بابک نیشخندی به چشمان گشاد مانده و رنگ و روی پریده و لبان به رنگ گچ درآمده او زد :
– فاتحه خودت و بخون که یزدان خان اومده دنبال دختر فراریش .
تمام جان گندم دل دل میزد برای پریدن در آغوش امن یزدان ……. که سر در سینه او مخفی کند و خودش را به او بچسباند .
دنبال کور سوی نور امیدی می گشت که بتواند از این خراب شده فرار کند و حالا …….. یزدان به دنبالش آمده بود …… که او را به همان عمارت امن خودش برگرداند ، آنهم زمانی که فکر می کرد دیگر راه نجاتی برایش باقی نمانده .
از در چوبی براق قهوه ای بزرگ دو دهنه ای که شاید ارتفاعشان به چهار متر می رسید گذشتند و چشمان هنوز گشاد مانده گندم در همان بدو ورود به سالن بر روی یزدان نشسته بر روی مبل افتاد .
یزدان هم انگار که حضور گندم را حس کرده باشد ، نگاه خشمگین و درنده اش را به ضرب سمت گندم چرخاند و رویش انداخت …….. انگار این مردک که داشت بازویش را با فشارهایش قطع می کرد راست گفته بود ……… شاید باید فاتحه خودش را می خواند .
فرهاد سرش را به سمت اویی که پشت سرش در فاصله پانزده شانزده متری قرار گرفته بود چرخاند و لبخندی به رویش زد و با دست اشاره اش کرد :
– بیا اینجا ببینم جوجه فراری .
گندم نه به فرهاد نگاه می کرد ، نه به جلال و معینی که خیره خیره نگاهش می کردند …….. نگاه ترسیده اش ، حالا تنها بر روی یزدان خشمگین نشسته بود و بس .
آب دهانش را پایین فرستاد و سعی کرد به روی یزدان خشمگین ، لبخندی مظلومانه ، هرچند نصفه و نیمه بزند …… یک کار کاملاً غیر ارادی که افراد همیشه در زمان ترس ، برای مظلوم تر نشاندن خودشان می زنند .…….. اما در آن لحظه ، از خوف یزدان حتی در آن کار هم ناموفق بود .
یزدان نگاه خشمگین و درنده اش را از چشمان گندم گرفت و تا بازوی او که هنوز میان پنجه های بابک اسیر مانده بود پایین کشید و بابک بی توجه به یزدان و نگاهش ، او را روی مبل کنار فرهاد پرت کرد و خودش هم پشت سرش ایستاد .
فرهاد درهمان حال که لبخند نشسته بر روی لبانش را حفظ کرده بود ، ابرویی بهم نزدیک کرد :
– یزدان میگه اگه تو الان اینجایی بخاطر اغفال شدنته . یعنی من اغفالت کردم . نظرت چیه خودت جریان و بهش بگی عزیزم ؟
گندم پلکی زد ……. قلبش میان حلقش می کوبید .
فرهاد عوضی از او چه می خواست ؟؟؟ که یزدان خشمگین مقابلش را ، با کلامش خشمگین تر کند ؟؟؟ …….. همین الانش هم از نگاه یزدان می خواند که دلش می خواهد همینجا سر از تنش جدا کند .
لبان بی رنگ و روی خشک شده اش را روی هم فشرد . نگاه ترسیده اش مدام و پیوسته میان فرهاد و یزدان در رفت و آمد بود ……… لبخند زهردار و منظوردار فرهاد از یک سمت و نگاه آتش گرفته و خشمگین یزدان از سمت دیگر ، نفس هایش را به شماره انداخته بود .
– چی …… چی بگم ؟
– حقیقت و عزیزم .
از عزیزم گفتن های فرهاد متنفر بود …… بیزار بود . اوقش می گرفت .
– خب ، خب ، من ….. من خودم اومدم …..
– ادامش عزیزم …… کامل بگو . بذار یزدان کامل در جریان ماجرا قرار بگیره و بدونه اغفالی در کار نبوده .
نفس گرفت و نگاهش را با تعلل و ترس سمت چشمان سرخ شده یزدان با آن ابروان درهم گره خورده و دستان مشت شده بر روی پایش کشید ………. این یزدان امشب او را زنده نمی گذاشت .
– فرهاد …… فرهاد خان ، در جریان نبودن . من ….. من خودم اومدم .
ابروان فرهاد باز شد و از هم فاصله گرفت و باهمان لبخند بر روی لب چشمانش را سمت یزدانی که چیزی تا طغیان کردنش نمانده بود ، چرخاند :
– دیدی یزدان جان ……. من نه از عمارت چیزی دزدیدم ، نه کش رفتم . خود دخترت با پاهای خودش به اینجا اومد و بهم پناه آورد ……… خب وقتی خودش من و انتخاب میکنه ، یعنی دلش می خواد از این به بعد معشوقه و سوگلی من باشه . وقتی خودش می خواد ، چرا من نخوام ؟!
و خنده صداداری کرد و فنجان دمنوشی از داخل سینی ای خدمتکار مقابلش گرفت برداشت و با سرخوشی به لبانش نزدیک کرد ……… خوب نقطه ضعفی از یزدان به دستش آمده بود .
گندم نگاه وحشت زده اش را به ضرب سمت فرهاد چرخاند …….. این لعنتی قصد بازی با روح و روان یزدان را داشت …….. می خواست با اعصابش بازی کند .
فرهاد به هیچ وجه قصد نگه داشتنش را نداشت ، که اگر داشت او را در زیر زمین این عمارت محبوس نمی کرد و نقشه فروشش به عرب ها را نمی کشید .….. قصد فرهاد از زدن این چرندیات تنها دیوانه کردن یزدان بود و بس .
یزدان نفس خشمگینش را خرناس مانند و صدادار از بینی بیرون فرستاد و هشدار آمیز فرهاد را صدا زد …….. گندم معشوقه فرهاد شود ؟؟؟؟
– فرهاد خان .
فرهاد لبخند منظور داری زد و کمی خودش را رو به یزدان جلو کشید و آرام تر گفت :
– تو که حرف از قانون و تبصره میزنی ، بهتر از هر کسی باید بدونی هر چیزی که با میل و رغبت خودش پا داخل این عمارت بذاره ……… دیگه جزوی از مایملک من به حساب میاد ….
و خنده منظوردارش را صدادار تر کرد و در حالی که خودش را عقب میکشید بلند تر ادامه داد :
– دیگه وای بحال این دختر که خودش با اون پاهای خوشگلش پا به عمارت و ……. تخت من گذاشت . پسر بهت حسودیم شد . این مدت چه لعبتی تو دست و بالت داشتی و باهاش حال می کردی و من خبر نداشتم .
گندم دست به دسته مبل گرفت و پلک بست . تمام سالن با تمام عظمتش به دور سرش میچرخید ……… فرهاد چه می گفت ؟؟؟ کدام تخت ؟ داشت برچسب هم خوابگی به او می چسباند ؟؟؟
پلک گشود و نگاهش را سمت یزدان کشید ……. حس می کرد درون دریاچه ای عمیق افتاده و دور تا دورش را آب فراگرفته که گوش هایش این چنین کیپ شدند .
در آن لحظه دلش می خواست که فریاد بزند که فرهاد دروغ می گوید و او می تواند با بکارتش حرفش را ثابت کند ، اما مقابل فرهاد مجبور به سکوت شد . نباید رازش را لو می داد …….. تنها ملتمسانه به یزدان نگاه کرد بلکه از چشمانش حقیقت را بخواند ، اما اینبار نگاه افسار پاره کرده و خشمگین یزدان روی فرهاد خوابیده بود و خیال بلند شدن نداشت .
یزدان نه تنها چشمانش ، که حتی سلول به سلول تنش برای طغیان کردن و شکستن گردن این پیر کفتار صفت ، دِل دِل میزد .
نگاهش همچون گرگی آماده حمله ، به سمت گندمی که با رنگ پریده و چشمان عسلی گشاد مانده و ترسیده نگاهش می کرد چرخید .……… قسم خورده بود گردن هر کس که دست به گندم زده باشد را بشکند .
گندم وحشت زده از نگاه پر از خشم یزدان ، آرام و نامحسوس سر به معنای نفی تکان داد …….. اما انگار این فرهاد بود که به هیچ عنوان قصد کوتاه آمدن و راحت گذاشتن اعصاب یزدان را نداشت و تیر بعدی اش را هم سمت یزدان پرتاب کرد و ادامه داد :
– از وقتی که وارد دسته و گروه های ما شدی همیشه بهترین ها تو دست و بال تو بود ……. همیشه از خودم می پرسیدم مگه این دختر چی داره که یزدان بی خیالش نمیشه ……. که حتی یزدانِ همیشه خونسرد ، برای برگردوندنش تا این حد خودش و تو زحمت میندازه . همیشه برام جای سوال بود ، تا وقتی که خودم مزش و چشیدم .……. الحق که این دختر تو تخت فوق العادست ….. ولی یزدان جان ، درسته گندم آدم و از خود بی خود میکنه ، اما تو هم باید کمی مراعات سن و سال و جُثش و بکنی ………. وقتی گندم از گرایشات خاص جنسیت گفت ، گفتم والا حق داره از دستت فرار کنه . والا منم بودم با این گرایشات سخت ، فرار و به قرار ترجیح می دادم .
و خودش از اظهار نظری که کرده بود ، بلند بلند خندید .
گندم دست به پیشانی گرفت و باز پلک بست . حس می کرد کل سالن به دور سرش شروع به چرخش کردند . یزدان زنده اش نمی گذاشت …….. این نگاه آتش گرفته و پر از شعله یزدان می گفت ، به هیچ عنوان قصد زنده گذاشتنش را ندارد . یزدانی که در تمام طول این نزدیک به یک سالی که در عمارت او زندگی کرده بود ، هرگز یادش نمی آمد که نگاهی این چنین از او دیده باشد .
حس ترس ، وحشت ، خجالت از چرندیاتی که او قبلاً به فرهاد گفته بود و حالا فرهاد داشت همان ها را به یزدان پس می داد ، باعث شده بود دلش بخواهد خدا دهان زمینش را باز کند و او را درونش بی اندازد .
– برو سر اصل مطلب ……. بگو چی می خوای که گندم و بهم پس بدی .
فرهاد اینبار نیشخند آرامی زد :
– همیشه از هوش سرشارت خوشم اومده و بهش غبطه خوردم ……..باید در رابطه با اینکه ازت چی بخوام فکر کنم . نمی خوام از این بلیط شانسی که به دست آوردم به این راحتی ها استفاده کنم . باید در رابطه بهش فکر کنم .
و رویش را به سمت گندم رنگ و رو پریده چرخاند ……. ترس و وحشت و بهم ریختگی حال گندم واضح تر از این حرف ها بود که نیازی به کنکاش داشته باشد .……. این عصبانیت یزدان می گفت بد عقوبتی در انتظار دختر رنگ و رو پریده کنارش است ، اما حتی ذره ای برایش اهمیت نداشت .
با همان لبخند مسخره بر روی لبانش ، رو به گندم ادامه داد :
– ببخش عزیزم که دیگه نمی تونی مهمون این عمارت و تخت من باشی ……. دوست داشتم بیشتر نگهت دارم ، اما داری که می بینی ، یزدان برای بردنت زیادی مُصره ……. و این یعنی باید به عمارت یزدان برگردی .
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 123
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.













ای فرهاد گور بهگورییی بمیری الهییی که اینقدر یزدان و گندمو اذیت میکنیییی🙄💔🤧