رمان آرزوی عروسک پارت 19

بدون دیدگاه
  بوسه ای تو هوا فرستاد و از اتاق رفت بیرون! چه غلطی کردم خدایا.. نزنه بلاملایی سرم بیاره.. غلط کرده.. بخدا به کوهیار میگم تا زنده به گورش کنه!…

رمان آرزوی عروسک پارت 18

1 دیدگاه
  اما من نامحسوس چشمم همش به آرش و واکنشی که قراربود ازخودش نشون بده بود… متاسفانه ازشانسم غذای همه تموم شد وقرص لعنتی اثر نکرد… داشتم به آرش نگاه…

رمان آرزوی عروسک پارت 17

1 دیدگاه
  _خدا بگم این پسرو چیکارکنه.. حق داری سارا جان.. من شرمنده ام.. قطره اشکشو با دستش پاک کرد وادامه داد: _نمیدونم چطوری بزرگش کردم که این ازآب دراومد.. بخدا…

رمان آرزوی عروسک پارت 16

1 دیدگاه
  داشتم دیونه میشدم.. راستشو بخواین اگه میدونستم باگرفتن اون پول تا این حد قراره نابود بشم به مرگ بابا راضی میشدم چون شک ندارم اون موقع تا این حد…

رمان آرزوی عروسک پارت 15

بدون دیدگاه
  بعداز کمی حرف زدن و سوال جواب هایی که بینمون رد وبدل شد تصمیم گرفت همراهم بیاد واتاقمو نشونم بده.. خونه دوطبقه بود و اتاق های اعضای خانواده طبقه…

رمان آرزوی عروسک پارت 14

بدون دیدگاه
  اگه میرفتم خونه کوهیارم میومد.. مجبور بودم توخیابون بچرخم تا آروم بشه بعد برم خونه… اسمس داد.. _سارا جواب بده.. یه گندی نزن که هیچوقت نشه جمعش کرد.. دوباره…

رمان آرزوی عروسک پارت 13

1 دیدگاه
  _یه دقیقه گریه نکن.. بیا بریم رو اون نیمکت بشینیم حرف بزنیم.. بیا قربونت برم.. همینجوری که نیست.. راه حل پیدا میکنیم! مثل ربات.. مثل مسخ شده ها به…

رمان آرزوی عروسک پارت 12

4 دیدگاه
  تمام شب رو نخوابیده بودم… همش به حرف های پندار فکر میکردم.. همش به فکرهای شوم توی سرم… ساعت ۷ونیم صبح بدون اینکه حتی مدادی به چشمم بکشم آماده…

رمان آرزوی عروسک پارت 11

3 دیدگاه
  باصدای زنگ موبایلم ازخواب بیدارشدم وواسه فرار ازصدای نکره اش بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم: _بله؟ _سلام علیکم خانوم خوش خواب! گیسو بود.. باز خروس بی حمل…

رمان آرزوی عروسک پارت 10

1 دیدگاه
  باحسرت آهی کشیدم و کنارش روی تخت نشستم… _چی بگم بابا.. اگه به کوهیار بگم اون پولو از ریس شرکتی که توش کارمیکنم گرفتم باورش نمیشه و میره که…

رمان آرزوی عروسک پارت 9

بدون دیدگاه
  ازکوهیار میترسیدم… ترس ازدست دادنش دیونه ام میکرد.. نمیتونستم حتی توی چشم هاش نگاه کنم.. دلم میگرفت وقتی توی چشم های دلخورش نگاه میکردم… کوهیار همه ی زندگیم بود…

رمان آرزوی عروسک پارت 8

5 دیدگاه
  ضجه زنان پرستارها از روی زمین بلندم کردن و روی صندلی انتظار نشوندنم… _یعنی چی دستگاه هارو جدا کنن؟ توروخدا یکی به من توضیح بده.. توروخدا نذارین بابام بمیره..…

رمان آرزوی عروسک پارت 7

9 دیدگاه
  بازهم با گیجی فقط نگاهش کردم.. _پسرمو میگم.. آرش! ازبچگی لوسش کردم.. گاهی خودمو مقصر میدونم.. اگه امکاناتش رو محدود میکردم، شاید الان اینقدر گستاخ وحاضرجواب نبود!! پک های…

رمان آرزوی عروسک پارت 6

10 دیدگاه
  _کجا میری سارا؟ صبرکن منم باهات میام! _دنبالم نیا کوهیار. خواهش میکنم.. میخوام تنها باشم! _ساراااا.. باصدای فریاد کوهیار همه به طرف ما برگشتن ومن باچشم های گرد شده…

رمان آرزوی عروسک پارت 5

1 دیدگاه
  گیسو بادیدن لباس های عوض شده و بیرونیم باتعجب گفت: _وا؟ داری میری؟ قرار بود باهم بریما… _حالم خوب نیست گیسو.. میرم خونه پیش بابا باشم… _الهی من فدات…
فهرست