رمان وهم پارت آخر

75 دیدگاه
  – فصل چهل و نه “انتقام آخر” اَوستا -اَ َرس و اون فلش باعث شد بفهمم قاتل کیه و چرا ترنم کشته شده. علی و نیاز هر دو با…

رمان وهم پارت 57

32 دیدگاه
  متوجه تغییر حالتش بودم،شاید اگر در موقعیت متفاوت تری بودیم؛الان در اغوشم می گرفتمش. اما افسوس که همه چیز بین ما تموم شده بود. از اینجا قصه سیاه می…

رمان وهم پارت 56

32 دیدگاه
  لبخندش،چشم های سرخ و مکارش بند انسانیتم رو پاره کرد و دلیلی شد که پاهام رو با تمام قدرت بلند کرده و بین پاش کوبیدم. ضربه قوی و ضربتی…

رمان وهم پارت 55

54 دیدگاه
  – فصل چهل و یکم “احساسات پنهان شده” کرولاین با اضطراب به ساختمان مقابلم خیره شدم. پس چرا خبری نبود؟ ده دقیقه گذشته بود؛هنوز خبری نبود. سراسیمه دستای عرق…

رمان وهم پارت 54

59 دیدگاه
  چشماش هراسون و نگران به من دوخته شده بود و با وحشت سر تکون می داد. حتئ در این موقعیت هم به فکر من بود. اراده ام رو باختم…

رمان وهم پارت 53

25 دیدگاه
  نیاز بزرگترین دروغ دنیا،لبخند روی لب های من بود. من از درون تا سرحد مرگ وحشت کرده بودم. خاکستر چشم های او،سیاه شده بود. بدون پلک زدنی،به من خیره…

رمان وهم پارت 52

29 دیدگاه
  چشمام با شرارت درخشید،لبخند پهنی روی لب هام جای گرفت و گفتم: -خیله خب،مثل اینکه یه اقایی بدجور بی تاب تن همسرشه! بافتم رو به سادگی از تنم در…

رمان وهم پارت 51

9 دیدگاه
  هیچ عجله ای دامن رو از تنم پایین کشید. نفس هام بی اختیار کشدار شده بود. خونم داغ و تمام تنم از نیاز اتش گرفته بود که با نفس…

رمان وهم پارت 50

26 دیدگاه
  مادرم بهش گفته بوده سازمان دنبالشه. دنبال من و پدرم و بهتره بیاد کمکمون کنه ولی اون حرومزاده هیچ وقت نمیاد و بخاطر اون حیوون ترسو و بزدل مادر…

رمان وهم پارت 49

9 دیدگاه
  ترسیدم،واقعا ترسیده بودم و دلم می خواست بلند شم اما بلافاصله پشت سرم ایستاد و سنگینی تنشو روی کمرم انداخت و دستام رو پایین کنار کمرم قفل کرد. می…

رمان وهم پارت 48

17 دیدگاه
  زندگی زندگی ازادی… در کسری از ثانیه،سرشونه هام اسیر دستاش شد و من به زندگی بازگشتم. با ضرب و با شدت به سینه ستبرش،به مامن و امالم رسیم و…

رمان وهم پارت 47

26 دیدگاه
  فصل بیست و دو “قویِ فراری” لاساسینو انقلابی در سرم بود و به معنای واقعی انقلابی در زندگیم هم رخ داده بود‌. در این سی و چند سال،هیچ وقت…

رمان وهم پارت 46

11 دیدگاه
  فصل بیست “اینجا کسی،انسان نیست” لاساسینو ادمخوارها!!! موجوداتی غیرقابل توصیف‌…. هفت شیطان در اینجا حضور داشتن و من؟شاید من هم شیطان بودم. سکوتی سرد و خوفناک در سالن برپا…

رمان وهم پارت 45

15 دیدگاه
  وسط خونه اش زجه می زد می گفت بدبخت شدم. اتش لبخندی زد و با غرور به گفت: -دیگه باید بفهمه هیچی از چشم لاساسینو دور نمی مونه. کتم…

رمان وهم پارت 44

4 دیدگاه
  نیاز در سکوت به او نگاه می کردم که خیره به نقطه نامشخصی گفت: -قصه اونقدر پیچیده و طولانیه که نمی دونم از کجا باید شروع کنم،اما ترنم قرار…