به گوشهایم بابت شنیدهها شک داشتم.
کمبود اکسیژن نمیگذاشت درست فکر کنم.
-من به احدی جواب پس نمیدم دختره. اما برام مهمه که آیندهی پسرم با کثافتی که زندگی شخصیِ من و گرفته تحتالشعاع قرار نگیره.
دستانش را رها کرد و با هینِ بلندی اکسیژن به ریههایم رساندم.
-کثافتی که توام شاملش میشی و قراره حذف شی. تلنگرِ خوبی زدی.
دم و بازدمم نامنظم اتفاق میافتاد و چشمانم تار میدید، اما نمیتوانستم سکوت کنم.
باید حرف میزدم تا خشمش کار دستمان نداده.
-برای شا…شارژ ساختمون پُر…پرسید. من نمیدونستم رفت و آمدت به خونه و چطور توجیه کنم. مجبور شدم حقیقت و بگم. اونجوری انگِ رابطهی نامشروع بهت میزدن.
متاسف سر تکان داد.
-دست خودت نیست. جنست خرابه. کلا جنسِ زن جماعت خرابه. الحق که لیاقتت بود شبِ اول زیر دستام جون میدادی. اون رحمی که بهت کردم اینجوری هارت کرد.
با پشت دست اشکهایم را پاک کردم.
از کدام رحم حرف میزد؟!
-من درستش میکنم. خبر که پخش شه میرم و میگم دروغه. خواهش میکنم.
نیشخندی زد.
-من یه چیزی دارم به اسم پول و قدرت که دهن طرف و باهاش بستم.
بالاخره نفسِ راحتی که در پیاش بودم آمد.
– با همون پول و قدرت یه زن طلب کردم، که اگه زیرم جونم داد اعتراض نکنه. اینارو شنیده بودی وقتی خودت و پیشنهاد دادی دیگه؟!
#پارت۶۸
سکوتم بیطاقت و خشمگینش کرد.
-شنیده بودی یا نه؟!
تند سرتکان دادم.
-بله… شنیده بودم.
دستی لابهلای موهایش کشید.
-تو حتی از روز اولم یه جای کارت میلنگید. محرمیت خواستی که بعدش خونه بخوای. به خونه رسیدی هدف بعدیت چیه؟
عصیانزده نزدیک شد:
-لابد حامله شی، ها؟! دو تا حرفم از این و اون شنیدی و مهرِ تایید کوبیدی رو نقشههات و تورت و پهن کردی، آره؟!
منفی نگری داشت کمکش میکرد که به بدترین جوابها برای سوالش برسد.
نباید این اتفاق میافتاد.
– من هیچی نمیخوام. به خدا اشتباه میکنی. گفتم که خودم میرم سرکار و تو این شش ماه پول جمع و جور میکنم.
شروع به باز کردن دکمههای بلوزش کرد.
شاید او هم مثل من به نفس تنگی رسیده بود.
این خوشبینانهترین فکری بود که در این لحظه به سرم زد!
-چپ و راستش کنی. سیاه و سفیدش کنی فرقی نمیکنه. جنست زنه. دوباره میگم جنست خرابه.
به تخم چشمانم خیره شد و نگاهش روی موهای صاف شدهام چرخید.
-خوبه که مثل همیشه برام آمادهای دختره.
با انگشت به لباسهایم اشاره زد.
-لخت شو.
#پارت۶۹
بدونِ حتی ذرهای تعلل دست به دکمههای مانتویم بردم.
-اگه آروم میشی. چشم.
زیر نگاهِ همچون گرگش تمام لباسهایم را از تن خارج کردم.
باقیماندهی دکمههای پیراهنش را باز کرد و با چشم به تخت اشاره زد.
-دمر بخواب. یه بالشتم بزار زیر شکمت.
چشمانم سیاهی رفت.
-یه جور دیگه آروم شید. نمیتونم.
نگاه پر لذتش روی مارکهایی که از رابطهی قبل روی تنم باقی گذاشته بود، میگشت.
آنقدر تیز و هیز، که معذب دستم روی بدنم نشست و در خود جمع شدم.
-الان فقط اونجوری آروم میشم که جای سالم رو تنت نمونه چشم سیاه.
با گفتن تکهی آخر کلامش متوجه شدم که این تنبیه برای دو نفر است.
چشم سیاهی که نمیدانم چه بر سرش آورده و دلینایی که برای یک خبرنگار، زندگی خصوصیاش را فاش کرده بود.
-اینبار دووم نمیارم فراز.
کنار چشمانش چین افتاد.
از لذت یا حسی خوشآیند، نمیدانم.
من از درکِ احساس و عواطفِ او عاجز بودم.
-گفتم یه نفر که زیر دستام جونم داد اعتراض نداشته باشه.
شوخی نداشت. جدا قصد جانم را کرده بود.
-من راضیت میکنم. با…باشه؟
نزدیک شدم برای آرام کردنش، اما از بازویم گرفت و مرا با شدت روی تخت پرت کرد.
-خودم راه رضایتم و انتخاب میکنم دختره.
به این رمان امتیاز بدهید
روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!
میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 111
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.