_با….مامان رفتن پارک سر خیابون….
یه لحظه از کنجکاویش کم نمیشد
_زنگ بزن برگرده….
_الانا دیگه میان....دوساعتی میشه رفتن….
دوباره دستش و گرفتم و به طرف مبلای بالای سالن بردمش
_بشین….
به چی فکر میکرد که هیچی نمیگفت…..
_داداش این خانم کیه؟؟
_صبر کن خودت میفهمی.…
همون لحظه دوستش از در وارد شد
یه نگاه به ما که این قسمت بودیم کرد و اومد سمتمون
به ماهور سلام کرد و نشست
اونم جوابش و داد
انگار خاله بازی بود شایدم من اندازه ی اونی که ساکت یه گوشه نشسته و سرش پایین و منتظره استرس داشتم
نه…حتی از اون بیشتر
از اینکه بعدش میخواد چیکار کنه….
از اینکه من میخوام چیکار کنم….
از اینکه چقدر بیشتر ازم متنفر میشه…..
از اینکه چقدر قراره التماسش و بکنم….
یه لحظه.. فقط یه لحظه از فکر خودم جا خوردم
چرا باید التماسش و بکنم؟؟ برای اینکه منو ببخشه؟؟ برای اینکه از گناهام بگذره؟؟ یا شاید….برای اینکه اجازه بده کنارشون بمونم؟؟
کنار…..خودشون که خانواده مم….
نمیدونم… پر از سوالای بی جوابم….
به جون کندن چند دقیقه گذشت….
زیبا_چی شد پس؟؟ما رو آوردی اینجا….
_ندو امیرحسین…..میوفتی اوف میشی دوباره….
صدای مامان نگاهم و ناخدآگاه کشید سمتش
دستای تو هم مشت شده ش میلرزید….
که دستم و گذاشتم روشون….
چشماش و از جلوی در چرخوند طرف من
_آروم باش وگرنه برت میگردونم….
نمیخواستم مثل دیروز بشه که تهدیدش کردم ولی خودمم میدونستم بی خوده…..اون الان سرشار از ذوق و هیجان دیدن امیرحسین
_باشه….ببخشید….
فقط همین دوکلمه اونم در نهایت استیصال و درموندگی که حالم و از خودم بهم زد….
چون واقعا ترسیده بود به حرفم عمل کنم….
من چیکار کردم باهاش؟؟
۸ ماه…..بچه شو ازش قایم کردم و حالا به انتظار دیدنش سر از پا نمیشناخت….
ثانیه های عجیبی بود
انگار که زمان گوشه ای ایستاده باشه و بگه
نمیزارم راحت بگذره….
نمیذارم زود بگذره….
باید سخت باشه و طاقت فرسا…..
با باز شدن در و اومدن امیر با بپر بپر داخل خونه از جاش بلند شد….
اشکاش بدون پلک زدن تو صورتش میریختن
_اَمیـــر….
مهسا&
اون ده قدم تا امیر برام یه عمر گذشت ولی تموم شدم
بهش رسیدم
بالاخره بهش رسیدم
بغلش کردم
میبوسیدمش نوازشش میکردم نفسش میکشیدم
هیچی نمیتونست جلوم و بگیره
هیچ کس نمیتونست جلومو بگیره
_قربونت برم……فدات بشم…نفســـــ…..م……زنـــ….دگیم…..
خدا…….بچمه…..پسرمه….
لابه لای هق هقم
لابه لای مادرانگیم
لابه لای دنیا دلتنگی و نیازم به بچه م نمیدونم کی منو عقب کشید
از امیرحسین دورتر میشدم
از بچه م که گریه نمیکرد….زار میزد….بی تاب بود….
چرا؟؟؟
امیر و اون زن بغل کرد و بلند شد
دستم و رو هوا گرفتم و سمتش خیز برداشتم که نذارم….که بگیرم
_ب…..بچم….نبرش….من مادرشم…..
یکی صورتم و گرفت و چرخوند
اون بود….
صدایی که انگار از دور میشنیدم و کم کم داشت واضح شد
_منو ببین…..منو ببین….آروم باش…..
_جونم مامانی…..گریه نکن چیزی نیست….
مامانی؟؟با پسر من بود؟؟
دوباره گردن چرخوندم سمتشون
و جیغ زدم….
_مادرش منم…….فقط منم…..این چرا بهش میگه؟؟؟؟
_میدونم….مادرش فقط تویی……اما امیر ترسیده…..تو آروم بگیر اونم گریه ش بند بیاد…..خودم بهش میگم مادرشی……بعدش میتونی هر چقدر دلت خواست بغلش کنی ببوسیش نوازشش کنی….
چرا یه میعاد دیگه بود؟؟
چرا انقدر به چشمم غریبه بود؟؟
چرا انقدر مهر و نگرانی و درموندگی تو لحنش بود
اونقدر که تو اون حالم باعث شد یه لحظه تنش و اضطراب ازم دور بشه و آروم زمزمه کنم
دستم و گذاشتم رو سینه م
_از…..از من…..امیر….امیرحسینم از من ترسیده……من…..من مادرشم…..
صورتم و قاب گرفته بود و نزدیک تر شد
_فقط ناآشنا براش اومدی…. دوییدی سمتش نیم ساعته تو بغلته هول کرد…غریبی کرد….وگرنه هیچی نیست…..همه میدونیم تو مادرشی اونم ازت نمیترسه…..
نیم ساعت؟؟ پس چرا من نفهمیدم….
سرم برگردوندم و مسیر رفتنشون نگاه کردم
_ولی….آخه….منکه کاریش ندارم….میگه ازم میترسه…..از مادرش….من چیکار کنم الان……بچه م ازم میترسه…..خدا…..
بی تاب فغانم بلند شد
زیبا منو کشید تو بغلش…..
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 47
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












