رمان هم دانشگاهی جان پارت ۹۷

6 دیدگاه
نمیدونستم چیکار کنم.. تمام لحظاتی که منتظر آریا بودم جلوی چشمام نقش بست،از همون روز اولی که دیدمش و دلم لرزید،از همون روزی که از خودم روندمش و همون روزی…

رمان هم دانشگاهی جان پارت ۹۴

7 دیدگاه
.     توی دلم انگاری داشتن چراغ رنگارنگ وصل میکردن _ من واقعا ازتون ممنونم..این لطفتونو هیچوقت فراموش نمیکنم. + خواهش میکنم اسم من رستاست میتونی رستا صدام بزنی…

رمان هم دانشگاهی جان پارت ۹۳

17 دیدگاه
.         +اون دختره عموی آریا بود از قدیم مامان بزرگشون اسماشونو روی هم گذاشته بود من همیشه مخالفت میکردم چون نازی به درد آریا نمی‌خورد یه…

رمان هم دانشگاهی جان پارت ۹۱

8 دیدگاه
.   با صدای بدی افتادم روی زمین ولی اینا هیچکدوم برام مهم نبود.. یکی از پرستارا زیر شونمو گرفت و کشوندم به سمت در،نمیخواستم برم..نمی‌خواستم از پیشش برم. داد…

رمان هم دانشگاهی جان پارت ۹۰

3 دیدگاه
.         چشماش چراغونی شد + وااای راست میگی دلوین؟؟؟؟!!!! بگو به جون اریا؟! _ بخدا مامان به جون آریا براش قلب پیدا شده حالا همرام میای…

رمان هم دانشگاهی جان پارت ۸۶

9 دیدگاه
.       _زندگی،زندگیه سختیه..! یه روز عاشق میشی..یه روز فارغ اما من از عشق تو یه روزم فارغ نشدم آریا‌.. یه روز میخندی یه روز گریه میکنی‌. اما…