطر اون باید گرسنه…
رمان خان زاده جلد سوم

رمان عشق تعصب پارت 94

5 دیدگاه
  _ پس چرا … _ چیزی نیست کیانوش بهار فقط از دست من دلخوره مگه نه ؟ ناچار گفتم : _ آره کیانوش هنوز شک داشت ولی دیگه چیزی…
رمان عشق تعصب پارت 93

رمان عشق تعصب پارت 93

بدون دیدگاه
  سوار ماشین شدیم که راه افتاد ، امروز حسابی بی حوصله بودم که صدای کیانوش بلند شد : _ طرلان و آریا هم قراره تو این مسافرت باشند !…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 92

2 دیدگاه
  لبخندی زد و گفت : _ من دشمن تو نیستم شاید قبلا با همدیگه دعوا زیاد داشتیم اما الان اون شکلی نیست تو چشمهاش زل زدم و گفتم :…
رمان عشق تعصب پارت 91

رمان عشق تعصب پارت 91

بدون دیدگاه
  _ قبلش هم قرار ما همین بود من هیچوقت نگفتم دوستت دارم گفتم ؟ بوسه ساکت شده داشت بهش نگاه میکرد مشخص بود حسابی اعصابش خورد شده اما قصد…
رمان عشق تعصب پارت 90

رمان عشق تعصب پارت 90

2 دیدگاه
  حسابی جا خورده بودم یعنی جدی جدی میخواست طلاقش بده ، بوسه به سمت کیانوش اومد و با عصبانیت گفت : _ یادت باشه نمیتونی من رو طلاق بدی…
رمان عشق تعصب پارت 89

رمان عشق تعصب پارت 89

4 دیدگاه
  _ به تو چ که حالش بد میشه یا نه . به سمت بوسه برگشت و خیلی سرد خطاب بهش گفت : _ کسی بهت گفته از اتاقت بیای…
رمان عشق تعصب پارت 88

رمان عشق تعصب پارت 88

1 دیدگاه
  بعد رفتن پرستو زیاد طول نکشید سر و کله ی کیانوش پیدا شد اومد روی تخت نشست و پرسید : _ بهتری ؟ _ من حالم خوبه فقط اگه…
رمان عشق تعصب پارت 87

رمان عشق تعصب پارت 87

بدون دیدگاه
خیره به کیانوش شدم از اولش انگار خودش قصد داشت همراه من بیاد ، واقعا واسم سخت بود همراهش برم اما انگار چاره ای نبود با صدایی گرفته شده گفتم…
رمان عشق تعصب پارت 86

رمان عشق تعصب پارت 86

2 دیدگاه
  چشمهام با درد روی هم فشرده شد دیگه واقعا داشت اعصابم رو خط خطی میکرد با عصبانیت از سرجام بلند شدم و گفتم : _ زنیکه ی روانی یه…
رمان عشق تعصب پارت 85

رمان عشق تعصب پارت 85

6 دیدگاه
  من و کیانوش همش با هم بحث داشتیم اصلا نمیتونستیم همدیگه رو تحمل کنم حتی شده واسه ی یه ثانیه این قضیه کاملا مشخص بود نمیدونم چقدر زمان گذشته…
رمان عشق تعصب پارت 84

رمان عشق تعصب پارت 84

48 دیدگاه
  _ حالا اگه میشه برو بیرون به سمتم اومد و با صدایی خش دار شده گفت : _ بهنام چند روز دیگه میاد با چشمهای ریز شده داشتم بهش…
فهرست