رمان آس کور پارت 48

3.7
(6)

 

 

سست شدن و بی وزنی سراب را که حس کرد، کمی عقب کشید. موهای نرم و مخملی اش را به بازی گرفت و دست روی قفسه سینه ی سراب گذاشت.

 

قلبش بی امان میزد، درست مانند قلب خودش…

 

_ همیشه تو آرومم میکردی، امروز من آرومت میکنم…

 

مژه های خیس سراب را بوسید و دستانش را به لبه ی تاپش رساند. نگاه لرزان سراب به چشمانش افتاد و سری به نفی تکان داد.

 

_ این… درست نیست حامی… تو داری به اون دختر خیان…

 

لبهایش را بی حرکت روی لبهای سراب گذاشت. کوتاه اما مسخ کننده…

 

_ ششش، هیچی نگو سراب هیچی…

آروم بشیم، حرف میزنیم.

 

سراب لب گزید و نگاه دو دو زنش را پایین انداخت. همزمان دستانش را بالا برد و حامی لبخند به لب، تاپ را از تنش بیرون کشید.

 

دستانش را به کمر سراب رساند و خیره در چشمان نمدارش پچ زد:

 

_ قربون چشمای سرخت بره حامی.

من تلخیِ لیموی خودمو ترجیح میدم به شیرینی عسلای دورم…

 

چشمان سراب میرفت که دوباره پر شود اما حامی با حرکت دیوانه کننده ی انگشتانش، این اجازه را به او نداد.

 

به نرمی بندهای لباس زیرش را حرکت داد و با افتادنش کنار پایشان، خم شد و خط سینه اش را بوسه ای عمیق زد.

 

دستش را حرکت داد و جایی نزدیک پایین تنه اش از حرکت ایستاد.

سراب با همین لمس های کوتاه هم از خود بیخود شده بود و نفسش یکی در میان بیرون میزد.

 

روی پایین تنه اش را نوازش کرد و خیره به چشمان لرزان سراب کسب اجازه کرد.

 

_ اجازه میدی همه ات رو داشته باشم؟

 

سراب آرام پلک بست و سرش را روی شانه ی حامی گذاشت. اجازه داده بود، به روش خودش!

 

دست حامی از مرز شلوارش گذشت و لاله ی گوشش را به دندان گرفت.

 

_ عزیزدلم… از من خجالت نکش…

 

 

سر روی بازویش گذاشته و حین کشیدن خط های کج و معوج روی سینه اش، به تمام حرف هایش گوش سپرد.

 

حامی تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و از اجباری بودن این ازدواج گفت. سراب بینی اش را به سینه ی حامی چسباند و عمیق بو کشید.

 

_ چرا بهم نگفتی؟

 

چشمان بسته اش را باز کرد و دست میان موهایش برد. سرش را عقب کشید و تکخندی زد.

 

_ نکن دختر قلقلکم میاد.

واسه همین حالِت نگفتم، نمیخواستم اذیت شی.

فکر کردم چند ماه دیگه که تمومه، بیخود اعصابتو بهم نریزم.

 

سراب لب برچید و آب دهانش را با صدا بلعید.

 

_ اگه تموم نشه چی؟

 

حامی با انگشت شست و اشاره چشمانش را مالید و همانجا نگهشان داشت.

 

_ میشه… باید بشه.

 

سراب لب زیرینش را به دندان گرفت و خودش را بالاتر کشید. ته ریش های زبرش را نوازش کرد و مغموم پچ زد:

 

_ شاید راست میگه حامی…

 

حامی از گوشه ی چشم نگاهش کرد، نگاهی نامطمئن…

قبول کردن شروطش توسط نگار، خودش را هم به شک انداخته بود.

 

تردیدش را برای خودش نگه داشت و سر سراب را میان بازوانش محبوس کرد.

نگاه کردن در چشمانش و گفتن حرفهایی که خودش هم بهشان اطمینان نداشت، برایش سخت بود.

 

_ من از خودم مطمئنم، دستمم بهش نخورده.

 

سراب در آغوشش جمع شد و سرگردان نالید:

 

_ ولی شرطتو قبول کرده، اگه…

 

حامی نیم خیز شد و سر سنگین شده اش را تکانی داد. دست دراز کرد و شلوارش را چنگ زد.

 

سراب را رها کرد و حین پوشیدن شلوارش غرید:

 

_ تموم این چند ماه میخوای مغز منو با اما و اگرات بگا بدی؟

میگم تموم شده بدون قضیه رو، تو باز حرف خودتو میزنی.

 

سراب سینه هایش را با کف دست پوشاند و جمع شده در خود زمزمه کرد:

 

_ فقط میخوام تکلیفمو بدونم.

 

نگاه جدی حامی را روی خود حس کرد و سر پایین انداخت.

 

_ تکلیفت منم، فقط من!

هر چی ام بشه تکلیف تو فقط منم.

 

 

بدون خداحافظی از خانه ی سراب بیرون زد. به او حق میداد که نگران آینده ی رابطه شان باشد.

اما چرا هیچکس به او حق نمیداد؟

 

طلبکار بودن همه ی آدمهای دورش، عصبی اش میکرد. تنها کسی که زندگی اش بیشتر از بقیه تباه میشد حامی بود و همه از او شاکی بودند!

 

پیچ کوچه را با احتیاط رد کرد و سمت خیابان رفت. با دیدن مادرش و نگار که از رو به رو می آمدند اخمی کرد.

 

خدا هم سر ناسازگاری داشت انگار!

 

_ دمت گرم مشتی، تو دیگه ولمون کن تو این اوضاع.

 

حاج خانم با دیدنش لبخند پت و پهنی زد و دست نگار را گرفت. حین کشیدن نگار، سمت حامی پا تند کرد.

 

حامی بی تفاوت و بدون ایستادن، دستی در هوا تکان داد و پشت سر هم گفت:

 

_ سلام، کار دارم، خدافظ!

 

از کنارشان که گذشت حاج خانم وا رفت و نگار پوزخندی زد. نقشه ها داشت برای این پسرک از خود راضی!

 

_ وا مادر، فلفل کردن مگه توت؟!

وایسا کارت دارم.

 

حامی در چند قدمیشان ایستاد و دست به کمر زد.

 

_ کار دارم مامان.

واسه کارای شمام نه وقت دارم و نه حوصله.

شما ببر عروستو تو محل بچرخون همه ببینن، هر چند ملیحه خانم قبلا زحمتشو کشیده!

 

حاج خانم چادرش را زیر بغلش زد و نگاه برزخی اش را به حامی دوخت.

 

_ یالا راه بیفت، با ما میای خونه!

 

نگار که نگاه آتشین حامی را روی خود دید، پشت چشمی نازک کرد و برای شعله ور کردن آتش خشمش، دست روی شکمش گذاشت!

 

_ مادر جون من نمیتونم خیلی سرپا وایستم، میشه بریم؟

 

چشم غره ی حاج خانم، حامی را وادار به برگشت کرد. بازوی نگار را گرفت و مادرانه نوازشش کرد.

 

_ بریم مادر، خدا منو مرگ بده که اصلا حواسم به تو نبود.

بیا این خریدا رو از دست زنت بگیر، مثل چوب خشک وانستا اونجا!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا
لیلا
8 ماه قبل

خدا شانس بده هرزه گری میکنن بعد شکمشونم میاد بالا بازم مادر شوهر پدر شوهره طرفدارشونن😐😑

P:z
P:z
8 ماه قبل

دلم میخواد نگارو بترکونمممم

⁦ಥ‿ಥ⁩
⁦ಥ‿ಥ⁩
8 ماه قبل

دلممم میخواد نگاروو جررررررررر. بدممممم

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x