InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۳۱ 3.4 (7)

10 دیدگاه
برروی یکی از صندلی های انتظار جای گرفته بود، نشستن پرواز مورد نظرش در فرودگاه را اعلام کردند، از جا برخواست و منتظر چشم به آخر سالن دوخت، دقایقی بعد رامین را دید که از دور برایش دست تکان می‌دهد، لبخند کم جانی زد و به سمتش پا تند کرد.…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۳۰ 4 (2)

3 دیدگاه
ارغوان تشکر کرد و مشغول جمع کردن میز شد، فراز از جا برخواست، قرارداد صادرات فرش را بسته بودند و باید به دنبال فرش‌های دستبافت و کارخانه‌های معتبر می‌گشت، غروب هم قرار بود به دنبال رامین برود و او را به خانه بیاورد، رازی که قرار بود آن روز فاش…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت۲۹ 4 (2)

3 دیدگاه
  رنگ کیانمهر به ثانیه نکشیده پرید، فکش می‌لرزید شکمش درد بدی داشت، این دیگر نقشه نبود به معنای واقعی داشت قالب تهی می‌کرد، فراز فریاد کشید: – بگو چرا اومدی اینجا عوضی، کار پدرت بوده آره؟! اگر تا یه لحظه دیگه نگی قضیه از چی قراره یه گلوله حرومت…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۲۸ 4 (2)

11 دیدگاه
(پ.ن: بخاطر استقبالتون امروز صدام رو هم براتون گذاشتم♡) پوزخند پررنگی زد. – آقای کیانمهر، به یاد ندارم شما رو دعوت کرده باشم! شما به دعوت کی پاتو گذاشتی توی خونه ی من؟ کیانمهر از دیدن چهره‌ی خشمگین فراز از ترس قالب تهی کرد. – خب، خب راستش اینطور که…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت۲۷ 3 (1)

8 دیدگاه
دست فراز را از جیبش در آورد، پسرکِ لجباز نق زد، دست کوچکش را مشت کرد و آرام به سینه‌ی رامین کوباند، لبخند کم رنگی بر لبان رامین نشست، همه چیز اماده و مهیای رفتن بود، بهادر به سمت رامین رفت و گفت: – رامین این بچه رو بده به…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۲۶ 4 (2)

4 دیدگاه
از تاکسی پیاده شد و به سمت منزل مادر صبا حرکت کرد، اواسط تابستان بود،آفتاب سوزان بود و هیچکس در کوچه نبود. شهرام متعجب به کوچه ها نگاه می‌کرد، اما کسی را ندید، به خانه‌ی جمیله رسید، از کوچه ریسه های آویزانِ داخل خانه معلوم بود! لحظه‌ای بهت زده به…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت۲۵ 4 (2)

5 دیدگاه
زمان می‌گذشت، عروسی صبا و سروش برگذار شد و سر خانه زندگی شان رفتند، شهرام به امید اینکه صبا منتظرش مانده تمام درد و خماری را تحمل می‌کرد غافل از آنکه صبا از او متنفر بود و پی زندگی خودش رفته بود. قرار بود امروز از کمپ برود، دیگر پاکِ…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۲۴ 5 (1)

6 دیدگاه
– اگر اجازه بدید من با صبا صحبت کنم و بعد نتیجه رو بهتون بگم. دکتر سری تکان داد. – خیلی ممنونم، من پس فردا میام برای معاینه‌ی دخترتون، منتظر نتیجه هستم، من دیگه رفع زحمت کنم، خدانگهدارتون. راهش را گرفت و از آشپزخانه خارج شد، نگاهش به صبا افتاد،…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۲۳ 4.5 (2)

9 دیدگاه
پس از کشمکش های طولانی ارغوان آرایشگر را راضی کرد روسری اش را به او بدهد، روسری‌ کوچک حریر که با گل‌های همرنگ بالاتنه‌ی لباس کار شده بود، زیبا بود اما به زور نصف موهایش را می‌پوشاند، همین هم برایش غنیمت بود، آرایشگر به شرطی اجازه داده بود روسری سر…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۲۲ 4 (2)

5 دیدگاه
لحظه‌ای بعد ماشین در عمارت ایستاد، از ماشین پیاده شد و به اتاقش رفت، تازه یادش افتاده بود با یک استاد آواز مطرح تماس بگیرد، موضوع را به او گفت و برای عصر استاد را به منزلش دعوت کرد تا با ارغوان آواز را کار کند، دو روز دیگر می‌خواست…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۲۰ 4 (2)

1 دیدگاه
  نگاهِ  فراز رنگ شیطنت به خود گرفت. – منظور اصلیم کلابه! وگرنه جشن رو که ماهی سالی بگذره برگذار کنم، تو هم تقریباً مجبوری قبول کنی چون می‌دونم نیاز به پول داری. همان جمله‌ی اولِ فراز لرزی در وجود ارغوان نهاد، سستی پاهایش سبب شد دستش را به نرده‌های…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۱۹ 5 (2)

2 دیدگاه
  چشم که گشود خود را جلوی در عمارت دید، محافظش از ماشین پیاده شد و در را برایش باز کرد و منتظر خارج شدن فراز از ماشین شد، فراز از ماشین خارج شد و به سمت عمارت قدم نهاد، تقریبا به وسط حیاط رسیده بود که ارغوان را دید.…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۱۸ 4.3 (3)

6 دیدگاه
  ، با دستش برشیشه ی ماشین کوفت، فراز شیشه را پایین کشید. پسر با حالت حق به جانبی گفت: – فرمایش؟ اینجا چیکار دارین وایستادین؟ فراز شیشه را پایین تر کشید و رو به پسرک کرد. – آقا پسر تو ناصر می‌شناسی؟ اون ناصری که کفتر فروشی داره؟همچین مغازه…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۱۵۶۷۱۳

رمان دهار پارت ۱۷ 1 (1)

2 دیدگاه
حرفش را زد و رفت، ندید که دست ظریف دخترک را به چه روزی انداخت. یکی از خدمتکار ها برای آماده کردن قهوه به آشپزخانه رفت، نرگس دخترک را مثل دختر خودش دوست داشت و راضی نبود گزندی به او برسد، همیشه سعی میکرد کارهای ساده را به عهده‌ی این…