نفس های خرناس مانند یزدان تنها نوای پس زمینه ای بود که در اطاق شنیده میشد :
ـ با راننده وانت صحبت کن ببین سه روز پیش کجاها رفته . دونه به دونه آدرس جاهایی که رفته رو با ساعت و لوکیشن دقیق ازش بگیر و بهم بگو ….. نیم ساعت دیگه اطالاعات دقیق و ازت می خوام .
معین سری تکان داد و خواست از اطاق خارج شود که یزدان چرخید و رویش را به سمت او کرد :
ـ معین ….
ـ بله قربان .
ـ اگر طفره رفت یا خواست لا پوشونی کنه ، بندازش انبار ته باغ تا من خودم برم سر وقتش . اگرم دیدی واقعاً از چیزی خبر نداره احتیاجی به واکنش اضافه تر نشون دادن نیست . نمی خوام تو کل عمارت خبر رفتن گندم بپیچه . به جلال هم زنگ بزن بگو خودش و به عمارت برسونه . کار ضروری باهاش دارم .
ـ حتماً قربان .
و در حالی که معین به همراه لپتاب جلال از اطاق خارج میشد ، یزدان چنگ میان موهایش زد و صورتش را به سمت پنجره چرخاند . زیر لب با خودش زمزمه کرد :
ـ خدایا اینجا چه خبره ؟
گندم هم همچون خودش بود ……. کس و کاری نداشت که بخواهد پیش آنها برود .
امکان نداشت که حرف در نگاه گندم را اشتباه برداشت کرده باشد . نگرانی های گندم را دیده بود …… دلواپسی هایش را برای خودش دیده بود ……… در این مدت مستقیم و غیر مستقیم مورد محبت های ریز و درشت گندم قرار گرفته بود …………. گندم او را دوست داشت . حتی ذره ای در این موضوع شکی نداشت ……… و حالا امکان نداشت گندم سرتق او به این راحتی ها رهایش کند و برود ……….. اصلاً گندم با آن حجم از وابستگی که به او داشت مگر میشد بی خیال دیدنش شود و به دنبال زندگی خودش برود ؟؟؟
***
جلال و معین مقابلش نشسته بودند و جلال در حال دیدن فیلمی بود که خودش بهتر از هر کس دیگری از ثانیه به ثانیه اتفاقات آن روز خبر داشت ………. اما در آن لحظه خود را به ندانستن زدن ، عاقلانه ترین کار بود .
از گوشه چشم نگاهی به یزدانی انداخت که هنوز هم رو به پنجره ایستاده بود و دست به کمر گرفته و پا به عرض شانه باز کرده ، نفس های عمیق و صداداری می کشید .
نفس های عمیقی که انگار تنها برای آرام نگه داشتن اعصاب بر فنا رفته اش می کشید .
یزدان دیر متوجه غیبت گندم شده بود …….. خبر از عمارت فرهاد هم داشت که فرهاد گندم را به اطاق دختران صادراتی منتقل کرده …….. و این یعنی حتی کمتر از بیست و چهار ساعت ، زمان برای نجات گندم برایشان باقی مانده بود …
در لپتاب را بست و سرفه ای نمود و سعی کرد صدایش را صاف نماید :
ـ قربان ……… می تونم چندتا سوال خصوصی ازتون بپرسم ؟
یزدان رویش را به سمت جلال چرخاند ……….. ابروانش درهم بود و حالا رگ سبز عمودی بیرون زده میان دو ابرویش ، به جمع دیگر رگ های بیرون زده صورتش پیوسته بود .
خصوصی ؟ تا چه حد خصوصی ؟
ـ بپرس .
جلال لپتاب را روی میز مقابلش گذاشت و ایستاد و در فاصله دو متری از او ایستاد .
ـ بین شما و دخترتون ……… درگیری رخ نداد ؟ دعوایی ….. یا حتی زد و خوردی یا ……
یزدان عصبی سر تکان داد و نگاه از او گرفت …….. زد و خورد ؟ او تا حالا حتی برای یکبار هم دست روی گندم بلند نکرده بود ……… هرچند شاید اندفعه با رسیدن دستش به آن دختر زبان نفهم ، به راه و روش های سخت تر و دردناک تری روی می آورد .
ـ نه ابدا ……. نه زد و خورد نه دعوا ……. ناراحتی بوده ولی دعوا ، نه .
اینبار معین از جایش بلند شد و یزدان را مخاطب خودش قرار داد :
ـ قربان دفعه قبل و یادتون هست ؟ که تو میرجاوه گندم خانم پشت سر شما و جلال راه افتاد که مثلاً کمکی به شما کرده باشه ؟
نگاه یزدان به ضرب سمت معین کشیده شد ………… به آنی زنگ خطر با صدای بسیار بلند و تیزی در گوش هایش شروع به زنگ زدن کرد .
ـ منظورت چیه ؟
ـ شاید …… شاید اینبار هم برای پیدا کردن دفترها به عمارت فرهاد خان رفته باشن .
نگاه تامل برانگیز جلال روی معین نشسته بود و بلند نمی شد . معین به خال زده بود .
ـ امکان نداره . گندم نه آدرس عمارت فرهاد و می دونه ، نه حتی پولی برای رفتن به اونجا داره .
جلال بسیار آرام نگاهش را چرخی داد و روی یزدانی که چشمان خون افتاده اش او را ترسناک تر از هر زمان دیگری نشان می داد ، نشاند .
به یزدان حق می داد که نتواند رفتن گندم به عمارت فرهاد را باور کند .
جلال: گندم خانم نشون داده به هر چی که بخواد میرسه . پیدا کردن یه آدرس که دیگه برای اون دختر کاری نداره .
و کمی ابروانش را به نشانه در فکر فرو رفتن درهم کشید و ادامه داد :
ـ البته الان که کمی دقت می کنم ، یه چیزی زیادی برام جلب توجه میکنه .
یزدان دستی به پیشانی اش کشید ………… اگر دستش به گندم می رسید …….. اگر می رسید :
ـ چی مثلاً ؟
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 125
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












