رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 105 3.4 (17)

26 دیدگاه
برو واقعا قلبم رو به درد آورده بود خیلی واسه ی من سخت بود ک شوهرم بهم خیانت کرده بود هیچ چیزی نمیتونست بیشتر از این واسم درد آور باشه ! _ چرا داری همچین میکنی میگم مست بودم اصلا حالم سرجاش نبود سرس رو با تاسف تکون داد مشخص…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 104 5 (1)

3 دیدگاه
نگران نباش چند مدت دیگه تموم میشه اونوقت با خیال راحت میتونی بغلشون کنی لبخند تلخی زد و گفت : _ تو این مدت به هممون خیلی سخت گذشت امیدوارم تموم بشه دستش رو تو دستم گرفتم طاقت نداشتم طرالن رو این شکلی غمگین ببینم _ نگران نباش درست میشه…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 103 3 (2)

14 دیدگاه
    _ کیانوش _ جان _ اگه بوسه نباشه همه چیز خیلی خوب میشه کاش زودتر بره _ نگران نباش بوسه میره بیش از حد نگران بودم چون میدونستم بوسه به همین راحتی قرار نیست جایی بره چند دقیقه ک گذشت گفت : _ یه چیزی بگم از دستم…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 102 3 (2)

2 دیدگاه
  حالا ک قصد داشت بوسه رو طلاقش بده خیلی خوشحال شده بودم ! شاید بعدا میتونست واضح بهم بگه دلیلش اینکه بوسه رو عقد کرده چی بوده اما الان مهم این بود ک میدونستم دوستش نداشته و احساسی بینشون نبوده _ بهار _ جان _ پاشو آماده شو میخوام…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 101 5 (1)

1 دیدگاه
  _ خیلی خستم نمیتونم طاقت بیارم من رو تو آغوش کشید : _ بهت کمک میکنم کافیه بخوای تو میتونی از پس همه چیز بربیای خیره بهش شدم یعنی داشت واقعیت رو میگفت ، واقعا داشتم عذاب میکشیدم این زندگی اون چیزی نبود ک من همیشه میخواستم !. صورتم…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 100 5 (1)

1 دیدگاه
  _ تو داری دروغ میگی خودت هم خوب حالیته کیانوش من خسته شدم تو خسته نشدی از دروغ هایی که میگی ؟ یکم مرد باش پای کارت وایستا بگو هوس بازم رفتم سمت بوسه چرا نمیگی ؟! چشمهاش شده بود کاسه ی خون عصبانی شده بود ، بازوم رو…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 99 5 (1)

5 دیدگاه
  _ واسه ی چی اومدی اتاق من ؟ اخماش رو تو هم کشید و گفت : _ بسه هر چقدر باهات مدارا کردم دیگه داری شورش رو درمیاری با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد چی داشت واسه ی خودش میگفت _ ببینم تو دیوونه شدی ؟! _ نه…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 98 5 (1)

5 دیدگاه
  _ میشه تمومش کنی چون واقعا دیگه داری اعصابم رو خورد میکنی ! با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد متعجب یهو گفت : _ چت شد یهو چرا این شکلی شدی ؟ نمیدونست بهادر باعث این حال من شده بود ، دستی به صورتم کشیدم و گفتم…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 97 1.5 (2)

3 دیدگاه
  وقتی چشم باز کردم لخت و پتیل تو بغل کیانوش بودم روی تخت نشستم اشکام روی صورتم جاری شده بودند ، صدای خش دار شده ی کیانوش اومد : _ چرا داری گریه میکنی ؟! خیره بهش شدم و گفتم : _ ازت متنفرم میفهمی چشمهاش گرد شد _…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 96 5 (1)

1 دیدگاه
  طرلان بیشتر از هممون داشت اذیت میشد حقم داشت از بچه هاش دور شده بود _ طرلان با شنیدن صدام به سمتم برگشت و با صدایی که گرفته شده بود _ بله _ مطمئن باش خیلی زود برمیگردی پیششون پس اصلا خودت رو ناراحت نکن _ باشه میفهمیدم چی…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 95 5 (1)

1 دیدگاه
  اصلا دوست نداشتم اینجا باشه اما انگار اصلا هیچ چاره ای نبود بلند شدم خواستم برم سمت اتاقم اما منصرف شدم دوباره نشستم چرا من بخاطر اون باید گرسنه باشم خودش باید متوجه حال و روز من بشه چند تا نفس عمیق کشیدم بعدش با صدایی که حسابی گرفته…
رمان خان زاده جلد سوم

رمان عشق تعصب پارت 94 4 (1)

7 دیدگاه
  _ پس چرا … _ چیزی نیست کیانوش بهار فقط از دست من دلخوره مگه نه ؟ ناچار گفتم : _ آره کیانوش هنوز شک داشت ولی دیگه چیزی نپرسید ، چند دقیقه که گذشت اریا خیره بهش شد و پرسید : _ بوسه هم گفتی بیاد اینجا ؟…
رمان عشق تعصب پارت 93

رمان عشق تعصب پارت 93 0 (0)

بدون دیدگاه
  سوار ماشین شدیم که راه افتاد ، امروز حسابی بی حوصله بودم که صدای کیانوش بلند شد : _ طرلان و آریا هم قراره تو این مسافرت باشند ! چشمهام برق شادی زد این خیلی خوب بود حداقل کمتر با کیانوش بحثم میشد _ بچه هاشون هم هستند _…
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت 92 5 (2)

2 دیدگاه
  لبخندی زد و گفت : _ من دشمن تو نیستم شاید قبلا با همدیگه دعوا زیاد داشتیم اما الان اون شکلی نیست تو چشمهاش زل زدم و گفتم : _ میدونم شما چی دارید میگید پس نیاز نیست انقدر استرس داشته باشید نفسش رو لرزون بیرون فرستاد : _…
رمان عشق تعصب پارت 91

رمان عشق تعصب پارت 91 4.5 (2)

2 دیدگاه
  _ قبلش هم قرار ما همین بود من هیچوقت نگفتم دوستت دارم گفتم ؟ بوسه ساکت شده داشت بهش نگاه میکرد مشخص بود حسابی اعصابش خورد شده اما قصد نداشت اصلا به روی خودش بیاره خیلی اوضاع بدی شده بود _ بهار با صدایی گرفته شده گفتم : _…