توجهی به اون مست آزار دهنده نکردم و روی نگاه کردنم تمرکز کردم
نمیدونم برنامهش برای شنا چی شد اما تا چند دقیقه بعد همچنان بیحرکت سرجاش مونده بود.
کنجکاو شدم چرا حرکت نمیکنه پس یکم سرمو سمتش چرخوندم.
با دست و پاهای باز روی زمین دراز کشیده و به نظر خوابیده بود.
دماغمو بالا کشیدم و یه بار دیگه به خاطر مست و احمق بودنش سرزنشش کردم
بطریمو بالا آوردم اما قبل از نوشیدن یاد یه چیزی افتادم و سمت مرد خوابیده چرخیدم
_ به سلامتی…
با دیدن جواب ندادنش ناراضی با پام به پهلوش ضربه زدم اما همچنان بیحرکت موند.
با یکم به کار انداختن فکرم یکم سمتش خزیدم و بطری چپ شدهشو از روی زمین برداشتم و توی دستش گذاشتم
بطریهارو به هم کوبیدم و جای اون جواب دادم:
_ به سلامتی…
دوباره سر جای خودم برگشتم و آخرین جرعه رو سر کشیدم.
یاد حرف مرد برای شنا کردن افتادم…
تلو تلو خوران بلند شدم و ناپایدار سمت استخر رفتم
لحظهی آخر از شنا کردن منصرف شدم و لبهی استخر چمباتمه زدم و بازوهای برهنهمو توی بغلم گرفتم
با شنیدن صدای قدمهای بلند و حضوری که یه دفعه کنارم قرار گرفت اخم کردم.
اون مرد مست واسه شنا کردن بیدار شده؟
سرمو برای دیدن و پرسیدن برنامهش چرخوندم اما به خاطر طرز نشستنم و قد بلند اون هرچی سرمو بلند میکردم نمیتونستم صورتشو ببینم
بیخیال شدم و دوباره سرمو روی زانوهام گذاشتم
هرکاری میخواد بکنه به من چه.
دوباره به آب راکد استخر زل زدم اما سایهی مردی که کنارم ایستاده بود روم افتاده بود و آزارم میداد
تازه با این قد بلندش ممکنه توجه بقیه رو جلب کنه و مخفیگاهمو لو بده
اما چرا قائم شدم؟
هرچی فکر کردم دلیلشو یادم نیومد پس بیخیال شدم!
اما همچنان میدونستم اون مرد مست کنارم دردسره
دستمو دراز کردم و پاچهی شلوارشو آروم کشیدم
انتظار داشتم خم شه و ازم بپرسه چی میخوام اما بیحرکت سر جاش موند
یه بار دیگه حرکتمو تکرار کردم و اینبار واسه تکمیلش با پشت دستم روی کفشای چرمش کوبیدم
واسه تکمیل کارم زیر لب افکت صوتی اضافه کردم:
_ تق تق…
با شنیدن این صدا به نظرم جالب اومد و دوباره پشت انگشتهامو روی کفشهاش کوبیدم و اضافه کردن افکت صوتیمو هم فراموش نکردم.
_ کسی خونه نیست؟!
زیرلب ریز خندیدم و به خاطر خسته شدن از چمباتمه زدن باسنمو روی زمین گذاشتم و کامل نشستم
یه لحظه صدای آه مرد بالای سرمو شنیدم و پشت بندش جملهی عجیبشو
_ چرا نمیتونی بیسروصدا کاری که ازت میخوامو انجام بدی؟
به خاطر صدای آشنا سرمو چرخوندم و سعی کردم صورتشو ببینم
حتی یه دستمو سایبون چشمهام کردم و با چشمهای ریز شده خیره شدم
هرچقدر زور زدم نتونستم بیشتر از فک و یکم از لبهاشو ببینم
اما همینم واسه نتیجه گیری خوشتیپ بودنش کافیه
انگشتمو سمتش گرفتم:
_ مردای خوشتیپ همشون دروغگوان گم شو…
بعد از پایان نتیجه گیرم با لبهای به هم فشرده به حالت قبلم برگشتم.
_ دروغگو؟ اگه…
متوجه شدم مردم قدبلند داره یه چیزیو زمزمه میکنه اما به جز کلمهی اول بقیهی حرفشو نشنیدم
آزار دهنده…
مگه نگفتم گم شو؟
چرا هنوز مونده و حرف میزنه؟
شاید بهتر باشه برگرده و دوباره روی زمین دراز بکشه
دماغمو بالا کشیدم و برعکس صورت یخ زدهم کف سر و گردنم گرمش بود
بهتره شنا کنم…
اینجوری دمای کل بدنم یکی میشه
هوش خودمو تحسین کردم و با گذاشتن کف دستم روی زمین سعی کردم بلند شم.
بازوم که گرفتار دستهای پهن و مردونهای شد بالاخره تونستم سرپا شم.
_ چیکار میکنی؟
فکر کردم بالاخره توی این حالت میتونم صورتشو ببینم اما با پشت کردنش به منبع روشنایی و ایستادن روبهروم نصف بیشتر صورتش توی سایههای تیره فرو رفته بود
دستمو کشیدم و به استخر اشاره کردم
_ میخوام شنا کنم.
حس کردم فشار دستش روی بازوم بیشتر شد
_ میخوای روانیم کنی نه؟
دستمو محکم کشیدم اما حتی یه ذره هم تکون نخورد
به جاش خودم با پیچ خوردن پاهام تعادلمو از دست دادم و به یه سمت کج شدم
دستی که بازومو گرفته بود محکم سمت خودش کشید و به سینهش برخورد کردم
فهمیدم با گرفتن بازوش میتونم خودمو بهتر سرپا نگه دارم پس با یه دست بازوشو گرفتم
سرمو بلند کردم و به صورت برافروختهای که بالاخره میتونستم واضح ببینم نگاه کردم.
به طرز عجیبی فکر میکردم این آدمو میشناسم
هیچ حس دفع و ناراحتی از لمس و گرفته شدن توسط این مرد نداشتم پس با خیال راحت به سینهش تکیه دادم
دست ازادمو بالا بردم و چونهشو گرفتم و نوازش کردم
با چرخوندن چونهش به زاویههای مختلف صورتش نگاه کردم
راضی سرمو تکون دادم
خیلی خوشتیپ…
_ تو تایپمی؛ میخوای شوهرم شی؟
سکوت مردو ناخوداگاه به رضایت تعبیر کردم و سرمو از روی رضایت تکون دادم.
_ تو دید خوبی داری؛ منم خیلی خوبم
بیتوجه بهم حرفم پرسید:
_ من خوشتیپم؟
سرمو تکون دادم
_ پس میخوای شوهرت شم؟
سرمو تکون دادم
_ مگه نگفتی خوشتپیا دروغگوان؟
من گفتم؟
اما چرا؟!
ولی فکرشو که میکنم انگار واقعاً درسته
دلیل اینکه چرا درسته رونمیدونم اما عمیقاً باورش دارم.
پس سرمو دوباره مثل جغجغه تکون دادم
_ پس میخوای با یه دروغگو ازدواج کنی؟
اول سرمو به چپ و راست و بعد بالا و پایین تکون دادم
_ دروغگو هم باشی خوشتیپی دیگه!
نتیجه گرفتم:
_ من ظاهربینم…
بازومو گرفت و دوباره با بالا کشیدنم صافم کرد.
بیشتر بهش تکیه دادم و خسته سرمو روی سینهش گذاشتم
صدای زمزمهشو شنیدم:
_ یا زیادی مستی یا کاملاً احمق شدی…
جواب دادم:
_ مست نیستم.
_ کاملاً مشخصه…
سرمو از روی سینهش برداشتم و سعی کردم بازومو بیرون بکشم
بعداز اینکه بالاخره رها شدم یه قدم عقب رفتم
_ چیکار میکنی؟
_ دارم میرم
صداش عصبانی و بلند شد:
_ اونوقت فکرکردی کجا داری میری؟
_ میرم خونه
_ چرا؟
یاد حرف خودش افتادم
_ احمق شدی؟ میرم بخوابم!
_ حتی توی این حالتم باید جواب بدی؟
دوباره نزدیک شد و اینبار دور کمرمو گرفت
_ بیا بریم
سعی کردم دستشو باز کنم:
_ خودم میرم تو کجا؟!
_ مگه من شوهرت نیستم؟
سرمو تکون دادم
_ یه زن نباید با شوهرش بمونه؟
منطقیه…
_ پس بریم خونهی تو
_ گول زدنت اینقدر راحته؟
با گرفتن کمرم منو به یه سمت هدایت کرد
_ واقعاً فشارمو بالا میبری، اینقدر احمقی که اگه بخوان بفروشنت توی شمردن پول بهشون کمک میکنی
حتی یه لحظه هم نباید از جلوی چشمام دورت کنم.
بعداز اون بقیه چیزا اینقدر سریع اتفاق افتاد که فرصتی واسه عکسالعمل نشون دادن نداشتم
یکم که با قدرتش همراه شدم و پیش رفتیم واسه حرکت مقاومت کردم و سعی کردم سمت مخالف مسیری که اومدیم برم
_ باز داری چیکار میکنی؟
_ کفشام کو؟
انگار تازه با حرفم متوجه شد کفش ندارم
_ چیکار کردی کفشاتو؟
دوباره تکرار کردم:
_ کفشام کو؟
_ روی نِرو منه محنا روی نِرو من…
بیتوجه بهش چرخیدم و مخالف مسیر اون چند قدم برگشتم که سریع بهم رسید
تا به خودم بیام آسمون و زمین دور سرم چرخید و شکمم روی شونهش قرار گرفت
با دست و پای آویزون جیغ زدم که ضربهی آرومی به رونم زد
_ ساکت…
ناخودآگاه اطاعت کردم و دیگه جیغ نکشیدم اما چند ثانیه بعد به خاطر فشاری که به شکمم میومد حالت تهوع گرفتم
بهش خبر دادم:
_ میخوام بالا بیارم…
_ جراتشو داری
واقعاً حس کردم اگه بالا بیارم یه بلایی سرم میاره
یکی از دستهای آویزونمو جلوی دهنم گرفتم
سرم به خاطر مشروب و بالا پایین رفتن گیج میرفت و چشمهام تابهتا میدید
با دستم محکم روی کمر و باسنش کوبیدم که اونم متعاقباً یه ضربه محکم روی باسنم زد
_ آروم بگیر
از درد از جا پریدم
با بغض پاهامو تکون دادم و سعی کردم خودمو پایین بکشم که دستشو محکم دور پاهام پیچید و تهدید کرد:
_ اگه تکون بخوری دوباره کتک میخوری…
با لبهای برچیده گفتم:
_ آدم بد…
_ فعلاً کجاشو دیدی…
این وضعیت تا دم ماشینش ادامه داشت
دم ماشین فقط یه لحظه روی پاهام قرار گرفتم و قبل از اینکه به خودم بیام توی ماشین فشار داده شدم
تقریباً روی صندلی دراز کشیده بودم که خودشم وارد شد و درو محکم بست
_ راه بیفت…
_ چشم قربان
یه صدای آشنای دیگه باعث شد بخوام سرمو بالا بیارم و به صندلی جلو نگاه کنم
نشستم و با دراز کردن سرم از صندلی جلو سعی کردم راننده رو ببینم که از گردنم گرفته و عقب کشیده شدم
_ بشین سرجات
به در ماشین تکیه دادم و یکی یکی پاهامو بالا آوردم و روی زانوهاش گذاشتم
_ درست بشین…
هرچند با تشر گفت اما حرکتی برای برداشتن پام انجام نداد
پس جسور تر شدم و کف پامو روی شلوارش ساییدم که مچ هردوتاپامو محکم گرفت
_ درست رفتار کن
دماغمو براش کج کردم و دست به سینه نشستم
بابابزرگ…
نمیدونم اثرات مشروب بود یا هوای ماشین اما داغی صورت و بدنم بیشتر شد
ناخوداگاه پاهامو جمع کردم و درست نشستم
دستمو روی معدهب آشوبم گذاشتم و یه دفعه گفتم:
_ میخوام بالا بیارم
همزمان با اتمام حرفم دهنمو محکم با دستام پوشوندم
_ ماشینو نگه دار
صدای فریادش اضطرابمو بیشتر کرد
دست خودم نبودم که سمتش خم شدم و اولین عقو توی بغلش زدم.
هنوز به خودم نیومده بودم که دوتامونو از ماشین بیرون کشید
لب خیابون و کنار جدول زانو زدم و هرچی توی معدهم بودو بالا آوردم
دستهایی که روی کمرم بالا پایین میرفت حالمو بهتر میکرد
یه لحظه انگار دژاو بهم دست داد
انگار قبلاً هم همچین چیزیو تجربه کرده بودم…
راننده با یه بطری آب معدنی اومد و بهش تحویل داد
بعداز بازکردنش بهم کمک کرد که دهن و صورتمو بشورم
خسته و منگ بهش تکیه دادم و چشمهامو بستم
_ خستهم دیگه نمیخوام بازی کنم میخوام برم خونه
توی بغلش بلندم کرد و سمت ماشین رفت:
_ به نظرت داریم چه بازی میکنیم؟
یکم به سوالش فکرکردم:
_ زن و شوهر بازی؟
_ همهی اینا یه بازیه واست؟
سرمو توی گردنش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم
انگار بدنم واسه نزدیک شدن بهش التماس میکرد:
_ میخوام برم خونهمون
_ خونت کجاست؟
یکم سرمو تکون دادم و سعی کردم از حافظه ناقصم یه آدرس بیرون بکشم
همزمان چندتا لوکیشن و تصویر متفاوت توی ذهنم چشمک زد اما ذهن مستم نتونست هیچ کدومو بگیره
لب و لوچهم آویزون شد
_ خونه ندارم…
توی ماشین نشست و منو روی پاش نگه داشت
_ نمیدونی کجا میخوای بری؟
بیشتر توی بغلش خم شدم و دماغمو روی پوست گردنش کشیدم
_ جاییو ندارم…
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 36
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.













ممنونم