بقچه را کنار قبلی گذاشته و حالا بقچهی دیگری برمیدارد. با این که عصبانیست اما رویِ با سلیقه تا کردنِ لباسها و چیدنشان داخلِ بقچه تاثیری ندارد. گوشهایم حالا تیز شدهاند برای شنیدن حرفهای مامان.
حرفهایی که هفتهی قبل و یا قبلترش دقیقا از همان زمانی که زمزمهی این خواستگار پرطمطراق بلند شد، گوشهایم کر شد!
-زنِ اولِ آقا هیربد علیلِ! حالیت میشه؟ زنیت نداره واسه بچه زاییدن!
مامان میگوید اما من ماندهام روی اسمی که در جملهاش به زبان آورده. ” آقا هیربد “!
پس آن مرد که قرار بود شوهرم باشد اسمش هیربد بود.
باید برایم مهم تلقی میشد اما اصلِ ماجرایِ من اینجا بود که هیچ چیزِ این ازدواج برای من مهم نبود حتی اسمِ مردی که قرار بود لقب شوهر را برایم یدک بکشد.
-اون زن الان سه ساله که بخاطر سرطان رحمش و درآوردن و انداختن اونور! میفهمی یا نه؟ ببین چقدر اون مرد آقاس که این همه صبر کرده و قبلِ اونم پنج سال صبر کرد که بلکه زنش یه بچه بیاره اما نیاورد! اینارو حالیت میشه دختر یا بازم فکر میکنی میخوای آوار بشی؟
نمیدانم چرا اما بدنم یخ کرده و دست و پایم به لرزش میافتد.
زانوهایم را خم کرده و مشتهایِ گرهکردهام را روی آنها گذاشته و لبهایم را به آنها میچسبانم.
تصور اینکه آن زن تمام این سالها در حسرت بچه مانده و حالا زندگیاش بخاطر یک بچه دگرگون شده من را میترساند!
زندگیای که به حتم با دلخوشی و امید و آرزو شروع شده بود حالا آخرش ختم میشد به این سرنوشت.
-کاش میفهمیدم تو پسِ کلهت چی میگذره تا حالیت میکردم بهتر از اینا قرار نبود کسی بیاد سراغت! پسرِ اولشونه آمین! انتظار دارن نوهشونو ببینن! وَنگو وونگِ بچه تو خونهشون بپیچه! وگرنه که غیر اون یه پسرم دارن که تو فرنگه! اما هر درخت میوه خودشو داره میفهمی بچه؟
کاش میفهمیدم! مشکل من در همین نفهمیدن بود.
-نصیب یا قسمت توام شدی بیزبون! عیبتو میدونستنو در این خونه رو زدن. حالا من ناز و عشوه بیام که چی وقتی میدونم کسی دیگه سراغت نمیاومد! تو عقلت نمیرسه منم عقلم نرسه؟ بذارم دستی دستی خودتو بدبخت کنی؟ آره آمین؟
نفسی بیرون داده و مامان در چشم برهمزدنی خریدهای آنها را جابجا و مجمعها را روی هم گذاشته و شالهایِ تزیئنیِ رویشان را تا زده و روی مجمعها میگذارد.
برای دلخوشیِ خودش یا من، میگوید:
-رسمِ وقتی واسه عروس و خونوادهش تو جشن عقدش و عروسیش کادویی میآرن، خونواده عروسم واسه اونا ببره. میدونی که؟
نگاه نمیکنم اما لحنِ شادِ مامان حالا برایم جای تعجب دارد.
-ثریا خانم گفت ما هر چی واسه عروسمون و خونوادهش میاریم واسه سربلندیِ خودمونه. احتیاج نیست شما جا کادویی بیارین!
مامان میگوید و من به این فکر میکنم اسمِ زنی که روی سرم شال انداخت و در انگشتم، انگشتر، همان زنی که به گمانم لقب مادرشوهر برایم دارد، اسمش ثریا است؟
نچنچی میکند.
-کور بشه چش و چالِ حسود و بخیل! زنعمو منصورهت کلی جا خورده بود از بریز و بپاشِ اینا.
اما حرفاش بجا بود که بایستی یکی اینارو تو روت میگفت تا حالیت بشه همیشه زندگی به خوش خوشونکت نمیچرخه! حالا پاشو بساطتو جمع کن که اخم و تَخمِ آقات و با هیچی نمیشه جمع و جور کرد!
گاهی دلم فقط یک حاشیهی امن و آرام میخواهد. بدور از هیاهوهایِ همیشگیِ این زندگی. یک بیخیالیِ مطلق و تا جایی که میخواهم هیچ چیز در خیالم نباشد.
اما نمیشود وقتی ساکنانِ این خانه در پیِ سور و ساتِ مجلسی هستند که عروسِ همان مجلس در عوضِ پوشیدنِ لباسِ سفید، دلش یک رخت سیاهِ عزا میخواهد.
چند روز از آن مجلسِ بلهبران گذشته است و حال امروز من باید برای انجام آزمایش میرفتم و بالاخره شاید همان مرد را میدیدم.
مردی که قرار است شوهرم باشد و من دگرگون حالم!
قرار امروز را دیروز پایِ تلفن با مامان گذاشته بودند. مامان از همان وقت روی پا بند نیست و مدام این طرف و آن طرف میرود.
مدام در گوشِ من نصیحت میخواند و گاهی هم رجز! که قیافهام را آویزان نکنم و کمی لبخند به لب داشته باشم!
که انتظار دارد بخندم به روزگاری که برایم رنگی به جزء سیاهی ندارد!
درد دارد فکرهایی که در سرم پرسه میزنند و شدهاند زخمِ ناسور. چطور با خودم کنار میآمدم و قبول میکردم ماهیتِ این ازدواج را؟
هنوز تاریخِ دقیقِ عقدی که قرار است عروسی هم باشد مشخص نیست و اطرافیانم پیِ دوختنِ رخت هستند و منی که صُموبُکم نظارهگرشان ماندهام!
در این چند روز خانه مدام پر و خالی شد از حضورِ زنعموها و عمه. از حضورِ خاله و زنداییها و همگی با هول و ولا و عجله در پیِ خرید بودند و نوبت گرفتن از آرایشگاه و آنوقت من بیهدف نگاهشان میکردم!
گاهی هم زنعمو منصوره به مامان میگفت:
-واسه این دو تا دختر دیگهت لباس درست و درمون بگیر که همین آمین از این خونه رفت در خونهت رو میکوبن واسه این دوتا! حالا الان نه اما چشم میذارن! دخترات بر و رو دارن! آمین جلو بختشون بود وگرنه که آهو رو با همین سن کمش نشون میکردن!
صدایِ مامان رشتهی افکارم را پاره کرده و من را به زمان حال برمیگرداند.
-آمین پاشو حاضر شو دختر الان در و میزنن خب! ساعت شد ده صبح بچه!
این روزها شدهام یک عروسک. عروسکی که در دست این و آن میچرخد بدونِ اینکه از خودش آوایی داشته و اعتراض کند از این بازی خوردنها و گاهی دردش آمدنها!
هنوز از جا بلند نشدهام که صدایِ زنگ آیفون آمده و بعد آن صدای هین مامان و خاک بر سرمی که میگوید.
در عوضِ هول و ولایِ او من آرامِ آرامم!
آرامتر از هر زمان دیگری.
آینور است که قبل از اولتیماتومِ مامان در را باز کرده و صدای احوالپرسیاش با عمه بلند میشود. پوزخند میزنم. عمه آمده بود چه کند؟
من را راهیِ آزمایشگاه کند یا برایم دعای خیر کرده و کنارم باشد و تسلی دهد؟
از جایم تکان نمیخورم و مامان خط و نشان میکشد. صدای پچپچش با عمه بلند شده و عمه را کمی بعد در حالی که لباسهایِ بیرونم دستش است میبینم.
با طمانینه و قدمهایی آرام داخل پذیرایی شده و سمتِ منی می آید که کنج دیوار در خودم پیچیدهام!
لبخندی میزند مهربان و آرام.
سعی میکند مثل همیشه بشاش باشد و با حرفهایش خنده بر لب بیاورد.
-مادرت کلی فحش کشید وقتی فکر کرد اومدن پیِ تو. ننه بابا نذاشت بمونه وقتی دید منم رنگ صورتش شد فرش قرمز خونهتون!
میگوید اما خوب میداند اینبار و این روزها برای خنداندنِ من ابدا موفق نیست!
با ناراحتی نفسی بیرون داده و کنارم مینشیند.
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 79
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












