رمان گلادیاتور پارت 411

رمان گلادیاتور

گندم پلک گشود و نگاهش را سمت فرهاد چرخاند …….. هیچ وقت این پیر کفتار صفت را نشناخته بود . هیچ وقت تا این حد به عمق کثیف بودن و نامردی اش ، پی نبرده بود . دلش می خواست اسلحه اش کنارش بود تا تیری از سر او خالی می کرد و یک دنیا را از شر وجود نحس او پاک می کرد .

 

 

 

– یزدان جان یادت باشه که تو به من یه فرصت بدهکاری .

 

 

 

یزدان با سینه ای که عمیق بالا و پایین می رفت و خشم و عصبانیت از صورت سرخ شده سنگی اش نمایان بود ، از جایش بلند شد و بی توجه به فرهاد و گندم و دیگر افراد در سالن ، با همان فک بیرون زده و ابروان درهم گره خورده و صدای لرزان از خشم و غیرت لگدمال شده ، تنها غرید :

 

 

– جلال ، بیارش .‌

 

 

گندم به سرعت نگاه به سمت یزدانی که آوردنش را به جلال سپرده بود و خودش با قدم هایی کوبنده ، قدم به قدم از او دور میشد چرخاند .‌……. میان آن حال خرابش ، جمع شدن چیزی داغ را میان حلقش حس کرده بود .

 

 

انگار یزدان از دست زدن به او اجتناب می کرد ، انگار دیگر چندشش میشد ……. خب با توجه به چرندیاتی که از دهان فرهاد هم شنیده بود ، حق داشت .

 

 

لبانش را روی هم فشرد تا تنها بغضش را نگه دارد ……… نباید در این عمارت منحوس اشک می ریخت ‌.

 

 

جلال به سمتش گام برداشت و مقابلش ایستاد :

 

 

– بلند شو .

 

 

 

می خواست بلند شود ، می خواست هر چه زودتر از این عمارت نحس بیرون بزند ، اما انگار دیگر توانی در زانوانش نمانده بود .

 

 

نگاهش با یزدان می رفت تا زمانی که یزدان از سالن خارج شد و از آن در چوبی بزرگ گذشت .

 

 

 

– بلندشو بریم .

 

 

 

نگاهش به سمت جلالی که با ابروان بهم نزدیک شده و ناراحت و متاثر نگاهش می کرد ، بالا کشید …….. شاید هیچ کس در آن جمع به اندازه جلال حال او را نمی فهمید و درک نمی کرد .‌

 

 

 

به هر جان کندنی که بود از جایش بلند شد و بدون آنکه نگاه دیگری به فرهاد لعنتی بی اندازد ، جلوتر از جلال و معینی که همچون بادیگار پشت سرش راه می آمدند ، با قدم هایی نچندان مطمئن راه خروج را در پیش گرفت .

 

 

 

با ورود به حیاط ، یزدان را دو دست در جیب و تکیه زده به بدنه ماشینش دید .

 

 

معین سمت یزدان رفت . حتی او هم به خوبی می دانست که وضعیت خیلی بیشتر از آنچه که تصورش را می کرد ، بهم ریخته ‌.

 

 

 

 

یزدان با شنیدن صدای قدم های آنها ، سرش را بالا آورد ، اما باز هم نگاهش را سمت گندم نچرخاند ‌‌…….. تنها نگاهش را روی معین انداخت و دستش را سمتش دراز کرد و با تحکم گفت :

 

 

 

– سوئیچ .

 

 

 

جلال خودش را اندکی جلو کشید …….. این یزدان خشمگین و طغیان کرده با این چشمان سیاه شعله کشیده را به خوبی می شناخت .

 

 

 

– یزدان خان ، شما الان عصبانی هستید ……

 

 

 

یزدان عصبی و خشمگین دندان روی هم فشرد و بی توجه به جلال دندان قروچه ای کرد و محکم تر از قبل ، رو به معین غرید :

 

 

 

– گفتم سوئیچ معین .

 

 

 

معین دست در جیب شلوار کرد و سوئیچ را از جیبش بیرون کشید و میان انگشتان یزدان قرار داد .

 

 

 

یزدان به سمت گندم چرخید و پنجه هایش را به دور بازوی او حلقه کرد و او را از میان جلال و معین بیرون کشید و در کمک راننده را باز کرد و او را روی صندلی پرت کرد .

 

 

گندمِ وحشت زده نگاهش میخ یزدان شده بود و جدا نمیشد …….. هیچ وقت یزدان را تا این حد خشمگین و عصبی و …… ترسناک ندیده بود .

 

 

قلبش آنقدر تند میزد که حس می کرد چیزی به از حال رفتنش نمانده ……… این یزدان ، همان یزدان ترسناکی بود که همه ازش حرف میزدند ، نه یزدان مهربان و حمایت گر همیشگی اش .‌

 

 

از ترس از یزدان قطرات اشکش راه گرفتند و روی صورتش رد انداخت . لبانش را روی هم می فشرد و با چشمان اشکی یزدانی که با قدم های بلند ماشین را دور میزد تا پشت فرمان جای بگیرد را دنبال کرد .

 

 

 

یزدان پشت فرمان نشست و در را آنچنان محکم بست و در چارچوب ماشین کوبید که تن گندم پرشی کرد و پلک هایش را بر روی هم فشرد .

 

 

 

آنقدر عصبی بود ، آنقدر خشمگین بود ، آنقدر غرور و غیرتش را لگد مال شده می دید که می ترسید نه تنها بر سر خودش بلایی بیاورد ، که حتی بر سر گندم هم بلایی نازل کند و نفسش را بند بیاورد .

 

 

 

بی حرف و بی توجه به وحشت افتاده به جان گندم ، در حالی که دندان هایش را با تمام توان بر روی هم می فشرد ماشین را روشن کرد و گاز داد و به حرکت انداخت و دیگر ماشین ها هم به دنبالش راه افتادند .

 

 

 

با خروج ماشین از عمارت فرهاد ، یزدان سرعت ماشین را بالاتر برد و گندم را از ترس به هق هق انداخت ………. هیچ وقت گندم تا این حد از او نترسیده بود . هیچ وقت در کنارش تا این حد حس ناامنی نکرده بود ……. فرهاد با حرف هایش باعث شده یزدان اینچنین به جنون کشانده شود .

 

 

در حالی که چیزی نمانده بود از ترس قالب تهی کند ، نگاهش را سمت یزدان کشید .

 

 

صورت برافروخته اش ، و ابروان عجیب درهم گره خورده اش و فرمانی که میان پنجه هایش آنقدر فشرده میشد که ناخن هایش را به سفیدی میبرد ، می گفت که کارش تمام است .

 

 

یزدان جوری فرمان را میان پنجه هایش میفشرد ، که انگار بجای فرمان گردن فرهاد میان انگشتانش بود .

 

 

– یز ……. یزدان …… یزدان جون …….

 

 

 

یزدان جوری به ضرب سر به سمتش چرخاند و با آن چشمان سرخ از خشم و ابروان درهم گره خورده اش در چشمانش نگاه کرد که گندم بی اختیار شانه جمع کرد و عقب رفت و کمر به در ماشین چسباند .

 

 

– فقط خفه شو و ساکت سرجات بشین . خیلی دارم خودم و کنترل میکنم که تو دهنت نکوبم .

 

 

 

هق هقش اینبار صدادار شکست و اجازه داد صدای گریه اش تمام فضای ماشین را بپوشاند .

 

 

با رسیدن به عمارت یزدان دست روی بوق ماشین گذاشت تا نگهبان دروازه را باز کند .

 

 

با باز شدن دوازه ، یزدان پا روی گاز فشرد و ماشین را به سمت ساختمان راند و رو به روی ساختمان پا روی ترمز کوبید .

 

 

با توقف ماشین ، در را به ضرب باز کرد و از ماشین پیاده شد و بدون آنکه توجهی به در باز مانده سمت خودش کند ، ماشین را دور زد و در سمت گندم را با خشونت باز کرد و بی توجه به هق هق های بلند و ترسیده او ، چنگ به بازویش انداخت و او را بیرون کشید .

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 135

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها