آره دور کردن امیر حسام از من
درسته حرفش بهم برخورد ولی از خدام بود
_چه بهتر……ایشالله که همین طوره……
**
سر میز صبحونه نشستیم که حاج خانومم اومد
_سلام صبح بخیر…..
دل تو دلم نبود بگم بهش یا نگم ولی شانسمو امتحان میکنم
شاید حرف این زنو بخونه نه؟؟
تا اومدم دهن باز کنم بدو خودش پرید وسط
_خب مادر دیشب که صحبت کردیم با دختر عمو موافقت کرد…..
از کجا میدونست چی میخوام بگم که نذاشت؟
با حرص فقط نگاش میکردم
_آره مادر جون…..
نگاهم بین حاج خانوم و خودش جابه جا میشد…….دو تا پله بالاتر که قبولم نداشت حالا چی شده دختر عمو دختر عمو رو ول نمیکنه
_خب وقتی دیشب پسر عمو به هممون گفت
حقیقتش اول که شکه شدم
اما…..بعدم خیلی فکر کردم ولی
خب ما….یعنی من……
_راحت باش دختر عمو……هنوزم دیر نشده من فقط یه پیشنهاد دادم…..میتونیم برگردیم به قبل حتی قبل از اینکه تو بیای اینجا……
منظورشم مامانِ
داره تهدیدم میکنه
خدایاااا
مجبورم…..مجبورم……مجبور
_آره مادر به خاطره خودت گفت وگرنه محمدطاها از این اخلاقا نداره که حرف صیغه رو بزنه
#جزرومد
#پارت۱۳۷
اوهوم آرومی گفتم
گل نیست دسته گل اصلا
ولی غلطم میکنه با من امتحان میکنه اون که اهلش نیست
با یه خنده ی زورکی جوابشو دادم
_نه مشکلی نیست……فقط امیدوارم اونقدر مرد باشی که پای حرفی که بهم زدی بمونی……
چرا احساس کردم میخواد بخنده؟
هرچند بازم حرف خودش شد
عروسیشه الان….عروسی
_اگه مدام با خودت تکرار کنی که چی بهت گفتم میفهمی میتونی رو قولم حساب کنی یا نه؟؟
آره من آخرین نفرم
فکر میکنه خودش اولین نفریه که بخوام…..
وای لعنت به شیطون
به خدا دیوونم کرد….دیوونه
_محمدطاها مطمئن مادر جون
خیالت راحت
تا الانم خودت فهمیدی خدای نکرده یه نگاه ناجور به روت نکرده
مثل ماهگل میمونی براش از اون مهمتر دختر عمو امیرعلی شی که جونش بهش بند بود
بابات نیست ولی محمد طاها حواسش بهت هست
دوباره چشماش پر شد
برای بار صد هزارم
چرا انقدر فرق هست بین آدمای این خانواده؟؟ چرا؟؟؟
_حاج خانم گریه نکن……همه ی اینایی که گفتی میدونم
خیلی دوستم داره منم اصلا نمیخوام ناراحتیشو ببینم برای همین یاد گرفتم هر وقت دلش پر شد حواسشو یه جور دیگه پرت کنم
_راستی حاج خانوم میخوام دنبال کار بگردم…..
مثل همیشه زدم به هدف
کلا حواسش پرت حرف من شد
اشکاشو پاک کرد
_پول لازم داری؟؟
_نه……من عادت کردم به کار کردن
تو این دو سه هفته ام واقعا حوصله ام سر رفته
_عید بود مادر….مگه عیدم سرکار بودی؟
_درمانگاه تعطیل بود ولی با مامان کار میکردیم
#جزرومد
#پارت۱۳۸
_عزیزدلم…..مثل باباتی خیلی زحمت میکشید
ولی اینجا دخترا کار نمیکنن
نه سُرمه نه سوگند نه ماهگل یعنی حاجی دوست نداشت
حاجی؟؟ اون دقیقا چیکارس؟
_چون مجبور نیستن ولی من چرا….
درضمن مامانم……
با تعجب نگام کرد
_مامانمم خیلی زحمت میکشه
از حرفم فهمید ناراحت شدم
_معلومه……خودم دیدم به خاطره بچه هاش چیکار میکرد
خوبه حداقل تو قدر میدونی حاج خانم……
با تک سرفه ی اون برگشتیم سمتش
اصلا اونو یادمون رفته بود
ولی اخم ریزشو که دیدم فهمیدم حسودیش شد
آره همینه…..حسودیش میشه
وگرنه هیچ کدوم از کاراش منطق نداره
_ماهگلم خیلی دوست داشت کار کنه ولی به خاطره حاجی منصرف شد
یه شماره حساب بهم بده…..
هنوز پول نداده منو خریده بده که دیگه واویلا میکنه
_ماهگل خانم خیلی اشتباه کرد به خاطره بقیه قید چیزی که میخواست زد
شماره حسابم نمیدم چون پول لازم ندارم
یه ذره بهم زل زد و با سر بالا به صندلیش تکیه داد و دستاشو رو میز گذاشت
_پول لازم نداری یعنی به خاطره پول کار نمیکنی؟ فقط به خاطره اینکه حوصلت سر میره؟
فکر میکنه مثلا کیه که با طعنه بهم حرف میزنه
_چرا ولی پول مفت تا حالا از گلوم پایین نرفته عادت ندارم…..در ضمن الان پول نمیخوام برای آیندمونه
مکث کرد
_چه عزت نفسی؟؟
ولی مادر که گفت دخترامون اینجا حق ندارن کار کنن توام دختر اینجایی پس شامل توام میشه یا شماره حساب بده یا یه کارت برات میگیرم
به این رمان امتیاز بدهید
روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!
میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 113
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.