راوی
شهریار خسته با سر و وضعی بهم ریخته وارد اتاق شد.
فکر می کرد ماهرخ خوابیده اما وقتی با قیافه وحشت زده اش رو به رو شد، کلافه چشم بست و نفس عمیقش را بیرون داد…
ماهرخ با نگرانی و ترس نگاه شهریار کرد..
-شهریار…؟! این چه سر و شکلیه…؟!
شهریار دستش را جلوی دخترک گرفت و گفت: برات میگم عزیزم فقط بزار یه دوش بگیرم بعد…!!!
دهان ماهرخ مانند ماهی باز و بسته شد و ناچار سکوت کرد…
*
شهریار در حالی که یک حوله دور کمرش بسته بود، رو به روی ماهرخی که مثل برج زهرمار بود، نشسته و با لبخندی که بیشتر حرص دخترک را در می آورد، گفت: حالا این همه عصبانیت برای چیه…؟!
ماهرخ چشم درشت کرد…
-از صبح تا حالا دلم هزار راه رفته و نگران شدم، می تونی درکم کنی چه حالی بودم…؟!
شهریار تسلیم دستش را بالا برد…
-خیلی خب… خیلی خب میگم…
-منتظرم…!
مرد بعد از مکثی گفت: صبح جلسه داشتم… یه جلسه مهم و سکرت که تا ظهر طول کشید اما بهزاد اومد و مدارکی رو کرد که طرف قرار داد قصد کلاهبرداری دارن و کم کم بحث بالا گرفت و کار به دعوا و بعد پلیس کشیده شد… همین…!!!
ماهرخ ناباور پلک زد…
وقتی یاد قیافه بهم ریخته شهریار می افتاد، حالش بد می شد…!
-شهریار مگه تو اهل دعوایی…؟!
شهریار اخم کرد…
-اهل دعوا نیستم اما قرار نیست که مثل سیب زمینی کنار وایسم تا حقم خورده بشه…!!!
چشمان دخترک درشت شد…
-مگه چیکار کردی که تو باید تو کلانتری میموندی…؟! مگه وکیلت نبود…؟!
شهریار نیشخند زد: بازداشت بودم…!!!
ماهرخ با تعجب دست روی دهانش گذاشت…
حاج شهریار شهسواری و بازداشتگاه…؟!
-مگه چیکار کردی…؟!
-هیچی یارو یه کوچولو پررویی کرد، جوابشم شد بینی شکسته…!!!
-وای خدای من…!!!
نگاه شهریار میخ چشمان عسلی دخترک شد.
کشش عجیبی به این دختر و مخصوصا چشم هایش داشت.
تیر چشمان عسلی اش خمار و مستش می کرد.
ز خود بیخود می شد.
یک جور حس خواستن و لمس تنی که فقط برای خودش بود…
فقط برای خودش…!!!
– شهسواری ها آدم های با اراده و سخت کوشی هستن مخصوصا وقتی خسته هستن، هیچی مثل یه سکس دلچسب سرحالشون نمیاره…!!!
ماهرخ اخم کرد.
-من دارم حرص می خورم، اونوقت تو سکس می خوای…؟!
شهریار فاصله را کم کرد.
مست و شیرین نگاهش کرد.
-حتی می تونم تو رو هم آروم کنم، ماهی…!!!
ماهرخ چشمانش درشت شد.
دهن باز کرد که درشت بار شهریار کند که لب مرد روی لب هایش نشست….
لب هایش را به دندان کشید و زبانی رویش کشید.
بوسه خیس و داغش ذهن دخترک را خالی کرد…
لذت به وجود هر دو نشست و مرد دست دور کمر دخترک پیچید و به خود فشرد…
خیلی ماهرانه و با احساس می بوسید.
گازهای ریزش بعد از هر بوسه باعث بلند شدن اه های لذت بخشی از دهان دخترک شد.
تنش داغ شده بود.
حرارت از گوش و سرش بیرون می زد.
هنوز مزه هم آغوشی قبلی را به یاد داشت و دلش تکرار مکررات می خواست…
لب و گردن ماهرخ اماج حملات بوسه های ریز و درشت شهریار شدند.
شهریار هر لحظه در تب و تاب یکی شدن با دخترک می سوخت و دوست نداشت این ثانیه ها تمام شود…
ماهرخ
ملحفه رو دور تن لختم پیچیدم.
نگاهم به شهریار و صورت غرق در خوابش کشیده شد.
لبخند روی لبم نشست.
چقدر این مرد برایم این روزها دوست داشتنی شده بود.
او را می خواستم.
نمی دوانستم احساسم بهش چیست اما خواهان او و محبت هایش بودم…
به روی شکم خوابیده بود.
دو رشته مویی که روی پیشانی اش ریخته بود را آرام با دست کنار زدم.
مژه های بلندش برای یک مرد زیادی خوشگل بود…
ابروهای هشتی و ته ریش مشکی اش وجودم را به تلاطم می انداخت.
این مردی که در آستانه چهل سالگی بود اصلا بهش نمی آمد یک پسر پانزده ساله داشته باشد…
بی اختیار غرق در شور شدم… خم شده و پیشانی اش را پر مهر با مکثی بوسیدم….
بوسیدنش حس خوبی داشت. ـ
شاید هم حس خوبش همان حسی بود که دیشب بهم وجودم تزریق کرده بود…؟!
وقتی ازش جدا شدم با دیدن چشمان باز و پر شیطنت شهریار چشمانم درشت شده و نا باور خندیدم…
-بیدار بودی…؟!
لبخند زد و دستم را بی هوا گرفت و سمت خودش کشید.
توی اغوشش پرت شدم…
دستاش حصار تنم شدند.
مهربان و پر شور نگاهم کرد.
– نخواستم صحنه بوسیدنت رو از دست بدم…!!!
-خیلی بدجنسی…!
نگاه چشمانم کرد و لبم را کوتاه بوسید.
-می دونستی عاشق رنگ چشماتم…؟!
مات شده نگاهش کردم اما کم کم لبخند روی لبم پهن تر شد.
سر روی سینه اش گذاشتم و آرام به کوبش قلبش گوش سپردم…
شیطنت هایش حتی داخل حمام هم تمامی نداشتند.
حاج شهریار شهسواری با ان همه پرستیژ و کلاس شیطنت می کرد.
ان هم شیطنتهای مثبت هجده…!!!
چیزی که وقتی خودم با چشمان خودم دیدم باور نداشتم…!!!
اصلا به این مرد با ان همه جدیت و اخم نمی آمد تا این حد داغ و پر حرارت باشد که بخواهد به سبک متفاوتی ان هم در حمام سکس کند…!!!
انگار دیشب کم داشته که صبح قصد جبرانش را داشت… وجبران هم کرد…!
حمامی که همیشه یک ربع بیشتر نمی شد تا دو ساعت طول کشید…
آنقدر ازم کار کشیده بود که تن سستم را در آغوش گرفت…. خودش هم در آخر مرا شست و غسل داد سپس باهم از حمام بیرون آمدیم…
تمام تنم درد می کرد که به محض بیرون آمدن با همان حوله روی تخت دراز کشیدم…
صدای شهریار را شنیدم که داشت دعوایم می کرد…
-پاش و موهات و خشک کن ماهی، سرما می خوری…!!!
جواب ندادم…
اما صدای قدم هایش را شنیدم که دستم را گرفت و بلندم کرد.
بی حال جشم باز کرد و نالیدم: وای شهریار خوابم میاد… تموم تنم درد می کنه… بزار بخوابم…!!!
شهریار زیر بازویم را گرفت.
-دارم میگم موهات و خشک نکنی سرما می خوری، اونوقت لج می کنی تو…؟!
چشم باز کرده و نق زدم: تموم جونم درد می کنه شهریار، می خواستی دو ساعت تو حموم من و سرپا نگه نداری…!! خب جونی تو تنم نذاشتی…!
نگاهش بهم پر از شبطنت بود.
-حیف که جون نداری وگرنه یه بار دیگه می رفتیم…!!
چشمانم درشت شد.
با حرص نگاهش کردم…
-نه بابا…ماشاالله به این کمر…!!!
گونه ام را کشید: ماشاالله به جون تو که سفت کن، شل کن کمر منی…!!!
-نه حاجی شما سنسورات روغن کاری می خواد…!
شهریار خندید: اونوقت فکر کنم نتونی دووم بیاری…!!!
-چرا می ترسی سفت بشه، نتونی تکونش بدی…؟!
شهریار چشمکی زد: نه قربونت برم، می ترسم سفت بشه، اونوقت تو دیگه نمی تونی زیرم دووم بیاری…!
چشم غره ای بهش رفتم که دیگه حرفی نزد اما نگاه پر حرف و شیطنتش از صدتا حرف بدتر بود…
به این رمان امتیاز بدهید
روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!
میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 10
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.