امیرعلی باز از گوشه چشم نگاهی به او انداخت …….. اما از دیدن آن لبخند تلخ روی لبانش که بی شباهت به زهرخند نبود ، ابروانش متعجب بالارفت ……….. معنی این نگاه تیره و تار شده او و آن لبخند تلخی که الان روی لبانش نشانده بود را نمی فهمید .
ـ چیه آفتاب لبخند کجکی می زنی .
خورشید سر سمت او گرداند و نگاهی به نیم رخ او انداخت ….. . آیا تلاش برای رسیدن به او نتیجه ای هم داشت ؟
و باز هم نه جوابی برای خودش داشت و نه جوابی برای امیرعلی …….. بالاجبار باز نگاه از او گرفت و به بیرون و نخل های ریسه کشی شده نورانی میانِ بلوار داد .
امیرعلی حس خوبی از این نگاه گرفتن ها و این لبخند بی حس و حال و این سکوت نشسته میانشان نداشت ……… ابروانش بی اختیار در هم کشیده شد و به حرف آمد .
ـ چیه خورشید ؟ …….. حرف بزن ……. چته تو ؟
خورشید اینبار بدون آنکه نگاهش را سمت او بکشاند حرفش را زد ………… اینکه درون چشمانش نگاه نکند و حرف دلش را بزند ، خیلی راحت تر از این بود که در چشمان او خیره شود و دردش را بگوید .
ـ می دونید فقط نزدیک به دوماه و خورده ای دیگه تا پایان این صیغه محرمیت مونده ؟
امیرعلی ابروانش بیشتر از قبل در هم کشیده شد ……… باید از همان ساعت قبل که این زهرخندها را روی لبان خوش فرم او دیده بود ، می فهمید که بوهای خوبی از افکار درون ذهن خورشید به مشام نمی رسد .
ـ منظورت و بگو ………. حرف و نپیچون .
خورشید این بار سرش را سمتش چرخاند و نگاهش را روی موهای کوتاه و مرتب و مردانه او و آن چشمان سیاه و مژگان تیره و کشیده اش و بینی استخوانی و قلمی اش چرخاند . این مرد بهترین مردی بود که می شناخت ……. مردترین مردی بود که می شناخت .
ـ منظوری نداشتم ………….. همین طوری گفتم .
اما امیرعلی هوشیارتر از این حرف ها بود که شستش خبردار نشود ………… انگار به یک آن دوزاری اش بدجور به زمین افتاده بود و صدای زنگ دار دورانی چرخیدنش در گوشش زنگ زد و به صدا در آمد .
خورشید شرمنده و خجالت زده سر پایین انداخت و خودش را مشغول بازی با لبه مانتو اش نشان داد و ادامه داد :
ـ دیگه فکر نمی کنم تو این فرصت باقی مونده ، زمان دیگه ای برای همسفر شدنمون وجود داشته باشید .
ـ می خوای برگردی ؟
سرش را دیگر سمت او نچرخاند ………….. دیدن نگاه برق افتاده و جدی امیرعلی دل و جرأت می خواست ……. که او نداشت ……. دل شیر می خواست که باز هم ، او نداشت . دیگر نمی شد توقعی از دل عاشق و ناکار شده او داشت .
ـ نگفتی …….. می خوای برگردی ؟
صدای امیرعلی برخلاف چند دقیقه قبل ، جدی بود ………… صدایش ، لحنش ، حتی بیان واج به واج کلماتش به گونه ای بود که خورشید را ، بی اختیار نگران می کرد .
لحن امیرعلی به آنی آنقدر جدی و خشک شد که خورشید را به دلشوره انداخت و خودش را لعن و نفرین کرد که اصلا چرا چنین بحثی را به میان کشیده .
دلش امیرعلیِ مهربانش را می خواست ……… امیرعلی ای که با همان آغوش باز و گرم ساعت پیش در آغوشش گرفته بود …….. بغض همچون خاری میان گلویش لانه کرد …….. نگاهش را سمت امیرعلی چرخاند ……… صدای لرزان و ضعیف و خش دار شده اش می گفت که بغض نشسته میان گلویش ، هر آن تنها منتظر تلنگری برای ترکیدن است ………. امیرعلی از او می پرسید که دلش می خواهد بماند یا نه …… اما نمی گفت که بمان ………. نمی گفت که حق نداری بروی …….. هیچ حرفی نمی زد …….. انگار منتظر بود خورشید دست به اعتراف بزند و تمام هست و نیستش را روی دایره بریزد ……… اما خورشید نمی توانست ……. امیرعلی آدم قابل خواندن نبود …….. آدمی نبود که بشود پیش بینی اش کرد …….. و همین باعث می شد خورشید نتواند حرف دلش را بزند و لب به اعتراف بگشاید .
ـ پس …….. پس چی کار کنم ؟ نمی تونم که تا آخر عمرم پیش شما بمونم و زندگیتون و بهم بریزم ………. بهتر از هر کسی می دونم از وقتی وارد خونتون شدم تا چه حد تو زندگیتون مشکل درست کردم .
ـ میشه دقیقا بگی کدوم مشکل ؟
خورشید نفس گرفت و من منی کرد …….. هول کرده بود و حس می کرد زدن حرف دلش سخت تر از هر لحظه دیگری شده است ……… از آخر عاقبت این بحث واهمه داشت …….. باز لبه روسری اش را به دست گرفت و دور انگشتش پیچاند .
ـ خب ……… خب ………. همین که لیلا خانم به خاطر من به شما گیر می ده ………. یکیشه .
ـ دومیش ؟
آب دهانش را پایین فرستاد ……. قلبش آنچنان از ترسِ رسوایی محکم و جنون آمیز می کوبید که سینه اش به طرز محسوسی از هیجان بالا پایین می شد .
ـ دومیش ……….. همینکه بعضی وقت ها باید به خاطر من از کارتون بزنید .
– سومیش ؟
ـ مادرتون ……….. مادرتون از وجود من تو خونه شما راضی ………. نیستن .
امیرعلی با همان ابروانی که عجیب و ترسناک درهم گره خورده بود ، سرش را آرام و متفکرانه به معنای تایید حرف های او تکان داد و فرمان ماشین را با چرخشی به گوشه خیابان کشید و پارک کرد :
ـ پیاده شو .
و خودش زودتر از خورشید از ماشین پیاده شد .
قلب خورشید آنچنان تند و محکم می کوبید که انگار هیچ چیز از زیبایی اطرافش و یا آن اسکله آهنی که با نور پردازی بسیار زیبایی رویایی اش کرده بودند به چشمش نمی آمد ……… تنها نگاهش به امیرعلی بود که با ابروان درهم بعد از قفل کردن ماشین با ریموت به سمتش آمد .
نگاه خورشید شبیه افراد گیج و سردرگمی بود که نمی دانست چه اتفاقی در انتظارش است .
امیرعلی بدون کوچکترین نرمش و یا بدون آنکه کمی از گره ابروانش را باز کند ، دست یخ زده خورشید را گرفت و به دنبال خودش کشید ……… او هم همانند خورشید ، هیچ حس خوبی نداشت ……… حسش سردرگمی و اندکی هم ترس تنها حس و حالی بود که در آن لحظه با آن دست و پنجه نرم می کرد . حسش چیزی بود شبیه وابستگی و یا حتی فراتر از آن ……. حس مالکیت شدیدی بود که روی خورشید پیدا کرده بود و حالا سر از آن حرف های صد من یک قاز او در نمی آورد .
از دست خورشید و آن حرفش عصبی بود ، اما با تلاش بسیار سعی داشت تا حدی خودش را کنترل کند ……. هرچند گاهی هم ناتوان از کنترل خشمش ، از کوره در می رفت و خشمش را به رخ او می کشید ……. درست مثل الان .
نگاهش را به اطراف چرخاند . بار اولی بود با همراهی به عنوان همسر به کیش می آمد ………. همیشه لیلا با دوستان به قول خودش هم اکیپش به کیش یا قشم یا هر جای تفریحی دیگر می رفت و او هیچ وقت فرصت مسافرت رفتن با او را پیدا نکرد .
امیرعلی که ترس خورشید را به خوبی حس می کرد ، دست دور کمرش حلقه نمود و او را بیش از پیش به خودش فشرد و خورشید هیچ اعتراضی به این فشرده شدن ها نکرد .
ـ بیا اینجا پیشم بشین …….. پرت نمی شی ………… من کنارتم .
و خودش با همان سر نترسش خیره به سیاهی مطلق دریای خروشانِ مقابلش ، نشست و خورشید آهسته بر روی زانوانش خم شد و یک پایش را از زیرش در آورد و با احتیاط لبه تخته سنگ نشست ……. امیرعلی اینبار دستش را دور شانه های او حلقه نمود و خودش را به سمت او کشید و به او چسباند .
خورشید را ندیده می خواند ……… حتی بدون اینکه نگاهش را سمت او بچرخاند ، می توانست نگاه مضطرب و ترسان او را که بی وقفه روی دریای مقابلش می چرخید را حس کند و با تنگ تر کردن حلقه دستانش به دور شانه های جمع شده او ، او را بیشتر به سینه بچسباند و در آغوشش بکشد ………. با اینکه حس بد و مزخرفی سر تا سر وجودش را احاطه کرده بود ……… با اینکه از دست خورشید و بعد هم از دست خودش حرصی بود …….. اما دوست داشتن خورشید دیگر چیزی نبود که بتواند منکرش شود ……… همین حس وحال نوپا و موزیانه که نفهمید کی تمام قلب و روحش را به تصرف کشیده بود ، باعث شده بود امیرعلی با خودش هم دست به یقه شود .
ـ اولین بارته دریا رو می بینی ؟
نگاه خورشید هموز هم روی دریای متلاطم و سیاه و خروشان می چرخید .
ـ بله .
امیرعلی سرش را کاملا سمت خورشید چرخاند ………. در حالت نشسته هم یک سر و گردن از خورشید بلند تر بود و همین باعث شده بود دیدش به خورشیدِ درون آغوشش ، از بالا و حالا سلطه جویانه باشد .
ـ تصمیمت برای آیندت چیه ؟
خورشید خودش را جمع و جورتر کرد .
ـ آینده ؟
ـ آره آیندت ……… منظورم زمانیه که مدت زمان صیغه تموم بشه و برگردی پیش خانوادت .
خورشید سردرگم تر از قبل ، نگاه گیج و آشفته اش را از دریا گرفت و سمت امیرعلی که هنوز هم با همان ابروان درهم اما متفکرانه به دریا خیره شده بود چرخاند .
ـ نمی ……. نمی دونم .
ـ تا حالا بهش فکرم نکردی ؟
خورشید هم نگاهش را به دریا داد و انگار که به دنبال پیدا کردن چیزی درون این دریای سیاه باشد ، نگاهش را با آشفتگی سطح آب می چرخاند ……… این یک ماه آخر تمام فکر و ذکرش معطوفِ امیرعلی شده بود ……… به بودن با او ……… به زندگیِ با او .
ـ فکر نکرده بودم ……….. یعنی انقدر فکرهای آشفته تو سرم ریخته که نه وقت فکر کردن به بعد صیغه رو دارم ……. نه توانش و .
به این رمان امتیاز بدهید
روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!
میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 3
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.
ممنون بابت رمانت خیلی قشنگه از همون اول با خودم گفتم بهترینه و تا آخر دنبال میکنم و عقب نشینی ممنوع ولی خدایی دیگه خیلی پارت کم میزاری لطفا یکم زیاد ترش کن نزار از رمان نا امید بشم با هزار و یک امید میام میبینم چند خط نوشتی و تمااام
یکمی طولانی کن 🙏🙏🙏🙏🙏😢😢😢😢
😔😔😔😢😢😢کلا پارت امروز چند خط بیشتر نبود دیگه واقعا دارم دلسرد میشم از رمان هر روز کمتر میشه اصلا توجهی به مت که کامنت میزاریم براتون نمیکنید حداقل روزی دوتا پارت بزارید
وا اینکه نیس😐🙄
درست شد
وا اینکه هیچی نیس😐🙄